محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

این عکس رو امروز تو اینستاگرام دیدم:

مهم نیست چقدر هوش یا انرژی صرف کنی؛ بعضی چیزها فقط زمان می‌خواهند

شما نمی‌توانید با باردار کردن ۹ خانم، ظرف یک ماه بچه‌دار شوید!


به شخصه قید "کم‌کم" رو جزء کلمات مقدس می‌دونم. خیلی اتفاقات هست که زمان می‌خوان. و این قدر به نتایج سریع و خروجی‌های کوتاه‌مدت عادت کرده‌ایم که اگه چیزی ظرف یکی دو هفته نتیجه نداد احساس می‌کنیم کار شکست‌خورده‌ست یا اون اتفاق بی‌نتیجه‌ست.

و از طرف دیگه هم گاهی یک کاری ۵ سال طول می‌کشه: یک نفر اون ۵ سال رو صرف اون کار می‌کنه می‌کنه و یک نفر دیگه تمام اون ۵ سال رو دنبال راه میان‌بر می‌گرده. آخر یکی به نتیجه رسیده و یکی دیگه هزار میان‌بر بی‌نتیجه رو تست کرده. به قول یکی از اساتیدم: موفقیت و هوشمندی این نیست که ۲۴ ساعت تمام انرژی رو روی همه چیز بذاریم؛ هوشمندی اینه که بدونیم کِی، چقدر، کجا و به چه شکلی انرژی رو صرف چی کنیم.

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد این آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود
من به هر سو می‌دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده‌هایم تلخ
و خروش گریه‌ام ناشاد
از درون خستهٔ سوزان
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم
همچنان می‌سوزد این آتش
نقش‌هایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی‌ساحل
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدان‌ها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان، شاد
دشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می‌دوم
گریان ازین بیداد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می‌کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، که می‌داند که بود من شود نابود
خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای، آیا هیچ سر بر می‌کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
-فریاد، از کتاب زمستان، مهدی اخوان ثالث
 ٭٭٭
پی‌نوشتِ نه چندان نامربوط:
لغت Silent به معنای ساکت، به دلیل نبود صدا و Mute به معنای ساکت، به دلیل بسته‌بودن مسیر صداست. Silent صدایی ندارد و Mute راهی برای درآوردن صدا.
در ترجمه هم معمولاً silent را ساکت و mute را صامت می‌گویند. یکی چیزی ندارد برای صدا و دیگری دارد اما نمی‌تواند آن را آزاد کند...
 
هرچند از بیرون، از هیچکدام صدایی در نمی‌آید.

یکی از دوستانم می‌گفت متین تو مخاطبت رو دیوانه می‌کنی تا اصل حرفو بهش بگی... صدتا مثال و توضیح و پیش‌نوشت میاری تا وسط متنت بالاخره حرفت رو بزنی. خب اینجا با عنوان متنم حرف اصلیم رو لو دادم. آخرین متنی که اینجا نوشتم مربوط به ۱۶ آذر می‌شه. روزی که معمولاً به دانشجوها ارج و قرب می‌ذارن و البته دانشجوها هم برای خودشون تبریکا و جشن‌های مختلفی می‌گیرن و شاید اوج حضور فعال دانشجوها تو دانشگاه باشه. امسال نکته‌ی جالبی توجهم رو جلب کرد: تم اصلی ۱۶ آذر امسال سرگرمی‌های سیاسی بود. از هر ۱۰ تا مراسمی که دیدم یا دوستام فرستادن، ۸ یا ۹ تاش، فارغ از این که مراسم تو دانشگاه علوم‌پزشکیه یا فنی یا علوم سیاسی، «فقط» مربوط به دعواهای سیاسی می‌شد. لفظ «بحث سیاسی» رو از عمد استفاده نمی‌کنم چون صرفاً یه سری دعواهای خاله‌زنکی/دایی‌مَردَکی هستن که یه عده مطرح می‌کنن و آخر سر هیچکدوم از عبارت‌های گفته‌شده هم هیچ ارزش‌افزوده‌ای ایجاد نمی‌کنن!

خیلی راجع به حاشیه و پوسته نوشتم (به عنوان نمونه می‌تونید مطلب قالب‌های تحمیلی و اعتراف‌نامه رو بخونید!). تو فضای دانشجویی اما این مسئله هم پررنگ‌تره هم بسیار آسیب‌زا تر. همه دعوت می‌کنن که دانشجو به مسائل سیاسی بی‌اعتنا نباشه، بصیرت سیاسی داشته‌باشه و... من هم موافقم و اصولاً خیلی عاقلانه نیست کسی بره توی غار و به مسائل سیاسی بی‌اعتنا باشه. یا تو خیلی از موارد حتی شاید مفاهیم عمومی دنیای سیاست رو لازمه دانشجوها بدونن. این رو قبول دارم. اما درک نمی‌کنم وقتی تریبون آزاد توی دانشگاه علوم پزشکی ما می‌ذارن چرا یک کلمه هم راجع به مسائل مربوط به سلامت (حتی بعد سیاسیش!) حرف زده نمی‌شه و به جاش دانشجوهای پزشکی با آب و تاب راجع به اختیارات رئیس‌جمهور آمریکا مبنی بر اجرای برجام صحبت می‌کنن. حاضرم شرط ببندم نصفشون جز کانال‌های تلگرام از هیچ جای دیگه‌ای حتی پسابرجام رو احساس هم نکردن!

می‌گن یه جمعی قرار بود جلسه بذارن راجع به طراحی یک رآکتور بحث کنن: جلسه ظرف نیم ساعت تموم شد. یک متخصص طرح خوبی داشت و بقیه که سختشون بود کلمه‌های اون طرح رو از رو بخونن، سریع باهاش موافقت کردن و طرح تصویب شد. همون جمع قرار شد فضای سبز اطراف اون نیروگاه رو طراحی کنن و هفته‌ها جلسه گذاشته‌شد براش. چون همه توش احساس می‌کردن می‌تونن حرف بزنن و البته این حرّاف‌ها، و نه کارشناسان، مثل اون سیاست‌بازای دانشکده‌های فنی و پزشکی بیشتر به سرگرمی مشغولن تا فکر کردن.

از کنار تریبون آزادمون که رد می‌شدم، داشتم فکر می‌کردم اینا قبل از این که حرف برای گفتن داشته‌باشن، دربه‌در فقط دنبال میکروفون می‌گردن؛ لابد چون میکروفون جور کردن خصوصاً تو این برحه‌ی زمانی بیشتر به طراحی فضای سبز می‌خوره و حرفی برای داشتن جور کردن بیشتر به طراحی رآکتور. و یادم افتاد که همین اتفاق دقیقاً تو تاکسی هم میفته... شاید این دانشجوهایی که یک جو شهود راجع به رشته‌شون (و البته مسائل سیاسی) ندارن و اونایی که توی تاکسی راجع به مسائل استراتژیک منطقه تحلیل‌گری می‌کنن، فقط تو داشتن یا نداشتن کارت‌دانشجویی فرق داشته‌باشن.

زمانی خاله‌زنکی/دایی‌مردکی مربوط به کارای صغری‌خانم و کبری‌خانم بود، امروز بیشتر مربوط به کارای دکتر فلانی و حرفای مهندس بهمانیه. مفهوم، جذابیت اطلاعات آشغاله. تلاش برای پر کردن جای خالی رآکتور با فضای سبز. فقط تو جاهای مختلف مصداق فرق می‌کنه. و وای به وقتی که افرادی با درک اشتباه کلمه‌ی «بصیرت سیاسی» فکر کنن این کار یک ارزش محسوب می‌شه.

میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی‌آشیان در آوردیم

 

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره‌ی نیمه‌جان در آوردیم

 

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

 

لبان سوخته‌ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان در آوردیم

 

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

 

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

 

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم

 

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم - نان در آوردیم -

 

برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم

 

به بازی‌اش نگرفتند و ما چه بازی‌ها
برای این سر بی‌خانمان در آوردیم

 

و آب‌های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم‌به‌دست شدیم و زبان در آوردیم

 

از سعید بیابانکی

عزیز من! 
از این که می‌بینی با این همه مسأله برای سخت و جان‌گزا اندیشیدن، هنوز و باز، همچون کودکان سیر، غشغشه می‌زنم، بالا می‌پرم، ماشین‌های کوکی را کف اتاق می سُرانم، با بادکنک بادآلویی که در گوشه‌ای افتاده بازی می‌کنم و به دنبال حرکت‌های ساده‌لوحانه و ولگردانه‌اش، ولگردانه و ساده‌لوحانه می‌روم تا باز آن را از خویش برانم، و ناگهان به سرم می‌زند که بالارفتن از دیوار صافِ صاف را تجربه کنم -گر چه هزاران بار تجربه کرده‌ام- و با سرک کشیدن‌های پیوسته و عیارانه به آشپزخانه، دلگی‌های دائمی‌ام را نشان می‌دهم، و نمک را هم قدری نمک می‌زنم تا قدری شورتر شود و خوشمزه‌تر، مرا سرزنش مکن، و مگو که ای پنجاه ساله مرد! پس وقار پنجاه سالگی‌ات کو؟
نه...
همیشه گفته‌ام و باز می‌گویم. عزیز من، کودکی‌ها را به هیچ دلیل و بهانه ، رها مکن، که ورشکست ابدی خواهی شد...
آه که در کودکی، چه بی خیالیِ بیمه کننده‌ای هست، و چه نترسیدنی از فردا...

 

بانوی من!
مگر چه عیب دارد که انسان، حتی در هشتادسالگی هم الک دولک بازی کند، و گرگم به هوا، و قایم باشک، و اَکَردوکِر، و تاق یا جفت، و "نان بیار کباب ببر" و "اتل متل" و...؟
جداً مگر چه عیب دارد؟ مگر چه خطا هست در این که برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که در لابلای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است، آن همه تیغ را تحمل کنیم؟
مگر کجای قانون به هم می‌خورد، اگر من و تو، و جمع بزرگی از یاران و همسایگانمان، در یک روز زرد پاییزی، صدها بادبادک رنگین را به آسمان بفرستیم و کودکانه به رقص‌های خالی از گناهِ آن‌ها نگاه کنیم؟
بادبادک‌ها، هرگز ندیده‌ام که ذره‌ای از شخصیت آدم‌ها را به مخاطره بیندازند.

 

حبیب من!
هرگز از کودکی خویش آن قدر فاصله مگیر که صدای فریادهای شادمانه‌اش را نشنوی، یا صدای گریه‌های مملو از گرسنگی و تشنگی‌اش را...
اینک دست‌های مهربانت را به من بسپار تا به یاد آن‌ها بیاورم که چگونه باید زلف عروسک‌ها را نوازش کرد...

 

-چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم-نادر ابراهیمی

پیش‌نوشت: این رو چند وقت پیش توی اینستاگرام نوشتم؛ گفتم اینجا هم بذارم...

***

امروز با یکی از دوستان راجع به "شخصیت" صحبت می‌کردیم و یادی کردم از یکی از استادای عزیزم که می‌گفت "من شخصیتمو اینقدر بالا تعریف می‌کنم که شماها حتی دستتون بهش نرسه چه برسه به این که بخواید بهش توهین کنید! و 'هدف زندگی' رو اینقدر پایین تعریف نمی‌کنم که بودن یا نبودن یه آدم، مشغول‌بودن یا نبودن به یه شغل، یا رخ‌دادن یا ندادن یه اتفاق بتونه زیر و روش کنه!"

و یاد این آرزوم افتادم که ای کاش یه روز هر کی خواست صدام بزنه، فارغ از این که استاده یا شاگرد یا هم‌کلاسی یا همکار، فارغ از ملیت و قومیت و جنسیت و طبقه‌ی اجتماعی (؟) و شغل و تحصیلات فقط "متین" صدام بزنه. بدون هیچ پسوند و پیشوندی.
که تمام این پسوندها و پیشوندها فقط گوشه‌ای از زندگیَن. چه خسروی، چه دکتر، چه استاد، چه دانشجو و چه حتی آقای!
تحصیلات، مطالعه‌ها، شغل، فعالیت‌ها و داشته‌ها همه اجزائی از زندگی اند و زشته یکیش بشه نماد زندگی و شخصیت آدم و بشه پسوند و پیشوند اسمش!

کسی چه می‌دونه بعد این مقطع تحصیلیمون شیرفروش می‌شیم یا مشغول به کار تو همین رشته می‌شیم یا می‌خونیم برای مقطع بعدی! ولی در هر حال اونی که زندگی و شخصیتشو بالاتر از این چیزا تعریف می‌کنه قطعاً تو تمام این حالات رضایت داره (البته شیرفروشی که پزشکی بدونه از شیرفروشی که نمی‌دونه احتمالاً جلوتره!)

علم برای من همواره یکی از جذاب‌ترین مسائل بوده. این که بتونم دنیای اطرافم رو بهتر مدل کنم و بفهمم و همچنین بتونم مهندسی کنم، احساس دوست‌داشتنی‌ای داره. اونچنان فرقی نمی‌کنه تسلط به دانش فیزیک و شیمی و مشتقاتش باشه و مهندسی، مهندسی مواد و ساختارهای الکترونیکی و مکانیکی بشه، یا تسلط به دانش بیولوژی و مهندسی بدن انسان (اسمش رو بذارید پزشکی)، یا تسلط بر علوم انسانی باشه و مهندسی، با هدف طراحی فعالیت‌های انسانی مؤثر.

به هر حال چیزی که تو این فضا برای من خیلی لذت بخشه، زاییده‌شدن علوم مختلف از هم دیگه با تغییر میدان دیده. این که چطور از بالا نگاه‌کردن به فیزیک چیزی رو تولید می‌کنه که بهش می‌گیم شیمی و از بالا نگاه‌کردن به شیمی زیست‌شناسی رو پدید میاره. چطور قوانین خرد تو مقیاس‌های مختلف قوانین مختلفو به وجود میارن و مثلاً ما بدون توجه به جزئیات قوانین نیروهای الکترومغناطیس، قوانین شیمی رو بررسی می‌کنیم در حالی که درون‌مایه‌ی بخش اعظمش همون نیروها اند. و این که چطور این قوانین به ظاهر خشک و بی‌روح می‌تونن موجودات هوشمندی رو به وجود بیارن.

اواخر دبیرستان که بودم شروع‌کردم به نوشتن کتاب "جهان ما". تو این کتاب قصد داشتم به جهان و اتفاقاتش با یه تم تاریخ علم، از نگاهی که بالا گفتم نگاه کنم و زوم دوربین رو از قوانین ریز فیزیک کم‌کم بالا بیارم. مقدمه و چند بخش کتاب نوشته‌شده اما اخیراً کتاب‌هایی رو دارم می‌خونم که استانداردم از کتاب رو بالاتر برده (هر چند خیلی از کتاب‌هایی که مجبور می‌شم بخونم باز استانداردمو پایین میاره!) اما به هر حال احساس می‌کنم مطالبی که نوشتم خیلی مناسب یک کتاب نباشه. شاید در قالب یک یا دو یادداشت تو محفل...

کلاً نوشتنش رو متوقف کردم و شاید بعداً راجع به این نگاه و مطالبش بیشتر بنویسم. اما فعلاً مقدمه‌ی کتاب که توش بیشتر راجع به تولد علم و ارتباطش با فناوری هست رو می‌تونید در ادامه‌ی این مطلب بخونید.

***

 

سختی آغاز کردن

 

آسان‌ترین کار، عکس‌العمل نشان‌دادن است.
دومین کار آسان، پاسخ‌دادن است.
اما سخت‌ترین کار، شروع‌کردن است.