محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود کلبه‌ی بی‌روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه‌های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده‌های برف‌ها، باد
روان بر بال‌های باد، باران
درون کلبه‌ی بی‌روزن شب
شب توفانی سرد زمستان

آواز سگ‌ها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد، زوزه
ولی ما نیک‌بختان را چه باک است؟
کنار مطبخ ارباب، آنجا
بر آن خاک اره‌های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن
وز آن ته مانده‌های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق! این دیگر بلایی‌ست
بلی، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخم‌هامان را و ما این
محبت را غنیمت می‌شماریم

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه‌ی بی‌روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگ‌ها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگ‌ها - باد، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی، سرمای پرسوز
حکومت می‌کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه‌ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان
در آن آسود بی‌تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست، دایم
دو دشمن می‌دهد ما را شکنجه
برون: سرما درون: این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله‌ور گشت
سلاح آتشین ... بی‌رحم ... بی‌رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
که این خون، خون ما بی خانمان‌هاست
که این خون، خون گرگان گرسنه‌ست
که این خون، خون فرزندان صحراست
درین سرما، گرسنه، زخم خورده،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم، آزاد...

هیچ‌وقت نمی‌توانی در دنیا چیزی را بیابی که به واقع "رایگان" باشد.
هر چیزی یک هزینه‌ای دارد. بعضی چیزها هزینه‌ی ریالیشان بالاست؛ بعضی چیزها ریال کمی می‌خواهند اما از کیسه‌ی وقتت بر میدارند (گاه به اندازه‌ی دقیقه‌ای و گاه به اندازه‌ی سال‌ها)
بعضی چیزها از کیسه‌ی عزت نفست می‌خواهند و بعضی دیگر از کیسه‌ی اعتبارت و هرگاه که کاری می‌کنی، داری چیزی را از کیسه‌ای می‌بازی.

اما باختن، علاوه بر مفعول، متمم نیز می‌خواهد: معمولاً چیزی را در برابر چیز دیگری می‌بازیم.
پول را در برابر محصول؛ وقت را در برابر یک کار و حتی احساسی را در برابر احساس دیگری...

و این شاید شالوده‌ی تصمیم‌گیری‌های ما باشد: ما تاجریم!
هر گاه که تصمیمی می‌گیریم، قبول‌کرده‌ایم که چیزی را از دست بدهیم برای بدست آوردن چیزی دیگر.

ما تاجران در هر معامله‌مان باید ارزش کالا و ارزش چیزی که پرداخت می‌کنیم را تخمین بزنیم تا بتوانیم صحیح معامله‌کنیم.
نه در ارزش کالا فریب حراجی‌هایی که مبلغ را ارزان نشان می‌دهند را باید خورد، نه چیزهایی که از کیسه‌های دور از چشم پرداخت می‌شود را باید از یاد برد...

 و چه ترحم‌برانگیز است تاجری که می‌خواهد چیزی را بگیرد اما سختش میاید هزینه‌اش را بپردازد.
و چه مغبون است تاجری که اشتباه می‌کند در کالایی که می‌خرد، یا هزینه‌ای که پرداخت می‌کند.

انسان به دوستی که در غار، کنارش بود به خاطر کوتاهی در شکار نهیب زد و از فردایش یک تنه مجبور به شکار شد تا در غاری که دیگر در آن تنهاست، زنده بماند.
این تاوانی بود، برای لحظه‌ای عمل‌کردنش...

بعدها فرزندانش در کهنسالی تاوان رفتارها و کوتاه‌نگری‌های جوانیشان را می‌دادند.
و امروز خیلی از کوته‌نگری‌ها نه طی یک روز و یک سال و یک دهه، که بعد از چند نسل شروع می‌کنند به تاوان‌گرفتن.

و شاید این خودش نوعی تاوان‌دادن باشد: با فکرها و تصمیم‌های لحظه‌ای‌مان، لحظه‌های بعدمان را خراب می‌کنیم و برای درست‌کردن آن خرابی، مجدداً تصمیمی می‌گیریم که لحظات بعدیش را خراب کند و آنقدر عادت می‌کنیم به تاوان‌دادن، که تبدیل به عادتمان می‌شود.

عادت می‌کنیم به این حلقه و کوته‌نگرانه فکر می‌کنیم کوتاه‌بینی و تاوان‌دادن هم جزئی از زندگیست.
تا آنجا که تاوان کوتاهی‌هایمان را نه فقط خودِ هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌های بعد، که نسل‌های بعدمان هم باید بدهند...

اما انسان کم ضرر نکرده به خاطر کوته‌نگری و تحلیل‌نکردن‌هایش.
شاید دیگر کافی باشد این تاوان‌دادن...
شاید بهتر باشد خسته شویم از این حلقه‌ی نسنجیدن‌ها و تاوان‌دادن‌ها.
فکرکردن و آینده‌نگرانه رفتارکردن شاید گران باشد؛ خیلی گران. اما شاید به این تاوان‌های سنگینی که امروز به خاطر ارزان‌طلبی دیروزمان می‌دهیم بیرزد...

محبت‌کردن لیاقت می‌خواهد و ما در بسیاری از مواقع نداشته‌ایم.
هرکسی می‌تواند، اگر بخواهد، بخششِ بخشندگان را بپذیرد و ایشان را مدیون خود کند.


اما هر کسی شایسته‌ی آن نیست که درمقام بخشندگی قرار گیرد، بی آنکه در جایگاه خفت‌دهنده نیز باشد...
ایثار، به دشواری جان‌دادن است.

-آتش بدون دود، نادر ابراهیمی

پیش‌نوشت: گاهی عادت دارم برای منِ آینده نامه بنویسم. نامه‌هایی که شاید هیچ‌وقت خوانده‌نشود و نامه‌هایی که شاید هر روز برای خودم مرورشان کنم. امروز در مسیر دانشگاه داشتم برای خودم می‌نوشتم که دیدم آمبولانسی آژیرکشان سعی می‌کرد میان ترافیک همت راهش را باز کند و علی‌رغم تصویری که همیشه می‌دیدیم از مقاومت مردم برای راه‌دادن، امروز دیدم اکثر ماشین‌ها به مسیر کناری می‌رفتند تا ماشین امداد سریع‌تر به مقصدش برسد. تمام آن نامه‌ی پر از غُر زدن رو پاک کردم و نامه‌ی جدیدی برای خودم در آینده نوشتم. گفتم این نامه‌ی جدید رو برعکس همه‌ی نامه‌های دیگه‌ای که برای خودم نوشتم اینجا هم بذارم:

٭٭٭٭٭٭

سلام


نمی‌دانم هنوز این عادت را داری یا نه، اما قبل‌ترها برای چند سال بعد نامه می‌نوشتی. برای خودِ چندسال بعدت... گاهی غر می‌زدی، گاهی درد و دل می‌کردی و گاه حرف‌هایی را می‌نوشتی که بعداً یادت بماند.
این هم یکی از همان نامه‌هاست. زمانی برایت نوشتمش که در اتوبان دیدم آمبولانسی آژیر می‌کشید و سایر ماشین‌ها با وجود ترافیک، راهنما می‌زدند و به مسیر شلوغ‌تر می‌رفتند تا برایش راه باز کنند. دیدن این اتفاق برایت خیلی شیرین بود... تا رسیدن به مقصد، خوشحال بودی از این که رانندگان به جای قضاوت راجع به دروغ یا راست بودن آژیر، برایشان راه باز می‌کردند تا شاید کمکی کرده‌باشند به نجات جان دیگران.

امروز که دارم این نامه را برایت می‌نویسم، اینجا هنوز هوا سرد است. هنوز ابرها آسمان را پوشانده‌اند و برف و یخ زمین را فرش‌کرده‌است. هنوز آن گونه نشده که مردم، همه با محبت و احترام بتوانند به یکدیگر سلام دهند. هنوز نمی‌شود بدون واهمه دیگران را دوست خودت خطاب کنی.
اما باور کن که من آب‌شدن این تکه‌های دل‌مرده‌ی برف را می‌بینم. دیروز که ۶ مهر بود و آن پیام ده خطی را صدها بار در تلگرام خواندم، چکه‌های برف آب‌شده را روی صورتم احساس کردم. مطمئنم که هنوز هم گاهی اوقات آن پیام را می‌خوانی! امروز که دیدم مردم برای هموار شدن مسیر امداد خود را به مشقت می‌انداختند، چِرق چرق شکسته‌شدن یخ‌های ضخیم دنیایمان را شنیدم.

به آن گل آفتابگردان روی میز سلامم را برسان و بگو گذشته‌ام، در آن سال‌ها شکسته‌شدن سورت سرما و بوران را خیلی واضح‌تر از قبل احساس کرده‌بود. به دوستان بی‌شمارت سلامم را برسان و بگو اگر خواستید از دوران ما تصویری را به یادگار رسم کنید، سرزمینی را بکشید پوشیده از برف و باد و تگرگ؛ و عده‌ای که به سختی خود را از رودخانه‌ی یخ‌بسته بیرون کشیده‌اند: جمعی مشغول ساختن پتک و تبر برای عده‌ای که در حال کوبیدن یخ‌های بدشکل جاده‌اند، و جمعی که دستانشان را در برف فروکرده‌اند تا با گرمای وجودشان، کمی ذوب‌شدن برف‌های پیش رویشان را تسریع کنند.

هنوز هوا سرد است و برف و یخ امان زندگان را بریده. اما از آن رودخانه‌ی منحوس یخی زمان ما، امروز نهرهایی به جا مانده که صدای شُر شر آن خاطره‌ی تمام روزهای قبلی را از یاد می‌برد. خوشحالم که بعد از آن یخ‌شکستن‌ها و با بخارِ دهان برف‌آب‌کردن‌های گذشته، امروز از سرزمین برف و یخمان چنین دشت سرسبز و پهناوری حاصل شده.
این نامه را از گذشته برایت نوشته‌ام. شاید امروز برای جشن گرفتن در کنار سایر گل‌های آفتابگردان در کنارت نباشم اما باور کن که نسیم مطبوع این دشت را به همان اندازه که امروز حس می‌کنی، ما نیز دیروز احساس می‌کردیم. در میان تمام آن بیرون‌آمدن‌ها و ساختن‌ها و شکستن‌ها و گرم‌کردن‌ها و عزاداری‌هایی که برای دوستان یخ‌زده‌مان می‌کردیم، رویای این دشت سبز بود که همچنان دست‌هایمان را گرم نگه می‌داشت.

امیدوارم تو هم بابت کاشتن گل در این دشت سبز برای آینده‌ی دورترمان بنویسی...