محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

گاهی اوقات که بحث حق رأی می‌شه، می‌گم جدا از این که بهمون حق نظر دادن می‌دن یا نه، خودمونم باید ببینیم به خودمون حق نظر دادن می‌تونیم بدیم یا نه.
مثلاً حتی اگه دانشگاه فردا بگه بیاید راجع به فلان چیز سالن تربیت بدنی نظر بدید، من به هیچ عنوان نباید به خودم اجازه‌ی اظهار نظر بدم چون آخرین ایفای نقشم تو اون سالن به پاس‌کردن درس تربیت بدنی مربوط می‌شه و آخرین سودی که به اونجا رسوندم هم فکر کنم همون موقعا بود که یه لیوانو از رو زمینش انداختم سطل آشغال D:
 ‌
امیدوارم تا وقتی طبق قانون حق رأی دارم، خودم هم بتونم به خودم اجازه بدم که راجع به کشور اظهار نظر کنم؛ و سعی می‌کنم همیشه رفتاری داشته‌باشم که بتونم تو این مورد به خودم حق رأی بدم.
 ‌
خب بعد این رأیِ ساعت ۹ صبحی، یحتمل اگه دوستام چیزی نگن یا اینستا سر نزنم، تا شب خبردار نشم کی چقدر رأی آورده! ترجیح می‌دم برم سراغ چیزایی که نه آقای روحانی می‌تونه بهمون بده نه آقای رئیسی، و نه هیچ رئیس جمهور دیگه‌ای تو دنیا:
یه ذره مفیدتر بودن، یه ذره فهم و دانش بیشتر، و شاید کمی رشد و پیشرفت...
 ‌
پی‌نوشت
کل کلاس رأی‌گیری به اثر انگشت آبیشه. چرا استامپ این حوزه‌ای که رفتم قرمز بود؟؟ :/ خب تو عکس خوب نمیفته!!

  • ۱ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۷

خانواده‌ای هست مفلوک.
کار پدر بدانجا کشیده‌است که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نان سفره‌ی فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را نیز خرج خود کند...
 ‌
به پدر چه خواهید گفت؟ بیکار؟ مفلس؟ معتاد؟
هر چه خواستید بگویید اما بدانید از چنین مردی بایستی ناامید بود. اگر کسی به فکر نجات چنین خانواده‌ای باشد، تنها به فرزندان جوان امید خواهد بست...
 ‌
مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت...
این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خود مادر را نیز فروخته‌اند!
 ‌
در چنین خانواده‌ای تنها مایه‌ی نجات، "همت" فرزندان است... از پدر کاری بر نمی آید...

 

٭نفحات نفت، رضا امیرخانی

 ‌

صرفاً جهت یادآوری: همت فرزندان؛

نه غر زدن‌های همیشگی

  • ۳ نظر
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۵۹

یکی از اولین عناوینی که در کارگاه‌های دانشگاهی در کنار مقاله‌نویسی و مقاله‌خوانی و روش تحقیق دیده می‌شود، «کارگاه پروپوزال‌نویسی» است. به عنوان یک دانشجو اولین چیزی که با شنیدن پروپوزال به ذهنم می‌آید، یک فرمتِ از پیش تعریف‌شده است که احتمالاً توسط دانشکده تدارک دیده‌شده. فرمتی که داخلش «خلاصه‌ی طرح»، «مقدمه»، «لزوم طرح»، «شرح طرح»، و احتمالاً قسمت‌هایی برای موارد مالی، پرسنلی یا زمان‌بندی به چشم می‌خورد.

 ‌

اما مفهوم پروپوزال چیزی بیشتر از این است. در لغت‌نامه‌ی وبستر، پروپوزال «چیزی را در نظر گرفتن» تعریف شده (و البته در معنای خاص به معنای خواستگاری‌کردن).

می‌توان گفت هر زمانی که پیشنهاد انجام کاری را می‌دهیم، قصد می‌کنیم مطلبی را روی میز بگذاریم، یا کاری انجام دهیم، در حقیقت داریم پروپوزالی تنظیم می‌کنیم. اما شاید اینجا هم ردپای فرهنگ شفاهیمان را می‌توانیم ببینیم. در بسیاری از مواردی که قصد داریم کاری انجام دهیم، آن کار به شفاهی و با استدلال‌های کلی پیشنهاد (propose) می‌دهیم.

در ایام اخیر به عنوان یک تمرین، هر گاه قرار بوده پیشنهادی را مطرح کنم، یا کاری را انجام دهم و برای کسانی آن را توضیح دهم، سعی کرده‌ام برایش پروپوزالی تنظیم کنم. زمانی که قرار است پروپوزالی تنظیم کنم (چه به صورت چاپی تحویل دهم، چه PDF) باید برای آن یک کاور طراحی کنم. برای طراحی یک کاور، هر چقدر هم ساده باشد، باید شناسنامه‌ای برای آن کار تنظیم کنیم. عنوان، توضیحی کوتاه، شاید اسمِ خودمان یا اسمِ مخاطبِ طرح. این به تنهایی باعث می‌شود به آن طرح کمی دقیق‌تر فکر کنیم و برایش موجودیت قائل باشیم.

از طرف دیگر معمولاً دقتِ ما در نوشتن بیشتر از صحبت‌کردن است. وقتی چیزی را می‌نویسیم باید به زیر و زِبَر نوشته‌مان فکر کنیم. از طرف دیگر وقتی قرار است نوشته‌ای تحویل دهیم، مضحک است ۲ صفحه و نیم تحویل بدهیم در حالی که یک صفحه‌اش کاور است! در واقع نوشتنِ پروپوزال باعث می‌شود مبسوط بنویسیم. مانند پروپوزال‌های آکادمیک اهمیت کار را بنویسیم تا موقع توضیح، یادمان نرود هدفمان چه بود. توضیحات را مرحله به مرحله توضیح دهیم و استدلال‌هایمان را ردیف کنیم و در آخر کل طرح را در قالبی شکیل ثبت کنیم تا بعداً خودمان هم راحت‌تر بدانیم می‌خواهیم چه کنیم.

 ‌

پیشنهاد می‌کنم هر جا که مقدور بود، برای طرح‌ها، فکرها و کارهایتان پروپوزال تنظیم کنید. اگر فرصت کنید، به مهارت نوشتن و طراحیِ شما هم اضافه می‌کند. به علاوه این کار می‌تواند کمک کند طرح و پیشنهادتان وجهه‌ی حرفه‌ای‌تری پیدا کند.

راستی در مواردِی که چندان رسمی و قصد ندارید پروپوزال سیاه و سفیدِ چاپی ارائه دهید، شاید بد نباشد به جای Word در Power Point پروپوزالتان را تنظیم کنید و در قالب PDF خروجی بگیرید. (البته یادتان باشد صفحه را ایستاده (Portrait) تنظیم کنید نه خوابیده (Landscape)).

  • ۰ نظر
  • ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۲

اگه عمری باشه، حرف‌هایی در این رابطه دارم که دوست دارم تو محفل راجع بهش صحبت کنیم.
علی‌الحساب تا نوشتن حرف‌های مبسوط، گفتم حیفه این صحبت دکتر دادپی رو نخونده‌باشید...

 ‌

  • ۲ نظر
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۳۹

پیش‌نوشت:

تقریباً پارسال بود که محمدرضا شعبانعلی پیشنهاد داد به جای آنکه صبر کنیم عزیزانمان بمیرند و بعد برایشان یادبود بگیریم، تا در بینمان هستند همان مدایح و قدرشناسی‌ها را انجام دهیم و به بیانی دیگر برایشان به جای یادبود، «یادهست» بگیریم (#یادبود مردگان یا #یادهست زندگان؟).

 ‌

اصل بحث:

خدا را شکر افتخار این را داشته و دارم که در محضر خیلی‌ها شاگردی کنم. چه افرادی که در کسوت معلمی هستند و با افتخار دست‌بوسشان هستم و از آن‌ها می‌آموزم، چه آن‌ها که حضوری در خدمتشان نبودم اما پای حرف‌ها و کارهایشان زانو زده‌ام، و چه حتی برخی از دوستانم که نمی‌دانند اما برایم در بعضی حوزه‌ها نقش استاد را دارند و چه در محیط دانشگاه چه دیگر فضاها از آن‌ها بسیار آموختم.

به بهانه‌ی روز معلم قصد دارم برای چند نفر از عزیزترین‌هایم یادهستی بنویسم. آن‌ها که برایم نقش معلم را داشته‌اند و به من لطف داشته‌اند بی‌شمارند اما از آن میان چند نفر هستند که قطعاً اثراتِ بسیار بزرگی در من و مسیر زندگی‌ام گذاشته‌اند و در تمام عمر مدیونشان هستم.

 ‌

به ترتیب زمانِ آشنایی، اول از استاد فردوس حاجیان باید یاد کنم. او که با اثرات گاز خردل از جبهه‌های جنگ دست و پنجه نرم می‌کند، وقتی بچه‌تر بودم در تلویزیون برنامه‌ای داشت به نام شهرک الفبا. آن روزها دوست داشتم خودم کتاب‌های داستانم را بخوانم و عمو فردوس مانند معلمی دلسوز از پنجره‌ی تلویزیون به من خواندن و کمی نوشتن یاد داد. به لطف شهرک الفبا بود که از ۴ سالگی شروع به خواندن کردم (و خوب یادم هست می‌خواندم «بیابان سرزمینی‌ست که باران در آن به ندرت می‌بارد. به همین دلیل آب کم است.» و یادم هم هست که «به ندرت» را «بندرت» نوشته‌بود و من بَندَرَت خواندم و کلی دنبال مادرم گشتم که بپرسم بَندَرَت یعنی چه!)

به لطف عمو فردوس از ۳ سال قبل از این که سیستمِ مضحک آموزش و پرورش برنامه‌ریزی کرده به دنیای کتاب‌خواندن آمدم و همین کافی‌ست برای آن که تا آخر عمر مدیونش باشم. راستی.... در رسانه‌ها، دکتر فردوس حاجیان را به عنوان یکی از ۵۰ فینالیستِ مسابقه‌ی جایزه‌ی بین المللی معلم معرفی می‌کنند؛ اما فکر می‌کنم او عمو فردوس را بسیار بیشتر از دکتر حاجیان دوست بدارد. از او ممنونم به خاطر تمام چیزهایی که زودتر یاد گرفتم...

 ‌

 

‌بعد از ایشان، از دو نفر از معلم‌های مقطع راهنمایی‌ام ممنونم. از استاد مولایی عزیزم که استانداردهایم از علم، تدریس، و فکر کردن را بالا برد. وقتی همه به دنبال حفظ کردن چند تعریف و راه حل بودند، او در کلاس علوم با زیباترین مثال‌ها، مفاهیم را یادم می‌داد. به لطف او فهمیدم معلمی چقدر شریف است و علم چقدر زیباست.

از همان مقطع از معلم ریاضی‌ام استاد جودی ممنونم. او که یادم داد می‌توانی خیلی گسترده‌تر از چیزی که به تو می‌دهند بخواهی. یادم داد که همه‌چیز زندگیِ روتینِ پیش رویم نیست. معلمی که صبح‌ها زودتر می‌آمد، با ناظم هماهنگ می‌کرد که متین لازم نیست در صبحگاه شرکت کند. با او به دفتر دبیران می‌رفتم و سال سوم راهنمایی از اعداد مختلط، نظریات مجموعه‌ها و نامعادلات سؤال می‌کردم و خوب یادم هست که به چه حوصله‌ای پشتِ دفتر حضور و غیاب مطالب را برایم می‌نوشت و توضیح می‌داد.

 ‌

در زمان که جلوتر بیایم، باید از محمد خاری و بهرام حسین عزیز تشکر کنم. می‌گویند «همه چیز از آنجایی شروع می‌شود که تصمیم می‌گیریم از آنچه انتظار می‌رود، کمی بیشتر باشیم.» این دو نفر برایم مصداقِ این جمله اند. قرار بود معلم‌های زبانم باشند (و البته اگر چیزی از انگلیسی بلدم مدیونِ همین دو نفرم) اما به جای انگلیسی یاد دادن، «یاد گرفتن» را یادم دادند.

می‌توانستند خیلی راحت کلمه‌ها را بخوانند و گرامر را بگویند و کلاس تمام شود اما در تمام لحظاتی که سعی می‌کردند حماقت‌هایمان را به رخمان بکشند، به خودم یادآوری می‌کردم که آموختنی که با «درد» همراه نباشد آموختن نیست...

حتی شاید با بعضی طرز فکرهایشان راحت نباشم و نتوانم منطقشان را در بعضی مباحث بفهمم و قبول کنم، اما متینی که آن‌ها را ندیده‌بود، احتمالاً خیلی از امروزش گنگ‌تر، و به قول خودشان احمق‌تر می‌بود.

 ‌

و به لحاظ زمانی، بعد از همه دست‌بوسِ محمدرضا شعبانعلی عزیزم هستم. کسی که نه یک ذره، که خیلی بیشتر از چیزی که از او انتظار می‌رود رفتار می‌کند. حتی اگر امروز به جای یادبود، برای این عزیزانم که در قید حیات هستند یادهست می‌نویسم، به لطف آموزه‌های محمدرضاست.

با طرح متممش بدون کیسه‌دوختن‌های معمول آموخته‌هایش را در اختیار همه قرار داده و برای من و خیلی از دوستانم که این وبلاگ را می‌خوانند «محل توسعه‌ی مهارت‌های ما (متمم) » شده.

 ‌

 ‌

محمدرضا جان می‌دانم این نوشته را خواهی‌خواند: گفته‌بودی دوست داری بعداً اگر کسی خواست تو را توصیف کند، فقط بگوید «معلم بود». از قول تمام بچه‌ها می‌گویم که عزیزترین معلممان هستی...

  • ۳ نظر
  • ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۲۰