محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سلام

قبلاً در اینستاگرامم در پستی به بهانه‌ی محتوای ارزشمند و بی‌ارزش راجع به اهمیت قائل‌شدن چیزهایی نوشته‌بودم. اما چیزی که الآن می‌نویسم شریح اتفاقیه که بعد از ظهر افتاد و دوباره من رو به فکر کردن راجع به ارزش‌قائل‌شدن کشوند.

 

مؤسسه‌ای هست که توش تو سطوح مختلف جزواتی تهیه‌شده و اون جزوات تو کلاس‌هاش تدریس می‌شه؛ رده‌ی سنی کلاس‌ها متفاوته: تو بعضی کلاس‌ها افراد میان‌سال هستن و تو بعضی کلاس‌ها جوون‌ترها و نوجوون‌ترها. من هم یکی از مدرسین این مؤسسه هستم و خب با توجه به سنم معمولاً تو کلاس‌های سنین پایین مشغولم...

داستان از اینجا شروع شد که امروز گفتن بعد کلاس جلسه‌ی معلمین هستش. یکی از دوستان که در جریان جلسات نبود، از من پرسید که تو جلسه چی می‌گن و گفتم هیچی! می‌ری پذیرایی رو می‌گیری، می‌خوری و می‌ری کارتو ادامه می‌دی. آخر جلسه که شد متوجه منظورم شد:

 

طبق معمول یه سری نکات گفته‌شد و بعد گفتن معلمین اگر نکته‌ای مد نظرشونه بگن. صحبت‌ها پیش‌رفتن و پیش‌رفتن تا رسیدیم به مسئله‌ای که بارها تو جلسات مطرح کرده‌بودم و هر دفعه از روش گذشته‌بودن: این مسئله که مخاطب این جزوات افراد میان‌سال هستن؛ حتی اگر محتواشون هم برای نوجوون‌ها مناسب باشه (که بعضی جاها اصلاً به دردشون نمی‌خوره و بعضی جاها چیزایی هست که باید باشه و نیست) باز لحن نوشته‌ها و کلماتی که استفاده شده خیلی‌هاشون برای افرادی تو این سن سخته و بخش زیادی از وقت کلاس می‌ره به توضیح معنی کلمات و عبارات! می‌شه همین مفاهیم رو به زبون ساده‌تر هم نوشت.

اتفاقاً امروز قبل از جلسه من به همین دلیل مجبور شدم حدود ۲۰ دقیقه یک عبارت ۴ خطی رو توضیح بدم تا مطمئن شم همه متوجه مفهوم شدند. مقداری صحبت شد تا این که مسئول کلاس‌ها گفت «آقای خسروی اینقدر حساس نباش؛ بگو رد شو برو...» و این رد شو برو مثل پتکی تو سر من کوبیده‌شد.

طبق معمول وقت صحبت‌کردنم رو با یک جمله تموم کردم: «شما رو نمی‌دونم ولی من خیلی وقت‌ها وقتی "استاد" خطابم می‌کنن خجالت می‌کشم که چجوری به اسمی صدام می‌کنن که براش کاری نکردم»

تا خونه داشتم به این موضوع فکر می‌کردم: کسی که باید از من باز و خواست کنه که چرا بچه‌های کلاست نفهمیدن موضوعو، داره می‌گه بگو و رد شو.

یادم افتاد چند وقت پیش هم وقتی به کسی که قراره مشکلات آموزش دانشگاه رو رصد کنه و پیگیری کنه گفتم فلان مشکل وجود داره (خودش پرسید اگه مشکلی هست بگو!) جواب داد «بالاخره مشکلیه که هست؛ شما سعی کن درستو بخونی حالا... اگرم نشد اشکالی نداره جزوه‌ها رو خوب بخون!»

دوتا استاد عزیزم تو کانون زبان هر موقع از جلسات بیرون می‌اومدن عصبانی می‌گفتن «متین متأسفم که مدیر شماها رو فقط چندتا شهریه و شماره‌ی عضویت می‌بینه»

و من هنوز دارم فکر می‌کنم به کجا رسیدیم که "هیچ" ارزشی برای محتوا و یادگیری قائل نیستیم.

با احترام تمام به کسایی که در بهترین حالت ممکن فقط یک "سخنران" اند می‌گیم "استاد" و لحظه‌ای هم فکر نمی‌کنیم که چه چیزهایی رو دارن بهمون می‌دن.

و اگر کسی هم خواست یک ذره به فهم ما اضافه کنه، وقتی مشکلاتش رو با بقیه در میون می‌ذاره فقط می‌شنوه "رد شو برو....."

 

تو همچین شرایطی فکر می‌کنم تنها راه ممکن برای پیشرفت اینه که خودمون قدم برداریم؛ اگر "استادی" دیدیم مثل گوهر نایابی قدرش رو بدونیم و حواسمون باشه که دنیا دنیای "رد شو برو" هستش. شاید بد نباشه دست از تنبلی برداریم و شروع کنیم به یادگرفتن....

 

پی‌نوشت:

دشتمان گرگ اگر داشت نمی‌نالیدم

نیمی از گله‌ی ما را سگ چوپان خورده

سلام

قبلاً به مهران قول داده‌بودم یک بار پست‌هایی که با رنگ و بوی جهان‌بینی گذاشته‌بود را بخوانم و برایش کامنت بگذارم. بعد از چندین ماه(!) بالاخره دیشب فرصت کردم پست‌هایت را نگاه کنم و برای خودم چند یادداشت برداشتم که امروز این‌ها را برایت بنویسم!

 

اول از همه ممنونم بابت این که در پستی که به مناسبت روز دانشجو گذاشته‌بودی بعضی‌ها را «افرادی که اسم دانشجو را یدک می‌کشند» خطاب کرده‌بودی! دانشجو همونطور که کلمه‌ش نشون می‌ده کسیه که دنبال دانش می‌گرده؛ مثل کسی که می‌خواد یه لپ‌تاپ بخره و می‌گرده تو سایتای مختلف که اطلاعاتش رو تکمیل کنه. نه کسی که فقط دنبال یه مرجع خاص می‌گرده که خلاصه‌ش رو بخونه و آخرشم منتظر این باشه که به خاطر دانسته‌هاش آفرین می‌گیره یا صدآفرین! (البته تو این مورد شخص دانشجوها تنها کسایی نیستن که مقصرن)

 

اما بریم سراغ اصل صحبت! نقل قول کرده‌بودی به این مضمون که اگه آینده رو بدونیم، غیر قابل تغییر می‌شه و اگه ندونیم می‌تونیم خودمون بنویسیمش. راستش دلم می‌خواد مختصر راجع به این بنویسم و اگه مایل بودی تو کامنتا ادامه‌ی بحثو جلو ببریم.

یکی از چیزایی که تو تاریخ، تو اکثر فرهنگ‌ها، راجع بهش صحبت شده، بحث سرنوشته. این که هر چیز یا شخصی سرنوشتی داره یا نداره؛ این که اون سرنوشت حتمی هست یا نیست؛ این که راه رسیدن به اون هم مشخص هست یا نیست و سؤالاتی از این دست.

 

جوری که من ترجیح می‌دم به این مقوله نگاه کنم، اینه که جهان رو می‌شه یه سیستم دونست. سیستمی که یه سری قوانین داره. این قوانین بعضی جاها کاملاً روشن و واضحن (مثل این که دو جرم همدیگه رو می‌کشن) و بعضی جاها نسبتاً مات (مثل این که من بزنم تو گوشت تو هم می‌زنی تو گوشم یا عصبانی می‌شی و بعداً یه جا خالی می‌کنی یا گریه می‌کنی یا اصلاً به روت نمیاری یا...). و البته تو این جاهای مات هم خیلی وقتا شناخت بیشتر باشه (مثل این که من شخصیتت رو بشناسم) تصویر از اون ماتیش در میاد.

حالا که جهان یه سیستمه، در هر لحظه یه شرایطی داره و شرایط لحظه‌ی بعدش تابع این لحظه‌شه لحظه‌ی بعدیش هم تابع قبلشه و... پس می‌شه به نوعی اتفاقات و رفتارها رو شبیه یه دومینو تصور کرد که هر حرکتی یه مجموعه‌ای از اتفاقات رو باعث می‌شه و اون‌ها هم به نوبه‌ی خودشون دومینوهای دیگه‌ای رو راه می‌ندازن. اما تو مقوله‌ی سرنوشت مسئله اینجاست که آیا وقتی اولین دومینو انداخته می‌شه، حتماً این مسیر تا آخر طی می‌شه؟

راستشو بخوای اینجا مسئله‌ی اراده میاد وسط و این که دومینوی بعدی می‌تونه اونجور که پیش‌بینی شده نیفته.

امکانش هست من چک بزنم تو صورتت؛ تو عصبانی بشی؛ بری تو خونه اینو رو خواهرت که کنکور داره و باهاش درس کار می‌کنی خالی کنی (البته نمی‌دونم خواهری داری که امسال کنکور داشته‌باشه یا نه!) اون اعصابش تا مدتی خرد باشه و دیگه باهاش کار نکنی؛ و کنکورش خراب شه؛ و رشته-محلی قبول شه که دوست نداره و الی آخر.

این یه دومینو عه که شاید چک زدن من هم جزو اتفاقای میانیش باشه (خود منم از جای دیگه دلم پر بود!)

اما وقتی بحث اراده در میونه، یعنی تو ممکنه وقتی عصبانی می‌شی و می‌خوای خشمتو رو خواهرت خالی کنی، به هر دلیلی جلوی خودتو بگیری؛ یا یه اتفاق دیگه‌ای (از یه دومینوی دیگه!) بیفته که کلاً خشمت از بین بره. یا ممکنه خواهرت بعد این اتفاق با خودش عهد کنه که اینقدر کنکورشو خوب بده که تو رو ضایع کنه و نتیجه‌ش از چیزی که قبلاً قرار بود اتفاق بیفته هم بهتر شه.

اینجا چیزی که ما می‌بینیم اینه که در واقع هر دونه‌ی دومینو داره انتخاب می‌کنه که بیفته یا نه! و به این دلیل من معتقدم چیزی به اسم پیشونی‌نوشت وجود نداره. من آدم برون‌گرایی ام اما هیچ چیز منو محدود نمی‌کنه که رفتارهای درون‌گرایانه از خودم نشون بدم (ممکنه ازم انرژی بگیره و به همین دلیل احتمالش کم باشه اما غیرممکن نیست) ممکنه کسی که تو خانواده‌ی خیلی ضعیفی به دنیا اومده احتمال این که تو حوزه‌ی خاصی موفق باشه کمه اما فقط احتمالش کمه؛ همین! صرفاً بحث احتماله.

 

اما راجع به پیش‌بینی‌کردن و دیدن آینده هم معتقدم چیزی که به عنوان پیش‌بینی دریافت می‌کنیم (یا گاهی خودمون پیش‌بینی می‌کنیم) دنبال‌کردن دومینو (و تو پیش‌بینیای دقیق دنبال‌کردن اتفاقات احتمالیه)

یعنی اونی که پیش‌بینی می‌کنه، قدرت پردازش بالاتری داره که می‌تونه احتمالات مختلف رو در نظر بگیره، این که هر کدوم چقدر محتمله رو حساب کنه (با توجه به شناختش از سیستم) و محتمل‌ترین مسیرها رو تخمین بزنه.

اگر یه پیش‌گو بگه من این پست رو بدون ویرایش‌کردن ارسال می‌کنم، می‌تونم ویرایشش کنم و ارسالش کنم؛ و اگه بگه این رو ویراست می‌کنم، می‌تونم بدون ویرایش کردن ارسالش کنم.

 

اگه از دید مذهبی به پیش‌گویی‌های دینی بخوای نگاه کنی، اینجا با کسی مواجهی که سیستم براش بالاترین شفافیت ممکن رو داره (خودش طراحیش کرده) و در هر لحظه تمام پارامترها رو در اختیارش داره و می‌تونه جلوتر سیستم رو ببینه و نقطه‌ی پایانی سیستم رو ببینه. این یعنی آینده‌ی نوشته‌شده؟ نه! تو هر چیزی رو به عنوان آینده‌ی نوشته‌شده بدونی من می‌تونم خلافش عمل کنم! فقط می‌مونه این توجیح که آینده‌ای نوشته‌شده اما ما نمی‌تونیم تأثیرش رو ببینیم یا حسش کنیم؛ اینجا هم یه اصلی هست تو فیزیک به اسم اصل صرفه‌جویی! می‌گه متغیرهایی که هیچ تأثیری تو مسئله‌ی ما ایجاد نمی‌کنن رو می‌تونیم از راه حل کنار بذاریم. وقتی من هیچ جوری این آینده‌ی نوشته‌شده رو حس نمی‌کنم، می‌تونم اثبات وجود یا عدم وجودش رو بذارم به عهده‌ی کسایی که سرشون درد می‌کنه برای این بحثا! من در هر لحظه می‌تونم محتمل‌ترین یا نامحتمل‌ترین رفتار ممکن رو انجام بدم و این محدود به چیزی نیست... دست خودمه!

 

تنها موضوعی که می‌مونه اینه که آیا افتادن یا نیفتادن این دونه‌ی دومینو که دست خودمه، باعث می‌شه آخر سر آخرین دونه همونجایی بیفته که من می‌خوام؟ این که من خودمو کنترل کنم و عصبانیتمو سر خواهرم خالی نکنم، باعث می‌شه کنکورشو خوب بده؟

تو نتیجه‌ی نهایی باید یه چیزیو دقت کرد: من کنترل تمام دونه‌های دومینو رو دستم ندارم. تعدادی از دونه‌ها هست که مستقیماً افتادن یا نیفتادنشون دست منه؛ یه سریاشونم هست که بعد من هستن و اگه بیفتم به احتمال زیاد اونام میفتن و اگه نیفتم احتمال این که اونام نیفتن زیاده (هنوزم می‌گم زیاده نه این که قطعاً نمیفتن! ممکنه باد بزنه بندازه!)

اما اینا همه‌ی قطعات دومینو نیستن.

ممکنه من تمام چیزای تحت کنترلمو تو مسیری ببرم که کنکورو عالی بشم؛ بعد سر جلسه اتفاقی برام بیفته که تمرکزم از بین بره و خراب شه؛ یا مثل اون دوستم که چند قطره چایی از زیر سینی آبدارچی ریخت رو پاسخ‌برگش و مجبور شد یه سال دیگه برای کنکور بخونه!!

 

پس من چیکاره ام؟!

من یکی (یا یکسری) از دونه‌های دومینو ام که در کنار بقیه‌ی دونه‌ها می‌تونم نتیجه‌ی نهایی رو تعیین کنم. همین!

چیزی به عنوان آینده‌ی نوشته‌شده یا نوشته‌نشده یا اگرم نوشته‌شده تو فرایندای ما بی‌تأثیرن؛ آینده‌هه توسط خودمون طراحی می‌شه اما من تنها کسی هم نیستم که اونو می‌سازم. افراد دیگه‌ای هم هستن که می‌تونن فعالیتای منو تقویت یا تضعیف کنن؛ بعضیاشون بشدت قابل کنترلن و بعضیاشون اصلاً قابل کنترل نیستن!

پس من تصمیم می‌گیرم که افتادن یا نیفتادن، کدوم یکیشون درسته. اون کارو می‌کنم؛ و امیدوارم بقیه هم درست رفتار کنن!

همین :)

می‌گویند در زمان‌های قدیم، مردی چندین سال از عمر خود را صرف آموختن شکار اژدها کرد. به جایی رسید که تمام فنون را دریافته‌بود و آمادگی رویارویی با هر اژدهایی را داشت؛ فقط یک مشکل وجود داشت:

 

وقتی به شهر آمد، فهمید در جهان هیچ اژدهایی برای شکار وجود ندارد!

 

اما او که زمان زیادی را برای یادگیری این دانش گذاشته‌بود، تصمیم گرفت هر طور شده از مهارتش استفاده کند. این شد که آموزشگاه شکار اژدها تأسیس کرد و شاگردان بسیاری را تعلیم‌داد.

 

و همچنان هیچ اژدهایی در جهان نبود؛ پس هر کدام از آن شاگردان تعلیم‌دیده نیز در شهرهای دیگر اقدام به تأسیس آموزشگاه کردند...


می‌دانم! داستان بسیار آشناییست...

٭در برابر پیمانی که بسته ای خود را سپر بساز زیرا هیچ یک واجبات خداوندی که مردم با وجود اختلاف در عقاید در آن هم رأی هستند، بزرگتر از وفای به عهد و پیمان نیست.
حتی مشرکان هم وفای به عهد را در میان خود لازم می شمردند زیرا عواقب غدر و پیمان شکنی را دریافته بودند.
پس در آنچه بر عهده گرفته ای خیانت مکن و شخصی را به پیمان نفریب.

٭پیمانی نبند که در آن تأویل را راه توان بود و پس از بستن و استوار کردن پیمان برای بر هم.زدنش به عبارت های دوپهلو که در آن ها ایهامی باشد تکیه منمای.
و مبادا سختی اجرای پیمانی که به گردن گرفته ای تو را به شکستن و نسخ آن وادارد.
زیرا پایداری تو در برابر کار دشواری که امید به گشایش آن داری از غدری که از سرانجامش بیمناک شوی بسی بهتر است.
و نیز به از آنست که خداوندت بازخواست کند و راه طلب بخشایش در دنیا و آخرت بر تو بسته شود.

-نهج البلاغه، نامه ۵۳