محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

آهن، یکی از micronutrientهای مهم برای بدن ماست. اغلب آهن را ماده‌ی مورد نیاز برای خون‌سازی (به طور دقیق‌تر برای ساخت هموگلوبین) می‌دانیم که این کاربرد (که باعث اکسیژن‌رسانی به بدن می‌شود) در کنار همکاری‌ای که با دیگر آنزیم‌های اساسی دارد باعث می‌شود آهن جزء کلیدی‌ترین مواد باشد.

از طرف دیگر، امروزه شایع‌ترین کمبودِ تغذیه‌ای کمبود آهن است. محدود بودن منابع غذایی، نسبتاً گران‌قیمت‌بودن منابع آهن (مثل گوشت) و ناقص جذب‌شدنِ آن در بدن باعث شده آهن یکی از مواد نگران‌کننده برای متخصصان تغذیه باشد. مطالعات و مقالات زیادی پیشنهاد می‌دهند که یکی از علل ضعف ذهنیِ دانش‌آموزان، یا خواب‌آلودگی مداوم کارمندان می‌تواند همین کمبود آهن باشد.

چیزی که من را به نوشتن این مطلب سوق داد، این بود که در بسیاری از کتاب‌های تغذیه‌ای به این نکته تأکید می‌شود که فلزات دو ظرفیتی (مانند کلسیم، روی یا آهن) با یکدیگر در جذب‌شدن رقابت می‌کنند و در رقابت میان آهن و کلسیم، آهن بازنده است. به بیان دیگر وجود کلسیم باعث می‌شود آهنِ کمتری جذب شود.

البته اگر در میان مقالات جستجو کنید، متوجه می‌شوید که در این زمینه اختلافاتی هم وجود دارد. برخی مطالعات پیشنهاد می‌دهند که دوزهای کم یا زیاد از آهن یا کلسیم در مقدارِ این سوء جذب اثر می‌گذارند. عده‌ای معتقدند درصد این کاهشِ جذب فقط برای اقشارِ خاص (کودکان و خانم‌های باردار) تأثیر گذار است. و البته این مسئله که مکانیسمِ این کاهشِ جذب هنوز به طور دقیق مشخص نیست.

اما اگر بخواهیم از این مقالات و حرف‌های علمی اشتراکی بگیریم و برای زندگی شخصیمان کاری کنیم، می‌شود گفت:

کلسیم، حتی مقادیر زیاد آن در طولانی‌مدت اثری بر جذب آهن ندارد. پس می‌توانیم مقدار مناسبی کلسیم دریافت کنیم بدون این که به جذبِ آهنِ روزهای بعدمان آسیبی بخورد.

از طرف دیگر، کم یا زیاد، حضور همزمانِ کلسیم و آهن جذب را کاهش می‌دهد. پس خصوصاً با توجه به جهانی‌بودن مشکل کمبود آهن و اثرات نسبتاً گسترده‌ی آن، بهتر است بین دریافت منابع غنی کلسیم (شیر، ماست، سایر لبنیات یا مکمل‌ها) و منابع آهن (گوشت قرمز، گوشت مرغ، ماهی، گیاهانِ تیره مانند اسفناج، یا مکمل‌های آهن) حدود یک الی دو ساعت فاصله بدهیم.

امیدوارم با همین تغییر عادت‌های کوچک، بتوانیم رفتارهای صحیح‌تری داشته‌باشیم :)

  • ۱ نظر
  • ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۴۰

چند روز پیش نوشته‌ای رو تو وبلاگ گذاشته‌بودم تحت عنوان کتاب نخوانید، چیزی نمی‌شود. این متن که متأسفانه نتونستم نویسنده‌ی اصلیش رو پیدا کنم (و اگه کسی می‌دونست ممنون می‌شم اگه بهم بگه) با لحن داستانی تصویر جامعه‌ی کتاب‌خوان و کتاب‌نخوان رو با هم مقایسه می‌کرد.

یکی از دوستان به اسم «لام» پایین اون متن، مختصر و مفید نوشت «تو خوب». راستش این جمله یا بهتر بگم این حرف، یه جورایی سر زخم یه سری حرف‌ها رو تو ذهنم باز کرد. حرفایی که شاید تو این مدت مصداق‌های خیلی متنوعی ازش دیدم.

از مقطع راهنمایی خیلی شنیدم که دوستام با لحنای مختلف به یه سری حرفا و فکرا می‌گن «تو خوبی». و حتی از خیلی از کسایی که مسئولیت تربیتمون رو داشتن هم حرف‌ها و طرز فکرایی دیدم که با «تو خوبی» هم‌مضمون بودن.

این درد و دلِ بی‌در و پیکرمو می‌خوام از اینجایی شروع کنم که یه آدم به طرف مقابل می‌گه «تو خوبی». موقعیتیه که انگار اون آدم یه وضعیتی رو می‌بینه، اما هیچ علاقه‌ای حتی به فکر کردن به وضعیتِ خودش نداره.

امروز پای صحبت دوستی بودم که هم فضای دانشجویی دهه‌ی ۷۰ و هم دهه‌ی ۹۰ رو تجربه کرده. بیشترین چیزی که می‌گفت از نبود دغدغه بود. کلی مثال و شکایت داشت. از تفاوت آدمای دهه‌ی ۵۰ و ۶۰ و آدمای دهه‌ی ۷۰ و ۸۰. تفاوتایی که همه‌شون انگار بر می‌گشتن به این که ماها انگار خیلی کم‌تر از قبل دغدغه داریم. می‌گفت الآن شما دانشجوهای پزشکی کل دغدغه‌تون اینه که مدرکتونو بگیرید و برید دنبال پول درآوردنتون. زمان ما دغدغه‌ها خیلی بزرگ‌تر از این چیزا بود. برای آدما جامعه مهم بود. آدمایی که برای هم دیگه جون دادن، و برای ایدئولوژیشون تلاش می‌کردن. آدمایی که خیلیاشون اهل مطالعه بودن و امروز باید خوشحال بشیم اگه یکی از دوستای هم‌دهه‌ی من نگاه علمی داشته‌باشه (البته می‌دونم که تو تمام دوره‌ها همه جور آدمی هست. اما بحث اینه که حداقل تو قشر تحصیلکرده‌ی هر دو دهه چقدر این موضوع دیده می‌شه)

یادمه محمدرضا شعبانعلی عزیزم نوشته‌ای داشت با این موضوع که دانشگاه در ایران دانشگاه نشد یا نخواستیم بشود؟ 

یادمه چند روز پیش از امیر تقوی نوشته‌ای خوندم راجع به مردم آلمان و طرز نگاهی که به مسائل دارن

یادمه علیرضا شیری اول صحبت‌هاش راجع به حضرت علی، حدود یک ربع تلاش می‌کرد مخاطباشو قانع کنه که مهمه از زندگی حضرت علی بیشتر از تاریخچه و کرامات بدونیم. مهمه که چیزهایی رو بدونیم که باهاش زندگی کنیم.

یادم میاد که چطور وقتی تو جمعی راجع به ایده‌های نو صحبت می‌کردم و می‌دیدم که چنان پوکر فیس نگاهم می‌کنن که انگار دارم با اهالی کویر از دریا حرف می‌زنم.

یادم میاد که چطور تو اولین ترم‌های دانشگاه وقتی دوستی دید تو یه بانک مقالاتی دارم دنبال مسئله‌ای می‌گردم با چنان تعجبی نگاهم می‌کرد که انگار داره به یه میمونِ سبزِ در حال پشتک‌زدن نگاه می‌کنه.

و یادم میاد که چندین بار شاهد بودم که راجع به رشد و پیشرفت حرف زده‌می‌شد و مخاطبانش در حالی که سرشونو می‌خاروندن فقط منتظر بودن زمان پذیرایی برسه.

از اون دوستم پرسیدم الآن من شب امتحانی می‌خونم و پاس می‌کنم و مدرکمو می‌گیرم و پولمو در میارم و زندگیمو می‌کنم. چرا باید دغدغه‌ی دیگه‌ای داشته‌باشم و از این مسیر دورتر شم؟

گفت بالاخره آدمایی که می‌خوان در حال توسعه باشن، جامعه‌ای که می‌خواد در حال توسعه باشه، باید دغدغه‌هایی بزرگ‌تر از این کاسبیای فردی داشته‌باشه.

این روزها خیلی بیشتر از قبل راجع به دغدغه‌داشتن فکر می‌کنم.

اگه کسی دغدغه‌ای نداشته‌باشه، چیزها براش اهمیتی ندارن. و حتی اهمیتی نداره وضعیتش چطور باشه. اینطور می‌شه که در پاسخ به وضعیتِ پیشنهادی جدید، اولین چیزی که می‌گه اینه که «باشه تو خوبی اصلاً. حالا برو بذار راحت باشیم»

و اگه دغدغه‌ای باشه، اون آدم برای پاسخ‌دادن به دغدغه‌ش تلاش‌ها و به قول دوستم ایثارهای عجیبی می‌کنه. و دیگه لازم نیست به زور توجیهش کنی که چرا خوبه فلان کار رو انجام بدی و تو رو قرآن بیا انجام بده. از هر منبعی مطالعه می‌کنه که چطوری باید به دغدغه‌ش برسه.

این رو می‌فهمم که کسی که دغدغه‌ای نداره چطور بی‌خیالِ همه چیز می‌تونه باشه.

این رو هم می‌فهمم آدمی که دغدغه‌ای داره چطور کارهای خارق‌العاده (از نظر دیگران) انجام می‌ده برای برآورده‌کردن دغدغه‌ش.

اما آدمایی که آرزو و طلب‌هایی دارن ولی می‌خوان بدون دغدغه باشن رو به هیچ وجه نمی‌فهمم.

نمی‌دونم چطور باید تو فضایی که همه چیز با همه چیز هماهنگ شده دغدغه ایجاد کرد.

اما می‌دونم که بدون داشتن دغدغه‌ی پیشرفت، و بدون احساس نیاز برای بهتر شدن، امید به بهتر شدنِ اوضاع داشتن ترحم‌برانگیزترین فکره...

پی‌نوشت:

شاید به نظر شما بی‌ربط باشه اما احساس می‌کنم اگه فیلم آژانس شیشه‌ای یا بادیگارد رو دیده‌باشید، این دوتا آهنگ به شکل عجیبی کشمکش آرزو و دغدغه (و البته سکونِ حاصل از نبود دغدغه) رو نشون می‌دن.

آهنگ بازگشت از محید انتظامی، آژانس شیشه‌ای

آهنگ جدایی از کارن همایون‌فر، بادیگارد

  • ۱ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۴

سکانس اول
توی فرودگاه نشسته‌ام. یک ایرانی آن ور چیپس می‌خورد، ایرانی دیگر انگشت دستش را تا میانه در گوش خود فرو کرده و با تکانه‌ی زیاد در حال تکان‌دادن است
ایرانی دیگر که خودم باشم، آهنگ گوش می‌کنم
و...
آن ور سالن اما یک توریست خارجی که کم کم ۸۵ سال سن دارد، پاهایش را - بدون اینکه کفش‌هایش را در آورده باشد - روی چمدانش گذاشته و سخت مشغول مطالعه است چنان که هیچ چیز جلب توجه کنی، توجه او را جلب نمی‌کند.

خب با این سن کتاب بخواند که چه شود؟
این اولین سوال یک ایرانی که خودم باشم
خب مگر کتاب بخوانی منفعت و مالی می بری؟
اینم دومین سوال یک ایرانی که خودم باشم

 

سکانس دوم
توی رستورانی نشسته‌ام در همان شهر
یک گروه توریستی فرانسوی وارد می‌شوند، همه سالمند
با بگو و بخند شام میل می‌کنند و بعد سرحال‌تر از من به هتلشان برمی‌گردند.
اما پیرمرد و پیرزن ایرانی که پدر و مادر خودم باشند، اولاً از بس خودشان را صرف فرزندانی چون من کرده‌اند، هزار جور درد و بیماری گرفته‌اند و ثانیاً وقتی می‌گویی مادر جان فلان کار را یاد بگیر، رانندگی یاد بگیر، می‌گویند از ما گذشته، پیر شدیم.
در حالی که تازه در آستانه پختگی و بلوغ کامل فکری هستند.

 

ارتباط این دو سکانس چیزی جز همان کتاب‌هایی که آنها می‌خوانند و ما نمی‌خوانیم نیست.

طیاره‌ای که آن‌ها می‌سازند و ما نمی‌توانیم فرقش در همین کتاب خواندن‌ها و دانستن‌ها و میل به شکوفا شدن‌ها و شکوفا کردن هاست.

پیشرفتی که آب در دهان امثال من و هم سن و سالانم می‌اندازد که برویم آنجا زندگی کنیم و همین دانش اندکی را هم که داریم در خدمت آنها بگذاریم مگر اینکه گوشه چشمی به ما داشته‌باشند و چشم انعام ز انعامی چند داشته‌باشیم هم حاصل همین کتاب‌خواندن‌های آن‌ها و نخواندن‌های ماست ولو با تاثیر غیر مستقیم!

کتاب نخوانیم!
کارهای مهم‌تری داریم:
سرک کشیدن به کار این و آن و مسخره کردن آن‌ها،
چک کردن مداوم اینستاگرام و لایک کردن چرند و پرندیات
حرف‌های بی‌سر و ته
و خیلی کارهای دیگر...
جالب این است که توجیه‌مان هم این است که وقت نداریم اما گیم آو ترونز را در سه روز می‌بینیم!

چه کاری است آخر؟ کتاب نخوانیم خب!

 

پی‌نوشت:

ظاهراً اولین بار این نوشته رو خانم سیما تیرانداز تو اینستاگرامشون نوشتن.

ممنون از علی کریمی عزیز که منبع رو گفت :)

  • ۳ نظر
  • ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۲۱

اکثراً از اثر کلمات بر مفهوم آگاهیم. بعید است در بین دوستانمان کسی باشد که بفرما و بنشین و بتمرگ را در یک شرایط استفاده کند و بگوید خب هم‌معنی هستند!

واژگان بار معنایی دارند؛ هر کدامشان با توجه به سابقه‌ی واژه یا گستره‌ی استفاده‌شدن مفهوم خاصی را به ذهن مخاطب می‌آورد. کافی‌ست یک بار در کشوری انگلیسی‌زبان برای توصیف جذابیت از attractive استفاده کنید تا نگاه‌های معنادار اطرافیانتان را حس کنید و با تمام وجود به خاطر بسپارید که این واژه را گرچه در فارسی «جذاب» ترجمه می‌کنیم اما بار معنایی جنسی دارد!

یا کافی‌ست سری به کلاس‌های نویسندگی یا کارگاه‌های آموزش تسلط کلامی بروید تا متوجه شوید که گرچه می‌گوییم دو طرف واوِ عطف هم‌ارز است، اما گاهی «الف و ب» هیچ وقت حس «ب و الف» را به خواننده نمی‌دهد.

و این برای گوینده هم صدق می‌کند و لحن و پیش‌فرض ذهنی گوینده در بسیاری از مواقع تحت تأثیر کلماتی‌ست که استفاده می‌کند و مطالعات علمی در این خصوص کم نیست.

 ‌

یکی از بی‌دقتی‌هایی که در گفتار روزمره‌مان زیاد به چشم می‌آید، شیوه‌ی خطاب قرار دادن همسایگان شرقی‌مان است یعنی اتباع کشور افغانستان.

اولین کلمه‌ای که گاهی به اشتباه برای جمع‌بستنشان به کار برده‌می‌شود افاغنه است که با توجه به سابقه‌ی تاریخیِ این واژه، ظاهراً یکی از توهین‌آمیزترین کلمات است (و هم‌ارز پاکی (paki) برای مردم پاکستان).

کلمه‌ی دیگری که معمولاً استفاده می‌شود افغانی است. این کلمه نیز بار معنایی منفی‌ای دارد (مانند ترک که به تمسخر یا توهین به آذری‌ها یا دیگر ترک‌زبانان گفته‌می‌شود) و همچنین افغانی واحد پول افغانستان است و می‌شود تجسم کرد که اگر کسی ما را ریال یا تومان صدا بزند چه حس مسخره‌آمیزی دارد!

اما براساس قانون اساسی این کشور، به تبعه‌ی کشور افغانستان افغان می‌گویند و این واژه‌ای‌ست که در بسیاری از نوشتارها و محافل استفاده می‌شود. و شاید جایگزین خوبی برای واژه‌ی توهین‌آمیز افغانی باشد.

در کنار قانون اساسی، وقتی پای صحبت دوستانم می‌نشستم می‌گفتند افغان در لغت فقط به قوم پشتو اطلاق می‌شود و ظاهراً قید واژه‌ی افغان در قانون اساسی به دلایل سیاسیِ طرد غیرپشتوها است. به طور خلاصه، حداقل از نظر خود مردم این کشور، این که یکی از مردم افغانستان را افغان بنامیم مانند این است که تمام ایرانی‌ها را فارس بنامیم.

بنا بر این مسئله، عمومی‌ترین واژه‌ای که پیشنهاد می‌شود و در موقعیت‌های رسمی هم کاربرد دارد (و البته خودشان با این راحت‌ترند) واژه‌ی افغانستانی است. (شاید خواندن یادداشت محمدکاظم کاظمی، نویسنده و شاعر افغانستانی در خبرگزاری فارس بد نباشد)

 ‌

پس کاش واژه‌ی افغانی را از دایره‌ی لغاتمان حذف کنیم و براساس مطالب بالا، از واژه‌ی افغان یا بهتر از آن افغانستانی استفاده کنیم. به امید این که کمی از نگاه‌های نژادپرستانه و مدل ذهنی خودمحور فاصله بگیریم :)

  • ۴ نظر
  • ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۲۳