محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۶ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

پول و موفقیت آدم‌ها را عوض نمی‌کند:
فقط چیزی که از قبل در درونشان است را وسعت می‌بخشد.

-ویل اسمیت

یادش بخیر... بچه‌تر که بودیم، بعد از ظهرها با دوستان در کوچه جمع می‌شدیم، با شوق و ذوق تیم‌کشی می‌کردیم برای گل‌کوچیک. با دقت چهار آجر پیدا می‌کردیم تا تیر دروازه‌هایمان شوند. چقدر حساست به خرج می‌دادیم که دروازه‌مان یک ذره هم از دروازه‌ی آن‌ها بزرگ‌تر نشود! با قدم‌هایمان زمین را اندازه می‌گرفتیم و با دقت تمام وسط زمین و نقطه‌ی پنالتی را علامت می‌گذاشتیم و با تمام لذت بازی می‌کردیم.
گاهی خانم همسایه برایمان خوراکی می‌آورد وچقدر خوشحال می‌شدیم. گاهی هم نمی‌آورد و خودمان می‌رفتیم بقالی با ته‌مانده‌ی پول‌هایمان یک چیزی برای خودمان بخریم. گاهی می‌بردیم و گاهی می‌باختیم و به هر حال خوشحال بودیم. بدون آن که نگران باشیم بزرگ‌ترها راجع به بازیمان چه فکری می‌کنند و بدون آن که شب را با فکر کردن به حواشی بازی صبح کنیم.
 
گذشت و گذشت و ما بزرگ‌تر شدیم. دوباره قرار بود با یکدیگر به کوچه بیاییم و بازی کنیم. قوانینمان همان‌ها بود: زمین داشتیم، دروازه داشتیم، خطا داشتیم (هرچند قبلاًها خطا نمی‌کردیم که کسی روی زمین نیفتد)، توپ داشتیم، بردن و باختنی داشتیم، یک عده هم‌تیمی داشتیم، یک عده حریف، و یک عده بیرون زمین که قبل‌ترها جای همدیگر بازی می‌کردیم تا کسی خسته نشود.
قوانینمان همان‌ها بودند اما نام بازی عوض شده‌بود: نامش را گذاشته‌بودیم "زندگی"
راستش کوچه هم کمی بزرگ‌تر شده‌بود.
 
اما خیلی روزها بی‌حوصله به بازی می‌آمدیم؛ گاهی هم صرفاً از روی عادت.
بی‌حوصله می‌آمدیم و بدون آن که دستی به زمینمان بکشیم، بدون پاس‌کاری و بدون دقت بازی می‌کردیم. اگر می‌بردیم از این که خانم همسایه برایمان شیرینی نیاورد و بردمان را تبریک نگفت ناراحت می‌شدیم. اگر می‌باختیم هم دروازه‌مان بزرگ‌تر بود، فلانی بد خطا کرد و باید اخراج می‌شد؛ اگر هم هیچ چیزی نبود بی‌عرضگی هم‌تیمی‌هایمان بود.
و فردا و بازی دیگر و عده‌ای بی‌حوصله کنار زمین و عده‌ای در پیِ گرفتنِ خطاهای ریزِ فنی و عده‌ای در حال سانت به سانت اندازه‌گرفتن زمین و عده‌ای بی‌انگیزه وسط زمین. حتی روزهایی که همسایه‌ی پیرمان برایمان خوراکی می‌آورد هم با احتیاط می‌خوردیم که نکند بعداً از ما چیزی بخواهد یا نقشه‌ای در کار باشد...
 
القصه... بازی همان بود. همان قوانین. همان ماجراها. همان هم‌تیمی‌های دوست‌داشتنیِ شادِ گذشته که آنقدر سرگرمِ زیبا بازی‌کردن بودند که لحظه‌ای به عادت‌های زشتِ بزرگ‌ترهای کوچه بغلی آلوده نمی‌شدند. همه چیز همان بود، جز این اسم لعنتی که از "گل‌کوچیکِ بچه‌های محله" به "زندگی" تغییر کرده‌بود.
 
و نگاه‌های حسرت‌آمیزِ تازه‌بزرگ‌شده‌ها به بچه‌های کوچه‌ی کنار که چطور سرگرم "زیبا بازی‌کردن" بودند.....

آن پایین را می‌بینی؟

آنجا دنیای من است...

هر کدام از نقطه‌هایی که می‌بینی، زمینیست که شاید در آن عده‌ای گرم کار باشند.

در نقطه کناری، مردمی هستند که سعی می‌کنند یک جوری دخلشان را به خرجشان برسانند.

آن طرف‌تر عده‌ای دیگر مشغولند، تا بتوانند خرجشان را با دخلشان مناسب کنند!

کمی آن طرف‌تر انگار یک عده میان غلغله‌ای ناتمام، به دنبال یک دقیقه فرصت نفس‌کشیدن‌اند، اگر یادشان نرفته‌باشد.

 

اما اینجا، بالای این مرز سفید ابری، چقدر همه چیز متفاوت است...

اینجا، در میان این آبی لاجوردی، خبری از آن نقطه‌های در خیال خودشان به وسعت زمین نیست.

اینجا همه آمده ‌اند، تا نفس بکشند، به پیش روند، و خستگیشان را با شستن صورتشان در تکه‌های پنبه‌ای زیر پایشان به در برند.

 

کاش آسمان، همه جا همین رنگ بود...

و سال‌هاست که عشق، همچون پیرمردی خسته و رنجور، دست بر آخرین دیوار شهر، با نگاهی خسته و بی‌رمق، اما هنوز امیدوار، خانه‌های خاک‌گرفته‌ی آبادی را نگاه می‌کند. به امید یک نفر که حیرت‌زده از دنیایش بیاید که فنا شود...

 

حیف که این متمدن‌مردمان، مدت‌های مدیدی‌ست که وقت برای حیرت‌کردن هم ندارند. و اگر هم دلشان برای جاودانگی تنگ شد، مدتی خود را از ریخت و قیافه می‌اندازند؛ گویی ادای ذوب‌شدن از خود در می‌آورند.... و دقیقه‌ای چشم به تصویر دریا می‌دوزند و نفسی از سر حسرت می‌کشند و به سراغ سایر کارهایشان می‌روند...

دریغا که سنگ خارا قهرمان این‌هاست و سنگ‌دوستان حتی نمی‌فهمند که فنا و حل‌شدن، خود، آب‌شدن است.

 

و پیر فرتوت قصه‌ی ما، همچنان اشک می‌ریزد... در غمِ سنگ‌شدن آن کودکی که می‌توانست به دریا برسد.

یا اَشباهَ الرِّجالِ و لا رِجال...

 

تک‌جمله‌ای عجیب از انسانی بزرگ که شاید وجود انسان را بلرزاند: ای مشابه مردان که از مردانگی دورید...

 

نامه‌ها و خطبه‌های نهج‌البلاغه را فقط باید خواند. باید روز را با آن‌ها زندگی کرد و شب را با در دست‌گرفتنشان خوابید تا احساس و معانی آن را فهمید. و جز این، هیچ کلام دیگری نمی‌تواند آن را شرح دهد...

شاید این قسمت از داستانِ بلند شهرِ سنگستان از اخوان، کمی فضا را برای خواندن این قسمت خطبه‌ی ۲۷ مساعدتر کند:

 

بجای آوردم او را، هان

همان شهزاده‌ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی

به شهرش حمله آوردند

بلی، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی

به شهرش حمله آوردند

و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر

دلیران من! ای شیران

زنان! مردان! جوانان! کودکان! پیران

و بسیاری دلیرانه سخن‌ها گفت اما پاسخی نشنفت

اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون، هر دست یا دستان

صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند

از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان

پریشان روز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می‌گشت

و چون دیوانگان فریاد می‌زد: ای

و می‌افتاد و بر می‌خاست، گیران نعره می‌زد باز

دلیران من! اما سنگ‌ها خاموش...

 

و اما فریادهای بلندی که ادامه‌اش را جز چاه نشنیده...

 

ای شگفتا و شگفتا به خدا سوگند، همدستی و همداستانیِ لشکر معاویه بر باطلشان، و جدایی و ناهماهنگی شمایان از حقتان، دل را می‏‌میرانَد و لشکر اندوه را بر آدمی چیره می‏‌سازد. وقتی شما را در تابستان فرمان جهاد دهم، گویید گرما شدید است، مهلتی تا صولت گرما بشکند و اگر در زمستان فرمان دهم که بر دشمن بتازید، گویید شدت سرماست، فرصت تا سورت سرما فرو افتد.

شما ای‏ تن‌پروران که به بهانه‌ی گرما و سرما از جهاد می‏‌گریزید، پس در برابر شمشیرها چگونه خواهید ایستاد...

ای مشابه مردان که از مردانگی دورید، و ای کودک‌فکران و حجله‌اندیشان...

دوست می‏‌داشتم اصلاً شما را نمی‌‏دیدم و نمی‌شناختم. این چه آشنایی است که به خدا سوگند موجب پشیمانی، و سرانجامِ آن اندوه است.

خدا مرگتان دهد که دلم را خون کردید، و سینه‏‌ام را از خشم آکندید، و جرعه‌‏های غم را یکی پس از دیگری به کامم ریختید، و با نافرمانی و کار شکنی‏تان اندیشه‌‏ام را تباه کردید، تا آنجا که قریش گفت: پسر ابوطالب دلیر مرد است اما از دانش نَبَرد بهره ندارد. خدا پدرشان را بیامرزد: آیا کسی از من جنگاورتر، و در جبهه پرسابقه‌‏تر هست؟ من هنوز بیست سال نداشتم که پای در جبهه گذاشتم تا امروز که شصت سال را پشت سر نهاده‌‏ام.

اما چه کنم، آن که فرمانش را نبرند، اندیشه‏‌اش را نیز از دست دهند.

مرگ؟ چه حرف ها میزنی!

ما از دوستان بسیار قدیمی یکدیگریم: همسفر، همراه، هماهنگ، همآواز، همراز...

مرگ به من شبیخون نمی‌زند: پاورچین پاورچین می‌آید تا صدای پایش آزارم ندهد. آهسته و مهربان سرش را روی بالشم می‌گذارد و می‌گوید: دیگر بخواب! وقت خفتن است. زمان خواب‌دیدن است؛ خواب‌های خوش...

من پیشانیش را می‌بوسم و می‌گویم: برای خفتن، آسوده و بی‌دغدغه خفتن، آماده‌ام...

می‌دانم... مرگ به من شبیخون نمی‌زند؛ برایم قداره نمی‌کشد؛ جنجال به راه نمی‌اندازد؛ نمایش نمی‌دهد؛ با چشمان خون‌گرفته، چهره‌ی سرشار از خشم بالای سرم نمی‌ایستد:

چقدر نرم سرش را روی بالشم می‌گذارد!

 

-کوچه‌های کوتاه، نادر ابراهیمی