محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

چند روز پیش مطلبی رو تو کانال محفل منتشر کردم که بخشی از یکی از نوشته‌های قدیمیم بود و امیدوارم فرصت بازنویسی و انتشار اون توی وبلاگ پیدا شه. اون پست این بود:

در پاسخ به این نوشته، یکی از دوستانم به نام محمدحسین که مشغول خوندن برای المپیاد شیمی هستش (البته فعلاً منتظر نتایج مرحله دومه!) پاسخی برای این پست نوشت، و کمی با هم صحبت کردیم که به نظرم اومد بد نباشه اونو اینجا هم بیان کنم. چیزی که در ادامه می‌خونید اول پاسخ علیرضا و بعد پاسخ من به اون صحبته.

 

به نظر من اتفاقا باید بخش های مختلف زندگی از هم جدا باشند تا هر کدوم بتونن خودشونو نشون بدن و بتونیم توی اون قسمت به غایت کار برسیم و از اون لذت ببریم.
این که کارها مرزی نداشته باشند باعث میشه از هر کاری به اندازه ای که پتانسیلش رو داره بهره وری نشه.مثلا همین مثال:جدی بازی کردن باعث میشه از بازی کردنمون لذت کافی نبریم در حالی که بازی برای لذت بردن ساخته شده. و جدی نگرفتن کار باعث به نتیجه نرسیدن و پشیمونیه.یعنی نه لذت درست و حسابی بردیم نه کاری کردیم.

اگه از من بخوان یک بوم رو با ۷۰ رنگ رنگ‌آمیزی کنم ترجیح میدم از همه رنگ ها یه استفاده کنم و یه گوشه ی بوم بکشم تا همه ی رنگارو قاطی کنم و یک رنگ عجیب به دست بیارم و کل بومم رو یه رنگ بزنم.

---

این که هر چیزی به خودی خود ماهیتی داره که نباید ازش گرفته‌بشه رو کاملاً باهات موافقم. هر چیزی یه تعریفی داره؛ یه فلسفه‌ی ظهور و شکل‌گیری‌ای داره که دقیقاً ندونستن اونا باعث می‌شه خیلی جاها به مشکل بر بخوریم.
اما نکته‌ای که هست اینه که ظاهراً هنر، علم، فلسفه و تفریح چیزایی نیستن که در تضاد با هم باشن. مثل اتم‌های مختلف. درسته که کربن خواص خودشو داره؛ آلوتروپای مختلفی هم داره (مثل مثلاً بازی که می‌شه گفت ژانرای مختلفی داره و هر ژانر هم خصوصیات ویژه‌ای) و همینطور هیدروژن و اکسیژن؛ و درسته که ما خالص تک تک اینا رو دیدیم و ازشون استفاده‌های مختلف کردیم؛ و باز هم درسته که قاطی کردن گاز هیدروژن و اکسیژن و اسپری کردن دوده (به عنوان کربن) یه چیز درب و داغونی می‌شه که شاید استفاده‌ای هم نداشته باشه؛ اما
"ترکیب" اینا با هم چیزیه که دنیای زنده رو می‌سازه!

به دوتا چیز اینجا باید دقت کنیم:
اول تعریف چندتا کلمه‌ست از دیکشنری وبستر.
بازی: فعالیتی که برای تفریح (شادی) و لذت در آن وارد می‌شویم.
هنر: مهارتی که با تجربه، مطالعه و مشاهده به دست می‌آید؛ استفاده از مهارت‌ها و تجسم خلاق، خصوصاً برای ساخت اشیاء تجسمی.
فکر می‌کنم راجع به علم و فلسفه هم نسبتاً هم رأی باشیم!

دوم این که ترکیب‌کردن با قاطی‌کردن فرق می‌کنه! فکر می‌کنم تو هم با من موافق باشی که اکثر پاورپوینتایی که برای ارائه‌ها درست می‌کنن، توشون عکسی قرار داده‌نشده: یه سری عکس توی پاورپوینت چپونده شده. کنار رفتن اون عکسا تو ۹۰ درصد اوقات هیچ تأثیری نداره و اومدنشونم ارزش‌افزوده‌ی خاصی ایجاد نمی‌کنه: صرفاً یه سری عکس "قاطی" شده.
ترکیب‌شدن عکس اما می‌شه مثل اسلایدا و اینفوگراف‌هایی که CDC (مرکز کنترل و پیشگیری بیماری‌ها) درست می‌کنه. یه نمونه‌شو برات می‌فرستم.

(برای مشاهده‌ی عکس تو سایز اصلی روش کلیک کنید)

وقتی عکس ترکیب می‌شه، به فلسفه‌ش دقت می‌شه، به هدف نگاه می‌شه، و طوری از پتانسیل‌های عکس استفاده می‌شه که هم پیام سریع می‌رسه هم راحت!
اینجا یه مقدار مثال واضح‌تر می‌شه:
تو اسلایدایی که درست می‌کنن، گاهی وقتا ایراد می‌گیریم که عکساش زیاد بود و از محتوای اصلی ذهن رو منحرف می‌کرد. این دقیقاً آسیب قاطی کردنه. وقتی عکس ترکیب می‌شه یعنی ازش استفاده می‌شه برای رسیدن به هدف.

بیا برگردیم رو بحث اصلیمون:
زمانی که من از از بین بردن مرز بین کار و هنر و علم و بازی و فلسفه می‌زنم، منظورم ترکیب‌کردن اونه نه چپوندنشون تو هم! چپوندنشون یعنی این که بچه‌ها رو می‌برن تو حیاط و یه آزمایش نشونشون می‌دن (مثلاً بازی!) بعد از اون آزمایشه یه جوری چندتا فرمول در میارن (مثلاً علم!) بعد می‌گن گزارش این جلسه رو هر کی قشنگ‌تر بکشه بیشتر نمره داره (مثلاً هنر!)
اما ترکیب اینا یعنی من تو زندگیم رو مفهوم هر چیزی و همینطور سلسله دلایلی که برای اتفاقات می‌چینم فکر کنم (فلسفه‌ی کار) سعی کنم قوانین و روابط رو در بیارم تا سیستم رو بهتر درک کنم (علم) و همزمان به ترکیب تعداد زیادی از ادراک‌ها با خلاقیتم اهمیت بدم (هنر) و البته تمام این‌ها رو با لذت و خوشی انجام بدم.
برای این مورد آخر، یاد یه جمله‌ای از آسیموف افتادم که 
The most exciting phrase to hear in science, the one that heralds new discoveries, is not 'Eureka!', but 'That's funny ...'
هیجان‌انگیز‌ترین عبارت در علم که خبر از کشف‌های جدید می‌ده، "یافتم" نیست بلکه "چه باحاله" هست!

تجسم دنیایی که همه می‌فهمن چیکار می‌کنن، به قوانین و روندها آشنان، اونا رو با خلاقیتشون مخلوط می‌کنن و با لذت به کشف چیزای جدید رو میارن واقعاً برای من هیجان‌انگیزه!
شاید کلید رسیدن بهش، این باشه که یاد بگیریم قاطی نکنیم؛ ترکیب کنیم.
مفاهیم قابل ترکیب‌کردن هستن اما مصداق‌ها نه.
از بچگی یادگرفتیم مصادیق خوب رو کنار هم بچینیم و یه بته‌جقه‌ای درست کنیم که جز خودمون (اونم گاهی اوقات!) کسی براش دست‌نمی‌زنه! در حالی که اگه مفهوم هر کدوم از اون تیکه‌ها رو بفهمیم، می‌تونیم اونا رو کنارهم بچینیم، و شاید حتی یه نوع جدیدی از طراحی پارچه و لباس رو ابداع کنیم!

  • ۱ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۵

مدتی هست که علی مولوی عزیز از انیماتورها و فیلم‌سازان کشور، پروژه‌ای را اجرا کرده با عنوان پنجاه نفر-یک پرسش که در آن علی دوربین خودش را برداشته و از مردم یک سؤال مشترک می‌پرسد. راستش را بخواهید معتقدم شنیدن پاسخ‌های این افراد و تفکر روی آن‌ها می‌تواند از ساعت‌ها کلاس جامعه‌شناسی آموزنده‌تر باشد. گاهی دیده‌می‌شود که علوم انسانی یک چیز هستند، و انسان‌ها یک چیز دیگر! البته علوم انسانی نه به معنایی که آموزش و پرورش یا وزارت علوم معرفی می‌کند؛ به معنای علومی که تقریباً مستقیم با انسان‌ها سر و کله می‌زند. شاید دیدن این گونه کلیپ‌ها سرآغازی باشند برای آن که تحلیل‌گران و نظریه‌پردازان آستین‌های خودشان را بالا بزنند و در میان مردم بیایند تا علوم انسانی‌ای، نه وام‌گرفته از دیگر جوامع و متفکرین، که منطبق بر دنیای اطراف خودمان را بسازند و بر پایه‌ی آن کمک کنند تا جهانی بهتر رقم‌زده‌شود.

 

*اما سؤال اولت این بود که تا آخر امروز چه آرزویی داری؟ (لینک فیلم در آپارات)

پاسخ مردم به این سؤال جالب بود! نقطه‌ی مشترک همه‌شان این بود که مدتی درنگ کردند؛ انگار آنقدر در هیاهوی زندگیشان گم شده‌بودند که نمی‌دانستند روزی را که شروع‌کرده‌اند چه ایده‌آلی دارد و دوست دارند در انتهایش چه بشود. این فرضیه‌ام محکم‌تر شد زمانی که خانمی گفت «این سؤال شما آدم رو به خیلی چیزا می‌بره... نمی‌شه جواب داد». کلمه‌های کلیدی‌ای که در پاسخ‌هایشان بود اما خیلی متفاوت نبود: آرامش، عشق، خانواده، سلامتی....

بعضی‌هاشان انگار زندگی را آنقدر بی‌حوصله دنبال می‌کنند که انگیزه‌ای برای شفاف‌تر کردن خواسته‌هاشان نداشتند؛ فقط می‌گفتند سعادت بشری، موفقیت، یک خبر خوش، رفتن به جایی بهتر یا پول!

و بعضی‌هاشان خیلی شفاف موتور می‌خواستند، می‌خواستند معلم زبان شوند، یا می‌خواستند فروششان بالاتر رود؛ و امیدوارم به همان شفافی هم دلیل برای این خواسته‌های روزانه‌شان داشته‌باشند.

و اما بودند عده‌ای که فقط می‌خواستند بمیرند، یا از اینجا بروند. بعضی‌هاشان هم بودند که آرزوهایشان بیشتر از جنس حسرت بود... حسرت گذشته، حسرت کارهای ناکرده، حسرت غیرممکن‌هایی که دوست‌می‌داشتند ممکن شود.

و بعضی‌ها که فکر می‌کردند خواستن، ناشکری‌ست یا او که می‌گفت من کارگرم و آرزویی نمی‌توانم داشته‌باشم یا من که به آخر خط رسیده‌ام؛ یا آن خانمی که با چشمان کبود مخفی‌کرده زیر موهایش می‌گفت چیزی برایم نمانده که آرزویی داشته‌باشم.

و ای کاش بداند که زندگی مانند میهمانی‌ایست که همه‌ی ما خواه یا ناخواه در آن گردآمده‌ایم. بعضی‌ها از آن لذت می‌برند و بعضی‌ها جذابیتی در آن نمی‌بینند اما آن‌ها هم می‌توانند خود را سرگرم کنند تا میهمانی تمام شود و من فکر می‌کنم این خیلی لذت‌بخش‌تر از آن باشد که بی‌قرار و ناامید فقط به انتظار پایان آن بنشینند.

علی جان خود من برای آرزو، حرف زیاد دارم اما برای آرزویی که در پایان امروزم دارم این است که آخر شب، حال خوبی داشته‌باشم و با این امید به خواب روم که اگر میهمانی تا فردا هم ادامه داشت، هستند کارهایی که می‌توانم انجام دهم.

 

*بعد از آن پرسیدی اگر توانایی انجام هر کاری را داشتی، چه می‌کردی؟ (لینک فیلم در آپارات)

این مکثی که اول کلیپ‌هایت داری را خیلی دوست دارم! مکثی که نمی‌دانم چرا وقتی از ریشه‌های زندگی و پایه‌های آن صحبت می‌شود همیشه خودش را نشان می‌دهد... اما به هر حال این جا هر چقدر پاسخ‌ها متفاوت بود، اما هر کس ایده‌آل هایش را می‌گفت و این‌ها را می‌شد با از بالا نگاه کردن به چند دسته‌ی کلی تقسیم کرد.

خیلی‌ها در درونشان به دنبال صلح و آرامش بودند؛ حالا هر کس به تعبیر خودش. از او که می‌گفت جنگ را متوقف کنم تا آن کسی که آرامش را به دنیا می‌خواست بدهد و حتی او که خسته از مردم می‌خواست نامرئی شود! بعضی‌ها ایده‌آلشان محدود به خودشان بود. می‌خواستند سفر کنند بی آن که برای اطرافیانشان چیزی بخواهند. از ایران بروند بی آن که فکر کنند ایرانیان چه می‌شوند. و عده‌ای هم می‌خواستند طعم ایده‌آلشان را در کنار دیگران بچشند؛ عده‌ای در کنار همسرشان، عده‌ای در کنار جوانان کشورشان، و عده‌ای در کنار مردم جهان.

و باز هم آن‌ها که هیچ نمی‌خواستند.... شاید چون فکر می‌کردند نمی‌شود به خوب‌ها رسید؛ یا آن که ناامید شده‌بودند از آینده و چشم به پایان این میهمانی طولانی دوخته‌بودند.

و باز حسرت و باز آن‌ها که می‌خواستند ببخشند، بازگردند، کودک شوند و از نو بسازند.

و اگر از من می‌پرسیدی می‌گفتم سعی می‌کردم هر آن که می‌توانم را به سر میز اندیشیدن و پیشرفت ببرم تا هر کس بتواند به اندازه‌ای از آن بچشد و با هم میهمانی زندگیمان را به آخر برسانیم در حالی که سرمست از طعم متعالی‌شدن هستیم!

 

*و اما در آخر گفتی آخرین بار کی احساس خوشبختی کردی؟ (لینک فیلم در آپارات)

و دوباره مکث‌های مردم بعد این سؤال... اما این مکث‌ها با دو قسمت قبلی فرق داشت: این بار خیلی‌ها گفتند سؤال سختی‌ست، نمی‌دانم، خیلی باید راجع به آن فکر کنم...

عده ای شروع بخش‌هایی از زندگیشان را خوشبختی می‌دانستند؛ شروع یک شغل، ورود به دانشگاه، یا شروع یک زندگی مشترک. برخی‌ها آرامش را خوشبختی خود می‌دانستند... آن‌ها که کنار دریا بودن، در حال گوش دادن به موسیقی مطالعه کردن یا صبح را با نشاط شروع‌کردن را خوشبختی خود می‌دانستند و خوشا به حالشان که توانسته‌بودند این را در زمان‌هایی نزدیک تجربه کنند. بودند کسانی که برد تیم محبوبشان یا مصرف مواد را خوشبختی خود در ایام اخیر دانسته‌بودند و پاسخ یکی برایم تأمل برانگیز بود که پرسید خوشبختی راستکی یا دروغکی؟! اما در این میان، خیلی‌ها، خیلی‌ها بودند که می‌گفتند نمی‌دانم خوشبختی چیست، تا به حال خوشبختی نداشته‌ام، از کودکی به بعد دیگر تجربه‌اش نکرده‌ام. یک نفر گفت ما زندگی زحمتکشی داشته‌ایم و تا به حال خوشبختی نچشیده‌ایم و یکی دیگر گفت خوشبختی یادم رفته...

علی جان نمی‌دانم وقتی این حرف‌ها را ضبط می‌کردی چه احساسی داشتی. من که آن‌ها را از صفحه‌ای ده اینچی می‌دیدم و از دروازه‌ی هندزفری‌های کوچکم صدایشان را می‌شنیدم، هر بار که مصاحبه‌های خوشبختی‌ات را پخش کردم جز اشک، عکس‌العمل دیگری نداشتم. یادآوری این که هم‌شهری‌هایم چه کسانی هستند، خاطره‌ی دیدن صحنه‌های زندگی مردم محله‌های پایین تهران را برایم زنده کرد. شنیدن اعتراف تلخشان تداعی وقت‌هایی را می‌کرد که پای حرف شبگردان رنج‌دیده‌ی شهرم می‌نشستم و مدت‌ها آن‌ها را از دور می‌پاییدم تا هیچ وقت یادم نرود آن‌هایی که در کنارشان زندگی می‌کنم چه کسانی هستند. و ای کاش می‌توانستم به آن‌ها بگویم که در همینجا هستند افرادی که خوشبختی را حتی در کمک کردن به یک بچه‌گربه‌ی زخمی می‌بینند. خوشبختی را در رضایت پدرشان می‌یابند و شاید مثل او که وضع اقتصادیش را مطرح کرد، اوضاع رو به راهی نداشته‌باشند اما خوشبختیشان را در چیزهایی می‌بینند که اگر از آن‌ها بگذری، می‌شوی مانند آن‌ها که در سؤال دومت می‌گفتند بر می‌گشتم و گذشته‌ام را اصلاح می‌کردم. کاش می‌دانستند که حتی یک غریبه هم از دیدن رنج آنان رنج می‌کشد. کاش می‌دانستند حتی غریبه‌هایی هم هستند که دردهایشان برای آن‌ها هم درد است؛ دردی که شاید برای تسکینش ساعت‌ها وقتشان را صرف نوشتن کنند. کاش حواسشان بود که امروز، گذشته‌ایست که فردا قرار است حسرت گذشتنش را بکشند.

راستش را بخواهی من خوشبختی را در این دقایقی می‌بینم که می‌توانم بگذارم برای نوشتن افکارم. در ساعاتی می‌بینم که می‌توانم بخوانم تا بتوانم راه آن میز خوش طعم اندیشه را در میهمانی زندگی بهتر پیدا کنم. من خودم را خوشبخت می‌دانم در زمان‌هایی که با دوستانم در این میهمانی اجباری خلوت کرده‌ام تا فارغ از اتفاقات اطراف و هیاهوی دیگر میهمان‌ها لحظاتی را با هم باشیم. لحظاتی که به دور از دغدغه‌های زودگذرِ به حسرت‌تبدیل‌شونده‌ی دیگران از آرامشمان لذت می‌بریم و فکر می‌کنیم چطور می‌شود دیگر میهمان‌ها را هم به این قسمت میز بکشانیم.

 

علی جان... ممنونم که با این فیلم‌های کوتاهت به ما میهمانان بزم زندگی بهانه‌ای دادی تا در کنار هم، دقایقی مشغول چشیدن از میز اندیشه و تعالی باشیم.

امیدوارم همیشه موفق باشی.

  • ۲ نظر
  • ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۵

دو چیز خیلی صدا می‌کند:

خرده پول، و خرده اطلاعات...

 

-منسوب به آلبرت انیشتین

  • ۰ نظر
  • ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۹

در مصرعی از اشعار مولوی آمده چون که صد آمد نود هم پیش ماست. به رغم علاقه ای که به این استاد دارم، فکر می‌کنم توجه‌نکردن به کلیت شعر و توجه صرف به این مصرع، یه کم باعث کج فهمیمون شده...
زمانی وقتی که صد میاید نود هم آمده که عددهامان به ترتیب بیایند؛ نه این که بدون توجه به ترتیب و روند، همینجوری هر عددی که به ذهنمان رسید را برداریم و به خودمان بچسبانیم.
در نوشته های تربیتی میگویند اگر نتوانستید مانند یک صفت شوید، حداقل ظاهر آن صفت را به خود بگیرید تا کم کم آن صفت در وجودتان شکل بگیرد.
هر چه فکر کردم نتوانستم خودم را با قضیه ی صد و نود قانع کنم. زمانی که کسی هنوز به خدا اعتقاد ندارد، با او از برزخ و قیامت صحبت کردن کار بیهوده ایست. زمانی که نمیدانم زندگی آکادمیک چه زندگی ایست، تحصیلات دانشگاهی هیچ گونه نمی‌تواند با استدلال صد-نود برای من فایده‌ای داشته‌باشد.

این‌ها را گفتم، تا سری بعد کمی بیشتر سعی کنیم به مفهوم‌ها توجه کنیم. وقتی جمله‌ای از مارک تواین جایی نوشته می‌شود، پشتش ده‌ها کتاب و استدلال مدیریتی‌ست. خواندن همان یک جمله با هدف مدیر شدن، تلاش برای رسیدن به نود است، با گرفتن صد.
میدانی، گاهی این صدها، ظاهرمان را زیبا می‌کنند! اما مشکلش اینجاست که ظاهری که بدون مغز درست می‌شود، به همان سادگی هم خراب می‌شود. کسی که با جملات و اصطلاحات، خودش را یک مدیر یا یک شخص علمی می‌نمایاند، به همان سادگی هم با کوچکترین محک و سنجشی ظاهرش ویران می‌شود. و اگر نشد، به آن سنگ محک شک کنید!

حواسمان به مغز ماجرا باشد تا شاید ۲۲ بهمن امسال، کمتر شوند کسانی که شرکت‌کردن در راهپیمایی و مرگ بر انگلیس گفتن را طوری تنظیم میکنند که به اخبار BBC برسند.
شاید کمتر شدند مرگ بر آمریکا گویانی که حواسشان هست یک وقت برنامه‌ی مورد علاقه شان در من و تو را از دست ندهند.

و شاید کشورمان این طور، با ظاهرهای زیبای نتیجه شده از مغزهای غنی، بهتر جلو برود....

  • ۰ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۰

فصل اول: در خیابان قدم می‌زدم...
چاهی در مسیر من قرار گرفت. درون چاه سقوط کردم؛ در چاه گم شدم خسته و ناامید.
می‌دانستم که سقوط، به خاطر اشتباه من نبود. مدت‌ها طول کشید تا راهی به بیرون یافتم...

فصل دوم: در خیابان قدم می‌زدم...
چاهی در مسیر من قرار گرفت. سعی کردم وانمود کنم چاه را نمی‌بینم؛ دوباره در چاه افتادم!
باور نمی‌کردم دوباره گرفتار همان چاه شوم و سقوط کنم؛ سقوطی که به خاطر اشتباه من نبود. مدت‌ها طول کشید تا راهی به بیرون یافتم.

فصل سوم: در خیابان قدم می‌زدم...
چاهی در مسیر من قرار گرفت. چاه را دیدم اما عادت‌کرده‌بودم درون چاه بیفتم. دوباره در چاه افتادم.
می‌دانستم که سقوط، اشتباه من است. به سرعت بیرون آمدم.

فصل چهارم: در خیابان قدم می‌زدم...
چاهی در مسیر من قرار گرفت؛ از کنار آن گذشتم.

فصل پنجم: در خیابان دیگری قدم زدم.....

-"زندگی‌نامه‌ی من در پنج فصل" اثر پورتیا نلسون

  • ۰ نظر
  • ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۰۸

در فرهنگ ما، بُخل، خسّت و حسادت صفاتی مذموم به شمارمی‌روند و غالب ما هم این‌ها را جزو رذیلت‌های اخلاقی می‌دانیم.

همواره در صحبت‌ها با دوستان گفته‌ام که بیشتر از اسم‌ها، مفاهیم مهم هستند. این که یک نفر را "بخیل" نام‌گذاری کنیم یا "گلابی" فرقی نمی‌کند: مهم این است که آیا شخص در تعریفی خاص می‌گنجد یا نه.

خسّت را می‌توان حالتی دانست که من می‌خواهم چیزی را داشته‌باشم اما تو نداشته‌باشی.

حسادت حالتی‌ست که چیزی را من ندارم و مهم هم نیست داشته‌باشم یا نه؛ مهم این است که تو نداشته‌باشی!

رَشک که در بعضی جاها صفت مثبتی قلمداد می‌شود، حالتی‌ست که می‌خواهم تو چیزی را داشته‌باشی و در عین حال آرزو می‌کنم که کاش من هم داشته‌باشم.

و اما بُخل، حالتی‌ست که من چیزی را دارم، برعکس خسّت اگر تو داشته‌باشی هم از من کم نمی‌شود، ولی نمی‌خواهم داشته‌باشی! مثلاً این که نخواهم از پول خودم به تو بدهم خست است اما این که نخواهم مقداری سر چراغ مطالعه‌ام را بالاتر بگیرم که جز میز خودم، میز تو هم روشن شود، بخل است.

 

آن چیزی که قبلاً راجع به اهمیت توجه به دلایل گفته‌ام، اینجا هم خودش را نشان می‌دهد:

وقتی بخل را تعریف کردیم، با این تعریف شاید اگر دقت کنیم خیلی جاها ما انسان‌های بخیلی هستیم: جاهایی که چیزی ازمان کم نمی‌شد اگر کاری می‌کردیم و سودی به دیگری می‌رساندیم، اما نرساندیم.

فقط به برخی کارهایمان فکر کنیم:

می‌دانستیم یک فرصتی هست که برای یکی از دوستانم ارزشمند است، اما به او نگفتیم.

می‌توانستیم متن فلان کانال تلگرامی را فوروارد کنیم تا آدرسش بالای آن بیفتد و اگر کسی مایل بود به آن بپیوندد، اما به جای آن، آن را کپی-پیست کردیم که ردی از منبعمان نباشد.

می‌توانستیم آهنگی را که ممکن است یکی از دوستان از آن خوشش بیاید را به او معرفی کنیم، اما ترجیح دادیم آن را پیش خودمان نگه داریم و اگر خواست، در گوشی خودمان به او بدهیم گوش کند!

 

و خیلی از می‌توانستیم‌هایی که به دیگران سود می‌رساند و به ما ضرری نمی‌رساند و ما نکردیم....

احساس می‌کنم در دنیای جدید، به جای توجه به مصداق‌های قدیمی، باید تعاریف را با شرایط تطبیق دهم؛ خدا را چه دیدید! شاید خیلی بخیل‌تر از چیزی باشم که فکر می‌کردم!

  • ۱ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۲

پیش‌نوشت: این داستان را ممکن است قبلاً در فضاهای مجازی خوانده‌باشید؛ داستانی که احساس خاصی نسبت به آن دارم. داستانی که فکر می‌کنم خواندنش می‌تواند در کنار نیایش‌های شبانه‌ی انسان، برایش امیدبخش باشد، برای ادامه...

گفتم شاید بد نباشد دوباره آن را بخوانیم.

 

کوهنورد سال‌ها به امید صعود، تمرین کرده‌بود و در روز موعود راهی قله‌ای مرتفع شد. چیزی نمانده بود به قله برسد و او خوشحال از به نتیجه رسیدن تلاشش بود که ناگهان سنگی از زیر پایش رها شد و سقوط کرد.

در حال سقوط، ناگاه به یاد خدا افتاد و او را صدا زد. در همین موقع که با ناامیدی برای یافتن تکیه‌گاه دست به هر چیزی می‌انداخت، طنابی را حس کرد و آن را محکم گرفت. و خدا را دوباره یاد کرد. صدایی شنید که می‌گفت: نگران نباش. به من اعتماد کن و طناب را رها کن. کوهنورد درنگ کرد اما جرأت نداشت این کار را انجام دهد. دوباره ندا آمد که: اعتماد کن و طناب را رها کن…

کوهنورد لحظه‌ای درنگ کرد اما تصمیم گرفت طناب را محکم‌تر بگیرد.

فردای آن روز تیم‌های امداد، کوهنوردی را یافتند که در فاصله یک متری از زمین، آویزان از طنابی در سرمای شب یخ زده بود.

  • ۰ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۴

اعتماد به هوش

هوش، واقعاً مهم است؛ داشتنش بسیار خوب است و مفید؛ اما روی آن حساب‌کردن اشتباه بزرگی‌ست...

 

توضیح عکس:

دانش‌اموزی، سؤالی که چندین خط راه حل داشته را به هوای این که از سؤال غلط گرفته با راه حلی یک خطی نوشته و دو علامت لبخند برایش گذاشته که البته پاسخش غلط بود و ۸ امتیاز از ۲۰ امتیاز آن را از دست داد!

  • ۰ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۵۳

سلام

مدتی هست که با وبلاگ محفل در خدمتتون هستم. بعد از این یک ماه و خرده‌ای حس می‌کنم واقعاً فضای وبلاگ برای بعضی نوشته‌ها خیلی از اینستاگرام بهتره! این پست رو جهت یادآوری این مطلب گذاشتم که اطلاع‌رسانی پست‌های جدید وبلاگ، گاهی اوقات خلاصه‌ی بعضی پست‌ها، و گاهی یک سری توییت‌ها در کانال تلگرامی این وبلاگ به آدرس telegram.me/mahfel_blog قرار داده‌می‌شه.

امیدوارم اوقات خوبی رو در محفل داشته‌باشیم و تو بخش کامنت‌ها هم بتونیم بیشتر از هم یاد بگیریم...

  • ۰ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۲۸

پریشب حدود ساعت ۱۱:۳۰ شب بود که سر و صدای دعوای دو نفر سکوت کوچه را بدجور به هم ریخته‌بود! دعوا کم‌کم بالا گرفت و با شدید شدن فحش‌ها، کم‌کم سرها هم از پنجره ها بیرون می‌آمدند تا شاهد اجرای زنده‌ی دیگری از تئاتر "انسان" باشند. کمدی‌ای که در آن یک انسان وقتی می‌شنود فلان عضو خانواده‌ات فلان جور است، نمی‌دانم جدی می‌گیرد یا به چه دلیل دیگری، عصبانی می‌شود و می‌گوید بهمان عضو خانواده‌ات فلان جور است. و این یکی می‌گوید فلانی را فلان کردم، در حالی که نمی‌داند اصلاً آن فلانی کی هست! پرده‌ی سوم این کمدی آن‌جاست که این درگیری، به درگیری فیزیکی می‌رسد و همچنان در کنار فشار فیزیکی، چیزهای مختلفی به خورد هم می‌دهند و منتظرند یک نفر اعلام کند که تسلیم است: یک چیزی شبیه مسابقات قفس، که دو نفر تا جای ممکن با هم درگیر می‌شوند تا یکی یا بمیرد یا تسلیم شود؛ فقط این‌جا به هر دلیلی نمی‌توانند آن حالت حدی را نشان دهند و زد و خوردهایشان بیشتر کلامی‌ست. راستش را بخواهی این‌هایی که وسط دعوا یهو وارد می‌شوند و به طرفداری از یک نفر مشغول می‌شوند را هم شبیه آن‌هایی می‌دانم که روی یک مبارز شرط‌بندی می‌کنند اما به همان دلایلی که گروه اول در قفس نمی‌جنگند، آن‌ها هم نمی‌خواهند پول را وارد کنند! شاید بعداً کمی مفصل‌تر راجع به این تشابه‌ها نوشتم!


به هر حال، در جایی از این کمدی تلخ یک سوالی پیش می‌آید: پرده دوم و سوم، فحش‌کاری و درگیری بود؛ کسی پرده‌ی اول را یادش هست؟
چه شد که این طور شد؟ چه شد که این یکی به یاد عقده‌های فرویدی‌اش افتاد و آن یکی حس کرد که این یک توهین است و باید با یک مشت، پاسخ این توهین را بدهد؟


پایان نمایش شبانه‌ای که گفتم، حل مشکلی بود که در پرده ی اول رخ داده بود. مشکلی که آن قدر در پرده‌های بعدی مشغول عقده‌ها و غریزه‌هامان شدیم که به کل یادمان رفته‌بود: جای پارک! و این مشکل با جابجا کردن ماشین به کوچه‌ی پایینی حل شد :)
یادش بخیر. بچه‌تر که بودیم، سر یک دانه پفکی که برایمان نمی‌خریدند چقدر گریه می‌کردیم و امروز به یاد آن اشک‌ها می‌خندیم. بعدها، چقدر برای این که آن دفتر طرح مرد عنکبوتی را می‌خواهیم غر زدیم؛ کمی بعد برای خریدن یک موبایل، شاید بعداً سر خرید یک موتور یا ماشین، و امروز سر جای پارک...


پفک پریروز، دفتر مرد عنکبوتی دیروز، موبایل امروز و جای پارک فردا(شاید برای بعضی‌ها امروز!) همه از یک جنس هستند: خواسته‌هایی که در لحظه، ارزش حیاتی دارند و پس‌فردا در کنار همان پفک‌نمکی‌ای که "یادش بخیر" می‌نشینند.
قبول دارم که زندگی ما را همین لحظه‌ها می‌سازند. اما قبول نمی‌کنم که چطور به خاطر یک لحظه، تمام لحظه‌های قبل را فراموش می‌کنیم و لحظه‌های بعدمان را هم در تاریکی فرو می‌بریم...

  • ۰ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۱۶