محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۱۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

پیش‌نوشت: این نوشته‌ایه از نوشته‌های بخش مسیر علم . پیشنهاد می‌دم قبل از خوندن این متن، حتماً مدل ذهنی محقق رو قبلش بخونید.

 

در بخش مدل ذهنی، گفتیم هدف تحقیق، چیزی نیست جز پیدا کردن پاسخ یک سؤال. همون طور که مشخصه، مهم‌ترین مرحله‌ی تحقیق واضح‌کردن سؤال هستش. وقتی که من دنبال چیزی باشم که دقیقاً برای خودم تعریف دقیقی نداره، معیاری ندارم که تشخیص بدم آیا به پاسخ رسیده‌م یا نه. دقیق، تعریف شدن سؤال علاوه بر این که به من معیاری میده برای ارزیابی جواب، می‌تونه مسیر رسیدنم به پاسخ رو مشخص‌تر کنه. این که من بدونم پاسخی که می‌خوام از چه جنسیه، رفتار من با اطلاعات اولیه‌م رو مشخص‌تر می‌کنه. راجع به مسیر رسیدن به پاسخ بعداً بیشتر می‌نویسم اما چیزی که مهمه اینه که مشخص بودن سؤال (که در نتیجه‌ش جنس جواب رو مشخص می‌کنه) وضعیت من در هر لحظه از فرایند تحقیق رو تعیین می‌کنه. سؤال مشخص، باعث می‌شه حداقل یه دید کلی از این که کدوم بخش از اطلاعاتم رو باید گسترش بدم، کدوم گره‌ها احتمالاً در مسیر پاسخ هستند و سؤالاتی از این دست رو واضح‌تر می‌کنه. فرض کنید زمانی سؤال من اینه که «وبلاگمو چیکار کنم؟» این سؤال خیلی کلیه و باید دقیق‌تر مطرح شه. چطور بازدیدش رو بالا ببرم؟ چطور page rank اون توی گوگل رو افزایش بدم؟ چطور توی جشنواره‌ها مقام بیاره؟ مشخص‌تر شدن سؤال باعث می‌شه مسیر پیدا کردن پاسخ خودش رو بهتر نشون بده. وقتی بحث بازدید باشه، تبلیغ ممکنه مسیر خوبی باشه(دقت کنید که همین تبلیغ هم یک ایده‌ی کلیه و روش تبلیغ، مخاطب و... همه بخشی از مسیر پیدا کردن پاسخ میشه) اگه مسئله‌ی page rank باشه، باید دنبال الگوریتم‌های تعیین این امتیاز و روش‌های SEO برای بالابردن اون بریم. وقتی بحث جشنواره مطرح باشه، باید جشنواره‌ش مشخص بشه و بریم سراغ دستورالعمل‌های جشنواره و بررسی برگزیده‌های دوره‌های قبلش.

 

مسئله‌ی دیگه‌ای که در مشخص کردن سؤال مطرحه، ساده‌کردن و خرد کردن سؤاله. خیلی اوقات سؤال مشخصه اما جواب یا مسیر پیدا کردن اون به سادگی قابل تشخیص نیست. راهبرد خرد کردن سؤال می‌تونه اینجا به نظم دادن به فکر کمک زیادی بکنه. مثلاً راجع به بهتر کردن وبلاگ، می‌تونم سؤالم رو به چند بخش خرد کنم: چطور مخاطب جدید اضافه کنم؟ چطور مخاطبان گذری(کسانی که مثلاً با یک بار سرچ کردن وبلاگ را دیده‌اند) را به مخاطبان وبلاگ اضافه کنم؟ چطور مطالب را برای مخاطبان ارزشمند کنم؟ یا چطور مخاطبانی را پیدا کنم که این مطالب برایشان ارزشمند باشد؟ و حتی برای مخاطب جدید پیدا کردن هم می‌توانم به سؤال‌هایی راجع به چطور کاری کنم مخاطبانم وبلاگ را به دوستانشان معرفی کنند؟ چطور در سرچ‌ها بالاتر باشم؟ چطور تبادل لینک مفید انجام دهم و... خرد کنم. حالا که مسئله‌ی من به چندین زیرمسئله خرد شدند، می‌توانم آن‌ها را به ترتیب اولویت، و یا اگر بیش از یک محقق روی سؤال کار می‌کنند، به صورت موازی پیش ببرم. گاهی اوقات همین زیرمسئله‌ها هم می‌توانند به زیرمسائل دیگری خرد شوند. و بعد برای رسیدن به پاسخ نهایی، لازم این پاسخ این زیرمسئله‌ها را کنار هم بگذاریم، گاهی ازشان اشتراک بگیریم و گاهی آن‌ها را با هم جمع کنیم که به پاسخ یا پاسخ‌های نهایی برسیم.

 

اینجا فقط یک نکته‌ی مهم را نباید فراموش کرد:

گاهی اوقات زیادی خرد کردن یک مسئله، بدتر آن مسئله را نابود می‌کند. وقتی ما زیرمسئله‌ها را جداگانه مورد بررسی قرار می‌دهیم، در واقع داریم آن‌ها را (حداقل تا حدودی) مستقل از هم می‌بینیم. این باعث می‌شود در شرایطی که این زیرمسئله‌ها روی هم تأثیر می‌گذارند، ما با اشتباه مواجه شویم. مثال کلاسیک این مسئله، مثال وزن کردن انسان با ترازوی میوه‌فروشی است. فرض کنید می‌خواهیم یک انسان را با ترازوی میوه‌فروشی وزن کنیم و در اینجا ترازو نمی‌تواند وزن یک انسان کامل را نشان دهد. اگر بخواهیم مسئله را خرد کنیم، می‌توانیم بگوییم وزن یک انسان برابر جمع وزن سر و دست و پا و نیمه‌ی بالایی تنه و نیمه‌ی پایینی تنه‌ی اوست! اما فراموش می‌کنیم که کسی که به کلینیک تغذیه آمده و برای انتخاب رژیم‌غذایی‌اش می‌خواهد وزن شود، هیچوقت دوست ندارد به اجزای سازنده‌اش تکه تکه شود و اگر هم بشود، آخر سر انسانی نیست که رژیم را بگیرد و پول ما را بدهد!! این مثال اغراق‌آمیز در خیلی مسائل (خصوصاً مسائل اجتماعی یا سیستمی) خودش را نشان می‌دهد. من برای جذابیت ظاهر وبلاگم از رنگ‌های تند استفاده می‌کنم اما فراموش می‌کنم که غالب نوشته‌های من طولانی‌اند و مخاطب بیچاره‌ام نمی‌تواند این همه متن را با زمینه‌ی سبز چمنی بخواند! اینجا زیرمسئله‌ی جذابیت ظاهر را درست حل کرده‌ام اما وقتی با زیرمسئله‌ی محتوا آن را جمع زده‌ام، حاصلش وزن بیمار نشده: وزن جسدی شده که به خاطر گرفتن رژیم‌غذایی آمده‌بود!

 

شفاف کردن مسئله در قدم اول، و بعد خرد کردن آن به زیرمسئله‌ها گام بسیار بزرگی برای رسیدن به پاسخ است. هر چقدر که یک سؤال، بزرگتر باشد، ارزش این مرحله‌ی مقدماتی بیشتر خودش را نشان می‌دهد. تعریف مکتوب هدف، و اجرای چندین پروژه‌ی هم‌راستا در کشورهای پیشرفته برای به نتیجه رساندن یک پروژه‌ی بزرگ، یکی از مثال‌های استفاده از این روش است. و موردی که در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد، دقت در جمع زدن نتیجه‌ی زیرمسئله‌هاست. گاهی این پاسخ‌ها نقاط غیرقابل اشتراکی دارند که در آن صورت باید اصلاحاتی در تعریف زیرمسئله‌ها انجام شود.

  • ۰ نظر
  • ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۱۵

چیزی که می‌نویسم مربوط به چند روز پیش است. اواخر ترم و یکی از شاگردانم که حدود ۷ جلسه غیبت داشت. طبق قوانین آن مؤسسه، افراد می‌توانند حداکثر ۴ غیبت در طی ترم داشته‌باشند و در غیر این صورت از شرکت در آزمون محروم خواهند شد؛ مگر آن که فرم کمیته‌ی انضباطی را پر کنند و در آن دلیل غیبت‌هایشان را شرح دهند که در صورت موافقت کمیته، می‌توانند در فاینال شرکت کنند. اول کلاس پیش من آمد و گفت که دلایل غیبت‌هایم موجه بوده‌اند لطفاً ۲تا از آن‌ها حاضری بزنید تا لااقل با یک غیبت اضافی فرم کمیته را پر کنم. برایش توضیح دادم که با ۸ جلسه غیبت هم موافقت شده و اگر فکر می‌کنی غیبتت موجه است دلیلی ندارد من برایت غیبت‌هایت را حاضر کنم! اصرارهایش به وسط کلاس کشید و تا اواخر ساعت هزاران قسم و آیه پیش کشید که البته کاری از پیش نبرد(معنی «قسم‌خوردن» را تا حدی می‌فهمم اما هیچ‌جوره نمی‌توانم بفهمم قسم‌دادن چه معنی دارد! اگر فلان‌چیز برایتان ارزش دارد این کار را بکنید: خب آن چیز برایم ارزش دارد ولی چه ربطی دارد؟!)

چند هفته پیشش پدر یکی دیگر از شاگردان آمده‌بود و گفته‌بود که پسرش وقت دندان‌پزشکی دارد و می‌دانید درس‌خوان است؛ لطفاً این جلسه را برایش حاضر بزنید که مشکلی برایش پیش نیاید و من مجبور بودم این پدر را هم توجیه کنم که درس‌خوان بودن یا نبودن ربطی به بودن یا نبودن سر کلاس ندارد و باز هم تکرار این مسئله که اگر غیبت موجه باشد مشکلی از نظر کمیته نیست و اصرار او حالا یه آقایی بکنید و تعجب من از این که «آقایی» چه ربطی دارد :/

 

وسط این بحث‌هایی که گاهی برای اضافه‌کردن نمره، حاضر کردن غیبت و... پیش می‌آید، یک بار یک نفر گفت «خب شما تنها پارتی ما هستید» و این جمله که همیشه مثل پتکی بر سرم می‌خورد را این بار از زبان نسلی شنیدم که قرار است آینده را بسارد.

فقط خندیدم و گفتم «چقدر طبیعی با کلمه‌ی پارتی برخورد می‌کنی!» و مسلماً چیزی نفهمید و شاید هیچ‌وقت هم در موقعیتی قرار نگیرد که آن را بفهمد! کاری به این که سخت‌گیری به بود و نبود شاگردان سر کلاس چقدر اهمیت دارد ندارم(دوستانی که کلاس‌های المپیاد من را بوده‌اند، می‌دانند در موردش چه فکر می‌کنم!!!) ولی واقعاً ما چه مشکلی داریم؟

معتقدم نمی‌شود بر اساس تاریخ(حتی تاریخ معاصر) قضاوت کرد اما همیشه می‌شود از آن درس گرفت. استاد تاریخ دبیرستانمان می‌گفت ایران جزو اولین کشورهایی بود که در آن مشروطه آغاز شد و بعد از آن کشورهای دیگر هم چنین کردند و از ما پیشی گرفتند! امروز در کلاس انقلاب، شنیدم که بعد از مشروطه، قانون اساسی‌مان در واقع ترجمه‌ای بود از قانون بلژیک و فرانسه. و یک ارتباطی بین این قانون‌نویسی، اصرار برای کم‌کردن غیبت‌ها و خیلی از مشکلات دیگرمان می‌بینم: مسئولیت‌پذیری

 

اگر بدون رودربایستی خودمان را نگاه کنیم، می‌بینیم خیلی از عناوین، القاب، موقعیت‌ها و دیگر چیزهایی که داریم، مواردی انتخابی هستند که انتخاب کرده‌ایم داشته‌باشیم. من مختار به داشتن یا نداشتن این وبلاگ هستم. در موقعیت استاد، موقعیت دانشجو، موقعیت فرزند، موقعیت نویسنده‌ی یک جزوه. منصفانه برخورد کنیم می‌بینیم واقعاً این موقعیت‌ها انتخابی هستند و اگر هم به زور در آن مانده‌ایم، به دلیل حفظ چیزی‌ست که ما را مجبور به این کرده. «نمی‌توانیم» رهایش کنیم چون اگر رهایش کنیم فلان اتفاق‌ها می‌افتد(پس قابل رها کردن است!) و اگر این‌ها را انتخاب کرده‌ایم، پس در برابرش مسئولیم. خیلی خوب می‌شود اگر یک بار فکر کنیم چه چیزهایی هستیم، و بعد ببینیم مسئولیتمان در آن چیست.

دو خطر مهم وجود دارد. خطر اول این است که خودمان را متقاعد کنیم فلان شرایط انتخابی نیست و کافی‌ست جدی از خودمان بپرسیم «نیست؟» !

خطر دوم این است که مسئولیت‌های هر موقعیت را با کلیشه‌ها پر کنیم: مسئولیت دانشجو این است که خوب درس بخواند(جا دارد بپرسیم «خب؟؟») یا مسئولیت فرزند بودن این است که فرزند خوبی باشیم(جا دارد بپرسیم «نه بابا؟؟؟» ) به جای این حرف‌های قشنگ، بهتر است راجع به آن موقعیت خوب فکر کنیم. هدفش را بررسی کنیم. ابزارهای در دسترسش را ببینیم و آن موقع دوباره راجع به این که چه مسئولیتی متوجه ماست بهتر می‌توانیم فکر کنیم.

 

و اگر مسئولیت‌پذیر بودیم...... مسئولیت دانشجو یا استاد بودن، بودن در یک سمت در یک اداره یا شرکت، زندگی‌کردن در یک محله، شهر یا کشور، دوست‌بودن، فرزند بودن، یا...

 

پی‌نوشت:

در باره‌ی علل عقب‌ماندگی ایرانیان کتاب‌های زیادی هست. از بین اونایی که خوندم به شخصه «جامعه‌شناسی خودمانی» اثر حسن نراقی و «ما چگونه ما شدیم» اثر صادق زیباکلام رو توصیه می‌کنم. عنوان نوشته هم از روی اسم کتاب دوم گرفته‌شده!

  • ۲ نظر
  • ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۸

زمانی، پادشاهان بهترین شمشیرزنان لایقی بودند.

کمی بعد، پادشاهان اندیشمند کاراتر از جنگجویان شدند و آن شمشیرزنان لایق به منسب وزارت رسیدند.

در نتیجه ی پادشاهان اندیشمند، وزیران هم افرادی متفکر شدند و جنگجو بودن از ویژگی های خاص فرماندهان شد.

و امروز، حتی گانگسترها هم از آدم کش های دیگر استفاده می کنند.

 

خِرَد، این گونه کار می کند...

 

پی نوشت:

کلمه ی خرد را به معنای اندیشه و دانشی که به عمل می نشیند خیلی دوست دارم. در جایی نوشته بودم دانش یعنی این که بدانیم وقتی پیچ را ساعتگرد بچرخانی بسته می شود؛ خرد یعنی بفهمی مشکل سیستم پیچ شل است، و آن را بتوانی سفت کنی.

امیدوارم در کنار افزایش دانش(که مفید یا غیرمفید، هر روز رخ می دهد) فکری هم به حال خردمان کنیم.

  • ۰ نظر
  • ۱۸ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۰

کهنه صرافان دنیا از تصرف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلف می خورند

می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسف می خورند!

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفره ی چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلف می خورند

آخر این قصه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!

 

شعر از علیرضا قزوه

  • ۰ نظر
  • ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۲۲

اولین مراحل زندگیمان، زمانی که می‌خواستیم راه‌رفتن بیاموزیم را یادمان باشد... آن موقع، هزاران بار تلاش می‌کردیم و با تاتی‌تاتی‌های پدر و مادر کم‌کم مهارتمان در راه‌رفتن زیاد شد. چندین بار به صورت به زمین خوردیم؛ به کرّات سکندری خوردیم و روی زمین ولو شدیم؛ چندین مرتبه موقع دور زدن، این پایمان با آن پایمان هماهنگ نشد و به پهلو به زمین خوردیم؛ شاید گاهی با این افتادن ها دست و پایی شکاندیم و شاید حتی سرمان هم شکافته‌شد! این گذشت... تا رسیدیم به امروز که شاید حتی دیگر راه‌رفتن را جزو کارهای ارادیمان هم ندانیم. امروز اراده می‌کنیم راه برویم، و راه می‌رویم! دیگر راه‌رفتن حتی برایمان هدف هم نیست: وسیله‌ایست جدید برای رسیدن به خواسته‌هایمان: «ما همانی هستیم که دیروز برای یک قدم بیشتر راه‌رفتن صدها بار زمین خوردیم»

 

گاهی اوقات بد نیست گذشته‌مان را به خاطر بیاوریم: ما هزاران بار زمین خوردیم؛ اکنون هم برای هر قدمی که برمی‌داریم، پایمان را از زمین بلند می‌کنیم: مشخص است که انسان با یک پا بر روی زمین تعادلش کمتر است. ما میلیون‌ها بار پایمان را بلند کردیم و به زمین خوردیم؛ و امروز هم موقع راه‌رفتن پایمان را بلند می‌کنیم، با وجود این که می‌دانیم احتمال زمین‌خوردن هست. پایمان را بلند می‌کنیم و پیش می‌رویم چون می‌دانیم تنها راه جلو رفتن همین است.

 

بعد از چندین مرتبه زمین‌خوردن، راه‌رفتن را آموختیم؛ امروز هم با هر بار قدم‌برداشتن، احتمال زمین‌خوردنمان بیشتر می‌شود: اما این احتمال را می‌پذیریم تا به جلو برویم.

به هم خوردن تعادل، لازمه‌ی جلورفتن است. با گذر زمان، احتمال زمین‌خوردنمان را کم می‌کنیم اما هنوز ریسک را می‌پذیریم. ریسک می‌کنیم تا جلو برویم...

  • ۰ نظر
  • ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۴۹

قالب‌دهی در مدرسه

 

ٔدو نقاشی در رابطه با مدرسه...

 

انتقال اطلاعات یا یادگیری

 

به قول مارک تواین نباید اجازه داد مدرسه(و به نظر من دانشگاه!) مانع علم‌آموزیمان شود!

  • ۱ نظر
  • ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۸

یکی از بدترین شرایط، شرایطیه که چیزی که درسته با چیزی که بهش اهمیت می‌دن روبروی هم قرار بگیرن.
وقتی که ارزش، یه چیزی باشه و چیزی که واقعاً ارزشمند باشه یه چیز دیگه...
بعضی وقتا نگاه می‌کنم می‌بینم از وقتی طرف چشم باز می‌کنه یه سری چیزا رو به عنوان ارزش بهش می‌قبولونن که یه ذره فکر کنه تو همون سنین هم تناقضاشو پیدا می‌کنه؛ نکته اینجاست که همون پدر و مادر هم این چیزا رو از پدرا و مادراشون یاد گرفته‌ن قبلاً. همین که میاد شک کنه، می‌بینه که عه تلویزیون هم همینو می‌گه. یه عده هستن که بازم تو کَتِشون نمی‌ره که چجوری این همه تناقض. اینا هم به حول قوه‌ی الهی توسط معلمای گرامی‌ای که دست‌پرورده‌ی همون پدرا و مادرا هستن متقاعد می‌شن که نه.... همینه. یه وقتایی هم هست که خدای نکرده طرف حرفای معلماشم نمی‌تونه قبول کنه، می‌ره و توسط جامعه حذف می‌شه 😊

و حالا انسانه و انتخاب...
انتخاب بین چیزی که درسته ولی باعث توبیخ‌شدن توسط خیلیا می‌شه و چیزی که به هیچ وجه درست نیست و همه‌مونم می‌دونیم ولی به خاطرش تشویق می‌شیم یا حداقل توبیخ نمی‌شیم.
همه‌مون می‌دونیم که خریدار عاقل دنبال جنس خوبه و کاری نداره چه چیزای لوکسی پشت ویترینه؛ اصلاً یه جورایی جنس ویترینی اصطلاحیه برای چیزایی که مغز ندارن ولی ظاهرشون قشنگه. قبلاً یه اشاره‌ای به جنس‌های ویترینی کرده‌بودم ولی بیاید از دید جنسای مغازه نگاه کنیم: ترجیح می‌دیم تو قفسه باشیم و خاک بخوریم یا پشت ویترین باشیم؟
اگه جواب، تو قفسه بودنه، فکر کنید خریدارا آدمایی اند که براشون ظاهر مهمه و دنبال جنسای ویترینی‌اند؛ ممکنه سال به سال فقط خاک بخورید توی قفسه در حالی که می‌دونید مغزتون بی‌نهایت بار پر تر از اوناییه که پشت ویترینن.
حالا کدومو انتخاب می‌کنید؟

یاد داستان شهری میفتم که همه بت‌پرست بودن و سرپیچی از بت بزرگ، نتیجه‌ش میشد قربانی‌شدن زیر پای همون بت! بعد عمری یکی بلند شد و گفت هیچ‌جوره نمی‌تونم قبول کنم اینا خالق باشن:از پدرش حرف خورد و کلی موعظه شنید که از این گمراهی در بیا! گذشت و رسید به اونجا که خودش تبر برداشت به شکوندن بت‌ها....
و تا چند قدمی مرگ بردنش...
و البته شد خلیل...
و به پیامبر آخرالزمان هم گفته‌شد که از ملت او پیروی کن...

حالا که فکر می‌کنم خیلی جاها توی قرآن هم نوشته اکثَرُهُم لایَعلَمون، اکثَرُهُم لایَعقِلون، اکثَرُهُم لایَفقَهون

و هنوز سؤال بنیادین مونده:
جنس پشت ویترین
یا جنس قفسه‌ی ارزشمندها...

  • ۱ نظر
  • ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۲۷

متضاد عشق، تنفر نیست: بی تفاوتی ست

متضاد هنر، زشتی نیست: بی تفاوتی ست

متضاد ایمان، کفر نیست: بی تفاوتی ست

و متضاد زندگی، مرگ نیست: بی تفاوتی ست...

 

از الی ویزل

  • ۰ نظر
  • ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۰۰

مثل هر موضوع دیگه، معتقدم مدل ذهنی مهم‌ترین مقوله تو بحث پژوهشه. زمانی که ما مدل ذهنی متناسب رو نداشته‌باشیم، احتمال این که خوندن راهنماها و مسیرها ما رو یک مقلد صِرف کنه خیلی زیاده. در حالی که اگر مدل ذهنی مناسبی داشته‌باشیم، خیلی از اوقات نیازی به آموزش‌های آنچنانی و وقت‌گیر نیست و تو خیلی از موارد می‌تونیم خودمون به فراخور شرایط، راهبرد مناسب رو پیدا کنیم؛ در واقع اگر مدل ذهنی مناسبی داشته‌باشیم آموزش‌ها و تکنیک‌ها صرفاً پیشنهاداتی خواهند شد که شخص می‌تونه تو هر شرایطی با بررسی اون‌ها، خودش تکنیک خاص خودش رو ابداع کنه.

 

اولین چیزی که لازمه بررسی بشه اینه که اصلاً چرا تحقیق! قبلاً تو پست انسان‌های ویترینی هم اشاره‌کرده‌بودم که معمولاً زمانی یک مفهوم، درونی می‌شه و تبدیل به باور می‌شه، از دایره‌ی لغات روزمره‌ی اشخاص حذف می‌شه و بیش‌تر تو عملشون دیده‌می‌شه تا کلامشون. به نظرم موضوع تحقیق و پژوهش هم همچین چیزیه. تحقیق، با توجه به ریشه‌ی اون به معنای جستجوی مطلب حق و صحیحه. همینطور پژوهش و پژوهیدن هم به معنای کنکاش و زیر و رو کردن برای رسیدن به یک چیز خاصه. خب به این ترتیب، تحقیق‌کردن یه کاریه که ما عموماً انجامش می‌دیم و اصولاً یکی از ویژگی‌های انسان، همینه. این که برامون سؤال پیش بیاد، و دنبال جواب اون سؤال بگردیم.

پس بیاید تحقیق‌کردن یا انجام کار پژوهشی رو اینجوری ترجمه کنیم: پژوهش، تلاش برای رسیدن به جواب یک سؤاله. این سؤال می‌تونه سؤالی باشه مثل این که الآن خورش ناهار ترش‌شده چه‌کار کنم، می‌تونه ابهامی باشه که سر کلاس یا در حال مطالعه‌ی یک کتاب به وجود اومده، می‌تونه سؤالی باشه که جوابش، حل یک معضل فنی، بهداشتی یا اجتماعیه، یا می‌تونه سؤالی باشه که توسط یک نفر دیگه برای شما تعریف‌شده. انسان رو موجودی ابزارساز می‌دونیم که مهارت ابزارسازی‌ش تونسته کمک بزرگی براش باشه تو پیشرفت، و مسلط شدن به محیط زندگی‌ش. اگه این رو قبول داریم، و قبول داریم که ابزارسازی یعنی پاسخ‌دادن به سؤالاتی مثل «چطور این بیماری رو درمان کنم، چطور این پیچ رو سفت کنم، چطور کم‌خطرتر شکار کنم و...» پس در واقع داریم این موضوع رو می‌پذیریم که پاسخ‌دادن به سؤالات(یا همون پژوهش) چیزیه که باعث‌شده انسان به اینجا برسه. همینطور چیزیه که باعث می‌شه انسان از اینجا که هست جلوتر بره. به نوعی پژوهش، یک کار خاص یا یک فرایند خارق‌العاده نیست: توانایی‌ایه که در پریمات‌ها از جمله انسان وجود داره. توانایی‌ای که موجب برتری اونا از بقیه‌ی گونه‌ها شده و به طور ویژه گستردگی این توانایی در انسان، موجب برتری اون از بقیه‌ی گونه‌های تاکنون‌شناخته‌شده می‌شه.

 

از اولین سال‌های زندگی‌مون که می‌رفتیم دستمون رو روی شعله‌ی اجاق بگیریم که ببینیم چی می‌شه یا در کمد رو باز می‌کردیم که توش رو نگاه‌کنیم، ما اولین پژوهش‌های زندگی‌مون رو انجام داده‌ایم؛ و البته همون موقع مانع‌شدن‌های مامان و قفل‌زدن‌هاش به در کمدا برای جلوگیری از بازشدن، ما رو برای اولین بار با مشکلات پژوهش آشنا کرد! حالا با بزرگ‌شدن انسان، سؤالاتش هم پیچیده‌تر از «اون آتیشه چیه» و «توی کمد چی داریم» می‌شه. سؤالاتش سؤالاتی می‌شن که ممکنه پاسخشون حتی طرز نگاه ما به جهان رو هم تحت‌الشعاع قرار بده. و متعاقب اون، با پیچیده‌تر شدن سؤالات، روش‌ها برای جواب‌دادن به اون‌ها هم ممکنه پیچیده‌تر بشه. شاید دیگه آزمایش مستقیم جواب‌گو نباشه. شاید گاهی ملاحظات وقت، هزینه، امکانات و... باعث بشه حس کنیم باید راه‌های دیگه‌ای پیدا کنیم. از طرف دیگه همین پیچیدگی‌ها گاهی باعث می‌شن احتمال این که یکسری چیزها طی تحقیق گم بشن زیاد شه؛ و به این ترتیب نیاز به روش‌هایی خواهیم داشت که خیال ما رو از مواردی که ممکنن فراموش بشن راحت کنه و به این ترتیب متدولوژی‌های مختلف(روش‌شناسی) شکل می‌گیرن. روش‌هایی که برای شرایط مختلف می‌تونن مورد استفاده قرار بگیرن(و براشون کتاب‌ها نوشته‌شده) اما همچنان باید حواسمون به یک چیز باشه: پژوهش، یعنی جواب‌دادن به یک سؤال. هیچ روش مقدسی برای این کار وجود نداره و اتفاقاً غالب پژوهش‌های ارزشمند، با متدولوژی خودشون جلو رفتن نه با کتاب‌های متدولوژی بازار!

 

شاید بعد از این صحبت‌ها نیازی نباشه از اهمیت پژوهش‌کردن صحبتی کنیم. وقتی دیدیم پژوهش، از برتری‌های فرگشتی جانوران مختلفیه از جمله انسان(شاید معادل مصطلح اما اشتباه تکامل، به جای فرگشت براتون آشناتر باشه) و این که دیدیم چطور این توانایی انسان رو از بقیه‌ی موجودات متمایز می‌کنه، بحث راجع به اهمیت پژوهش چیزی شبیه بحث راجع به اهمیت غذاخوردن باشه(و تفکر راجع به این که وارد کار پژوهشی بشوم یا نشوم، چیزی شبیه «در زندگی‌ام غذا بخورم یا نخورم» می‌شه!) همه‌ی ما ناگزیر در زندگی پژوهش‌هایی رو انجام خواهیم‌داد(همین طور که تا الآنش انجام دادیم! اگر شک دارید از پدر یا مادرتون بپرسید دوران بچگی چقدر سر کمدها و درها می‌رفتید!) این که چرا با این وجود، همچنان می‌خوایم راجع به پژوهش و روش‌های اون صحبت‌کنیم، به این مسئله برمی‌گرده که هر چقدر تو یک کاری مهارت بیشتری داشته‌باشید، اون رو بهتر انجام خواهید داد. همه‌ی ما زنده هستیم و زندگی می‌کنیم؛ اما تأکید زیاد روی یادگیری مهارت‌های زندگی، به این برمی‌گرده که می‌خوایم زندگی خوبی داشته‌باشیم. این عیناً در مورد پژوهش هم صدق می‌کنه: 

ما مهارت‌های پژوهشی رو یاد می‌گیریم و تلاش می‌کنیم سؤالاتی که در زندگی باهاشون بر می‌خوریم رو این طور پاسخ بدیم، تا در شرایط خاص هم بتونیم با مهارت بیش‌تری سؤالات حیاتی‌مون رو پاسخ بدیم.

 

پژوهش، مهارت پاسخ‌دادن به سؤالات است. سؤالاتی که ممکن است در هر سطحی و در مورد هر موضوعی باشد. ممکن است این سؤال قبلاً دقیقاً توسط شخص دیگری پاسخ‌داده‌شده‌باشد. ممکن است سؤالی باشد که پاسخش نیازمند کمی تفکر است. فرایند پاسخ‌دادن به سؤال، که پژوهش نام دارد، می‌تواند ۱ دقیقه باشد؛ می‌تواند ۱ هفته‌باشد؛ یا می‌تواند سال‌ها و توسط ده‌ها نفر پیش برود... چیزی که مهم است، تلاش برای پاسخ‌دادن به پرسش‌هاست.

حالا که راجع به مدل ذهنی در پژوهش با هم صحبت کردیم، در نوشته‌های بعدی مسیر علم بهتر می‌تونیم به بررسی راه‌ها بپردازیم...

 

منتظر ایده‌ها و دیدگاه‌هاتون هستم.

  • ۱ نظر
  • ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۳۲

کسانی که می‌خوان وارد فضای تحقیق و پژوهش شن، احتمالاً در قدم اول با خیل عظیمی از کتاب‌ها، سایت‌ها و البته پیشنهادهای مبنی بر وارد نشدن(!) مواجه شدن. مدتی بود که احساس می‌کردم این فضا باعث می‌شه خیلی از کسانی که علاقه‌مند به پژوهش و گسترش علم هستن، از شور اولیه‌شون دل‌سرد شن یا اگر هم نشن، نقطه‌ی شروع خوبی برای اون پیدا نمی‌کنن.

دوستان قدیمی من می‌دونن که از اوایل دوره‌ی راهنمایی با بحث پژوهش و تحقیق درگیر هستم. از تحقیق‌های دور همی گرفته تا برگزاری گردهمایی‌های پژوهشی در همون دوران، شرکت در جشنواره‌های مختلف علمی و پژوهشی، داوری طرح‌های پژوهشی و اکنون هم اجرای برنامه‌های پژوهشی در محیط دبیرستانی و دانشگاهی. همین طور مطالعه‌های مختلفی در زمینه‌ی فلسفه‌ی علم، دانش ساخت‌یافته، TRIZ و... داشتم. این شد که تصمیم گرفتم از این به بعد قسمتی در سایت ایجاد کنم به عنوان «در مسیر علم». بخشی از مطالبی که تو این قسمت می‌نویسم توصیه‌های فنی‌اند، بخشی از تجربه‌ی مختصریه که این ایام کسب کردم، بخشیش دردِدل و بخشیش هم یک سری روش پیشنهادیه.

امیدوارم که حداقل برای ورود به کار، مطالب مفیدی باشن و من هم تو کامنت‌ها موارد بیشتری رو از شما یاد بگیرم...

  • ۰ نظر
  • ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۵۵