محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

بحث انتخاب تم رنگ، از معمول‌ترین مسائلی‌ست که با آن برخورد می‌کنیم. از ساخت اسلاید و تنظیم سند word گرفته، تا طراحی رابط گرافیکی و شاید طراحی داخلی.

به نظر من اولین سایت مناسب برای مطالعه‌ی سریع در این زمینه، بخش رنگ سایت w3schools است. این سایت در کنار آموزش‌های مفید جهت برنامه‌نویسی تحت وب، قسمتی برای آموزش رنگ در نظر گرفته و تعاریف، استانداردها و تئوری‌های مرتبط را توضیح داده. همچنین در قسمتی، پالت‌های رنگ آماده‌ای براساس رنگ‌های پرطرفدار ارائه کرده که برای طراحی‌های سریع مناسب به نظر می‌رسند.

اما بعد از این پالت‌های آماده، ممکن است نیاز به سایتی داشته‌باشیم که بر پایه‌ی رنگ مورد نظرمان، بتوانیم تم طراحی کنیم. این میان، به نظر من Paletton ابزار مناسبی است.

بعد از وارد کردن کد hex رنگ پایه در پایینِ صفحه، شما در سمت راست رنگ‌های متناسب را مشاهده می‌کنید. در تنظیمات، می‌توانید درخواست ست تک‌رنگ، سه‌رنگ متناسب یا غیرمتناسب یا چهار رنگ کنید. همچنین Paletton می‌تواند ترکیب رنگ مکملی نیز در اختیارتان قرار دهد.

با کلیک روی هر کدام از رنگ‌ها، می‌توانید رنگ مورد نظر را در قالب‌های مختلف (از جمله hex و RGB) دریافت کنید. در این تصویر ترکیب رنگ سه‌تایی پیشنهادی برای رنگ آبی وبلاگ (#3486E2) را می‌بینید.

 

 

همچنین برای هر رنگ پایه‌ای، در قسمت Presets مجموعه رنگ‌های جالبی وجود دارد.

در قسمت مثال‌ها، می‌توانید این ترکیب رنگ را در شمای یک وب‌سایت ببینید، و به کمک قابلیت جالب Vision Simulation، خواهید توانست در شرایطی که نمایشگر مشکلاتی دارد (saturation پایین، گامای نامتناسب) یا مخاطبتان مشکلات کوررنگی دارد (بیماری‌های مختلف با درصد شیوع در سایت تعیین شده) ترکیب رنگی که دیده‌می‌شود را مشاهده کنید.

 

امیدوارم این ابزار، اولاً کمی از مشکلات انتخاب رنگمان را حل کند، و مهم‌تر از آن بهانه‌ای شود برای بازگرداندن رنگ به کارهایمان.

آهنگ آخرین رؤیا از علی زند وکیلی، یکی از شاهکاراییه که این چند وقت گوش دادم.

تو اینترنت که گشتم، دیدم مربوط به تیتراژ مجموعه‌ی تلوزیونیِ مادر هستش.

عنوان مطلب، الهام گرفته از بخشی از آهنگه که به شخصه بسیار دوست می‌دارم...

 

دانلود این شاهکار

مدتی قبل احساس کردم بسیاری از ما، به نوعی مشغول فعالیت‌هایی از جنس پیمانکاری هستیم. تیمی یک یا چند نفره هستیم که به برخی مهارت‌ها تسلط داریم و به کمک آن‌ها، برای متقاضیانی، به صورت پروژه‌ای کارهایی را انجام می‌دهیم. می‌تواند در حوزه‌ی برنامه‌نویسی باشد، یا کارهای تحقیقاتی، یا برخی تولیدات مثل تولید مقطعیِ محتوا برای گروهی خاص.

به هر حال احساس کردم لازم است در مورد پیمانکاری و پیمانکار بودن بیشتر مطالعه کنم. هنوز فرصتی برای مطالعه‌ی علمی و مطالعه‌ی کتاب پیدا نکردم. با گوگل‌کردن و مرور چند صفحه از نتایج، یک سری نکاتی به چشمم خورد که گفتم شاید برای شما هم جالب باشند. آن‌ها را اینجا خلاصه کردم. البته غالباً نوشته‌ها در خصوص پیمانکاریِ ساخت و ساز، و کمتر از آن در مورد برنامه‌نویسی بود؛ اما به هر حال غالبشان را می‌شد بسط داد.

 ‌

پی‌نوشت ۱: قبل‌ترها سخنرانی‌ای در TED دیده‌بودم با این مضمون که صفحه‌ی دوم نتایج گوگل، بهترین مکان برای پنهان‌کردنِ جسد است! جای دیگری هم دیده‌بودم نوشته‌بود اگر دیدید کسی تا صفحه‌ی سوم نتایج پیش رفته، بدانید با تمام وجود به دنبال جواب است! این را در این گوگل‌کردن تجربه کردم.

پی‌نوشت ۲: اخیراً در کنار گوگل‌کردن، با فعل آمازون‌کردن برخورد کردم... به این معنی که به دنبال کتاب‌های مرتبط بگردیم.

پی‌نوشت ۳: اگر منبعی در این موارد می‌شناختید ممنون می‌شوم معرفی کنید :)

برای دیدن عکس بزرگ‌تر و با کیفیت‌تر روی آن کلیک کنید...

مروارید اصل، معمولاً یکی از نمادهای ثروت قلمداد می‌شود. در زمان نوشتن این جملات، به طول میانگین یک مروارید معمولی حدود ۱۰ هزار دلار قیمت دارد (که در مورد مروارید‌های دریای جنوب، به دلیل اندازه و جلای آن، به ۱۰۰ هزار دلار هم می‌رسد). برای مقایسه، گفته می‌شود درآمد سالانه‌ی یک استادیار دانشگاه چیزی در حدود ۶۰ هزار دلار است (و در مورد مروارید دریای جنوب، درآمد سالانه‌ی یک استاد تمام، حدود ۹۸ هزار دلار است).

به نظرتان چه می‌شود اگر در یک لحظه، تمام شن‌های یک ساحل تبدیل به مروارید شود؟

اتفاقات مختلفی رخ می‌دهد اما احتمالاً آنچه به طور غالب دیده‌می‌شود این است که مردم برای جمع‌کردن مرواریدِ ارزشمند به آنجا سرازیر می‌شوند و جملگی خوشحال می‌شوند که ثروتمند شده‌اند.

اما اگر این اتفاق در ساحلِ کشوری رخ دهد که تفکر آینده‌نگر در دولتش حکم‌فرما باشد، احتمالاً اولین کاری که می‌کنند بستنِ ساحل، و اطمینان از سرریز نشدنِ این مرواریدها به بازار خواهد بود. چرا که می‌دانند در دسترس‌شدنِ کالای کمیابی مانند مروارید، باعث افت شدید قیمت آن خواهد شد (مثال‌های زیادی از اثر کمیابی یا در دسترسی در قیمت وجود دارد. شاید قدیمی‌ترین مثالش فلزات کمیاب باشند).

البته این کاهش قیمت مروارید و بیچاره‌شدنِ صنعتگرانش، در یک جایی مجدداً تبدیل به کفه می‌شود. مروارید کالایی در دسترس، و کم‌اهمیت‌تر از قبل می‌شود و به همین ترتیب اقبالش را در بازار از دست می‌دهد، اما تا یک حدی. از آنجا به بعد، زیبا بودنش همچنان مشتریانش را نگاه خواهد داشت. مشتریان دیگر مانند قبل سر و دست نمی‌شکنند و با قیمت‌های نجومی آن را معامله نمی‌کنند، اما همچنان چون زینتی زیباست، تقاضا خواهد داشت و بازارش گرم خواهد ماند.

 ‌

ادعا نمی‌کنم در مورد همه چیز؛ اما در اکثر موارد، تا جایی که سوادم قد می‌دهد، ارزش چیزها را یکی ارزشمندیِ ذاتیشان، و دیگری میزان در دسترس بودنشان تعیین می‌کند. (لفظ "چیز" را از عمد به کار بردم تا صحبتم برای هر مفهومی قابل بسط‌دادن باشد).

تکنیک‌های فروش، یا متقاعدسازی هم تا جایی که می‌دانم، گر چه بسیار متفاوتند و در موقعیت‌های مختلف نتایج ضد و نقیضی دارند، اما اگر کمی خویشتن‌داری کنم و نگویم همه‌ی آن‌ها، درون‌مایه‌ی اکثرشان ارزشمند نشان‌دادن کالا (چه واقعی، بیان ارزش‌ها، چه کاذب، ارزشمند کردن در ذهن مشتری) و کمیاب‌بودن آن است (باز هم به صورت کاذب یا واقعی؛ از اختلاف قیمت پیش‌فروش و قیمت اصلی بگیرید تا کالاهایی که به صورت اختصاصی تولید می‌شوند).

 ‌

در دوران ما اگر یک چیز باشد که به شکل افسارگسیخته‌ای در دسترس شده، آن خبر و اطلاعات است. امروز به لطف اینترنت، نه در ساحلی مملو از اخبار، که در دنیایی پوشیده از خبر و اطلاعات هستیم.

امروز نوشتن یک خبر و نشر آن آسان شده: کافی است وارد تلگرام شوید و با چند حرکت انگشت، پیامی را برای تمام مخاطبانتان ارسال کنید (و البته اگر کمی هنر به خرج دهید، یا انگشت‌های چند نفر از مخاطبانتان دست به فورواردشان خوب باشد، خبرتان به شکل تصاعدی حرکت خواهد کرد).

امروز بازنشر اطلاعات و اخبار از آن هم ساده‌تر شده: اگر قبلاً باید هر دفعه پیام را انتخاب می‌کردید و یکی یکی برای دوستانتان فوروارد می‌کردید، امروز تلگرام می‌گوید یک بار دکمه‌ی فوروارد را بزن و هر تعداد که دوست داری گیرنده انتخاب کن! و گاه گیرنده‌ها گروه‌ها و کانال‌هایی دیگر هستند و....

و این "چیز" هم مانند دیگر چیزها ارزشمندیش را از دو عاملِ ارزش درونی، و در دسترس‌بودن کسب می‌کند. و این در دسترس‌بودن، و امکانِ تولید آسانِ مطالب، هر دوی این عوامل را هدف گرفته.

 ‌

دیشب عده‌ای در یکی از خوابگاه‌های دانشگاهمان به دلیل دیر دادنِ غذا و برخی مسائل حاشیه‌ای مثلاً اعتصاب کرده‌بودند و کانال دانشجوییِ نسبتاً پر مخاطبی، چند عکس از این تجمع را منتشر کرد بدون این که توجه کند در عکسی که از تجمع خوابگاه گرفته‌شده، افراد زیادی با شلوارک و زیرپیرهن و پیرژامه و دمپایی هستند و از هیچ کدام اجازه‌ای برای انتشار تصویر گرفته‌نشده! (بعداً فهمیدیم این مسائل اصلاً دغدغه‌ی این نگرانانِ حقوقِ دانشجویی نیست و بگذریم که "رسانه‌بازی"هایی مانند بزرگ‌نماییِ وحشتناک هم در تصاویر و نوشته‌هایشان فریاد می‌زد)

یک نفر دیگر چیزی نادقیق در حوزه‌ی سلامت را از جایی می‌شنود، مطلبی می‌نویسد و تمام: یک مرواریدِ بی‌رنگ و روی دیگر به بازار وارد می‌شود. این از رنگ و رو و زیبایی مرواریدهامان، از آن طرف هم با فورواردهای کیلویی، ساحل به ساحل این مرواریدها را بیشتر پخش می‌کنیم و خدا می‌داند با این کارها چه بلایی بر سر خودمان، و زیبایی‌هایی که باید مرواریدهای اصیل ایجاد می‌کردند، می‌آوریم.

 ‌

در این بلبشوی مرواریدهای بدقیافه‌ی خبری و اطلاعاتی‌ای که افسارگسیخته ما را محاصره کرده‌اند، اگر می‌خواهیم ارزشمندتر باشیم، دوباره بهتر است به همان دو عامل نگاه کنیم:

  • ارزشمندی ذاتی: مراقب باشیم هر چیزی را وارد بازارِ اطلاعات نکنیم. از منطقی‌بودن و قابل دفاع‌بودن گرفته تا مفیدبودن و از همه لحاظ بالا و پایین شدگی. حرف باید بالذات ارزشِ خواندن و گفتن و شنیدن داشته‌باشد.
  • دسترسی و تنظیم بازار: نمی‌شود دور این ساحل را حصار کشید. اینترنت فضای دسترسی آزاد به اطلاعات است. حداقل کاری که می‌توانیم بکنیم شاید این باشد که هر مرواریدی را در هر بازاری پخش نکنیم. همان حساسیتی که در خصوص عکس‌های آزاردهنده‌ی جنایت به خرج می‌دهیم را در خصوص حرف‌ها و اتفاقات جنایت‌های فکری هم داشته‌باشیم. بعضی از رفتارها، اتفاقات یا حرف‌ها، جنایت علیه شعور و منطق و آینده‌مان است. هر محتوایی مخاطب خودش را دارد و کیلویی منتشر کردن خبر، اگر مضر نباشد، فایده‌ی آنچنانی هم نخواهد داشت.

 ‌

این روزها در این آشفته‌بازار اینترنت و محتوای زرد، هر موقع حرفی می‌خوانم، می‌نویسم، یا می‌خواهم فوروارد کنم، بیشتر از قبل این گفته‌ی نظامی در گوشم می‌پیچد که «کم گوی و گزیده گوی چون در/تا ز اندکِ تو جهان شود پُر»

مدتی بود در فکر بودم که قسمت درباره‌ی من در محفل اضافه کنم یا نه. بالاخره با کمی سبک‌تر شدن کارها و به لطف پیشنهادات دوستان، امشب این قسمت را هم اضافه کردم. که از نوار بالای وبلاگ هم قابل دسترسی است.

این که آدم‌ها اگر محدودیت سبک و موضوع نداشته‌باشند خود را چگونه معرفی می‌کنند، به نظر من خیلی اهمیت دارد. همچنین برای خودم هم این که نوشتن آن کلمات چه احساسی را به من القا می‌کند و ترجیح می‌دهم چگونه باشد، درس‌ها و راهنمایی‌های ارزشمندی است.

در بازه‌های زمانی مختلف احتمالاً محتوای درباره‌ی من را به روز خواهم کرد. امیدوارم هر دفعه، به تغییراتِ آن افتخار کنم.

درباره‌ی من

امروز به بهانه‌ی عصرانه، پیش یکی از دوستانم بودم که قهوه‌هایش را بسیار دوست دارم. مدتی بود که تقریباً هر روز، صبحم را با اسپرسوهایش آغاز می‌کردم (و البته این روزها هم معمولاً اگر به اسپرسو نرسم، صورت دیگری از قهوه کنار دستم هست!).

به یکی دیگر از دوستانم که همراهم بود به شوخی گفت با متین قرار گذاشته‌ایم هر جا مطب زد، من هم کنارش یک کافی‌شاپ بزنم (یک بار به شوخی صحبت کرده‌بودیم).

صحبتش یکی از آرزوهای بلندمدتم را برایم یادآور شد: همیشه دوست داشته و دارم که بعدها جایی برای همکارانم کافی‌شاپی بزنم و تا جای ممکن خودم آن را بگردانم!

 ‌

راستش به عنوان یک اعتقاد شخصی، باور دارم اغلب فعالیت‌های انسان‌ها در اصل برای خوب‌کردن حال یکدیگر بوده‌است. ترجیح می‌دهم «حال خوب» را به بند تشریح و توضیح نکشم که به قول شریعتی «لطافت گل، زیر انگشتانِ تشریح می‌پژمُرَد» اما مطمئنم اکثرمان در موقعیت‌هایی حال خوب را تجربه کرده‌ایم...

من آرامش دو دوست، وقتی بدون دغدغه کنار هم می‌نشینند را حال خوب می‌دانم.

حالِ کسی که بعد از ماه‌ها یا سال‌ها، پاسخ پرسش‌هایش را پیدا می‌کند را حال خوب می‌دانم.

وقتی بعد از یک روزِ گرم و خسته‌کننده کسی به خانه می‌آید و در خنکا، آهنگی آرامش‌بخش گوش می‌کند، حالش را حال خوبی می‌دانم.

خنده‌ای که از ژرفای روح باشد را خنده‌ای از سرِ حال خوب می‌دانم.

و موقعیت‌های بی‌شمار دیگری که مصداق‌های حال خوبند...

 ‌

همیشه گفته‌ام «خوب» و «بد» نسبی‌ست و برای موقعیت‌های مختلف و برای ناظرهای متفاوت، معنای متفاوتی دارد. به قول متمم برای مدل‌ها بیشتر «مفید» و «غیرمفید» معنی دارد (من خیلی جاهای دیگر هم این لفظ را مناسب‌تر از خوب و بد می‌دانم) و البته آنجا هم باید توضیح دهیم مفید برای چه چیزی یا چه کسی و در چه چشم‌اندازی.

اما به هر حال اگر قرار باشد دو کارِ هم‌جنس را با هم مقایسه کنم و متری برای سنجششان نداشته‌باشم، از خودم خواهم پرسید «کدام کار، بیشتر باعث می‌شود حال آدم‌ها خوب شود؟ چه در افق کوتاه‌مدت، چه در افق بلند مدت (هر دو ارزشمندند).»

این که کاری چقدر حال آدم‌ها را خوب کند به نظرم معیار مشترکی است که اکثر رفتارهای انسان‌ها را می‌تواند ارزش‌گذاری کند.

 ‌

موسیقی‌دانی که در خیابان می‌نوازد، پزشکی که درد و رنج را کاهش می‌دهد، مهندسی که با معماری زیبا، روح را می‌نوازد، یا با سازه‌های محکم امنیت به ارمغان می‌آورد، یا با ماشین‌های نو، آسایش می‌بخشد، و به همان اندازه، روان‌شناس و جامعه‌شناس و مدیر و رهبری که فضای اجتماعی را بهبود می‌بخشد، و دانشمندی که در آزمایشگاهش به دنبال علاجی برای بیماری‌هاست، یا در پیِ خوراکی برای صنعت است، یا معلمی که نسلی را تربیت می‌کند که هوای حالِ همدیگر را داشته‌باشند، همه و همه قصد دارند حال آدم‌ها را بهتر کنند.

به نظرم صاحبان کافی‌شاپ هم این اقبال را دارند که حال خوب را به مشتریانشان بفروشند و خودشان هم شاهدِ این حال خوب باشند (خیلی‌ها این اقبال را ندارند که چندصد سال بعد زنده باشند و حال‌هایی که خوب کرده‌اند را ببینند). در مورد فروش هم، در واقع مشتریان، معمولاً، دارند پولی می‌دهند تا پایداریِ آن حال خوب را تضمین کنند تا اگر هفته‌ی بعد هم خواستند، آن مکان و آن آدم‌ها باشند که حالش را خوب کنند.

 ‌

به هر حال اگر بخواهم جلوتر بروم، شاید حتی معیاری برای اندازه‌گیری موفقیت و حتی ارزشمندی تعریف کنم، مبنی بر این که چقدر توانسته‌ام حالِ خوبِ پایدار ایجاد کنم. روی این پایداری اصرار دارم... هر چند معتقدم حداقل در مورد حال خوب، حال خوب لحظه‌ای (مانند هم‌صحبتی با دوستان) به اندازه‌ی حال خوب بلندمدت ارزش دارد، اما به نظرم حالِ خوب کوتاه‌مدت نباید منافیِ حال خوب بلندمدت باشد.

 ‌

خیلی حرف زدم! خلاصه که امیدوارم اگر امروز، یا ده یا صد سال بعد کسی نگاه کرد، بتواند به واسطه‌ی ما (مستقیم یا غیرمستقیم) حال خوب‌تری داشته‌باشد؛ و امیدوارم بتوانیم حال خوبی را در کنار هم داشته‌باشیم :)

پیش‌نوشت: این نوشته، ترجمه‌ی متعهد به مفهومِ غیرمتعهد به متنی است از In the AI Age, "Being Smart" Will Mean Something Completely Different از سایت Harvard Business Reviews.

 ‌

Andrew Ng، متخصص علوم کامپیوتر که مدارکش را از دانشگاه‌های کارنگی، MIT، و کالیفرنیا کسب کرده و در استنفورد مشغول است، معتقد است هوش مصنوعی همان کاری را با ما خواهد کرد که کشف الکتریسیته با نسل قبلیمان کرد.

متخصصان پیش‌بینی کرده‌اند تعداد موقعیت‌های شغلی و خدماتی که توسط هوش مصنوعی اشغال می‌شود، ۱۰ برابر بیشتر از آن‌هاییست که تا امروز به اتوماسیون سپرده شده. رسماً خیلی‌ها خانه‌نشین می‌شوند!

به شخصه امروز که برای بروز کردنِ یکی از نرم‌افزارهایم به بازار سر زدم، دیدم نرم‌افزاری هست که طبق ادعایش به کمک هوش مصنوعی از روی علائم، بیماری را حدس می‌زند. نمی‌دانم پایه‌ی علمی این نرم‌افزار چقدر قوی است و مثلاً براساس استقرا از روی علائم بیماران دیگر تشخیص می‌دهد (مانند برخی پزشکان!) یا الگوریتم‌های تشخیصیِ پیچیده‌تری دارد؛ اما به هر حال تشخیص پزشکی هم مانند بسیاری از مهارت‌های حل مسئله به چالش کشیده‌شده.

در این عصری که رقیبانمان (مانند ابرکامپیوترهای IBM) به سرعت پردازش می‌کنند، سریع‌تر از ما به یاد می‌آورند، و به سرعت الگوها را پیدا کرده و راه‌حل‌های جایگزین بیشتری را بررسی می‌کنند، دیگر نمی‌توانیم روی تست‌های هوش سنتی تکیه کنیم.

 ‌

با این وجود بسیاری معتقدند با وجود این پیشرفت‌ها، ما انسان‌ها همچنان کارهایی که نیاز به تفکر نقاد، خلاقیت‌ و نوآوری و به طور کلی فعالیت‌های شناختیِ سطح بالا دارند را برای خودمان نگاه خواهیم داشت (قبلاً سخنرانی‌ای در TED با این موضوع را اینجا نوشته‌بودم). شاید بخشی از این‌ها همان چیزی باشد که هوش هیجانی می‌نامیم.

به هر حال شاید به خاطر ذاتِ تأیید گرایمان، و تکیه‌ای که «خود»مان داریم (به جای تکیه بر واقعیت) این مهارت‌ها به طور ذاتی در ما پرورش پیدا نکرده‌باشند. معنای جدیدِ باهوش بودن، نه به کمیت، که به کیفیتِ تفکر، گوش‌دادن، آموختن و ارتباط‌دادنِ آموخته‌ها تکیه دارد. برای رسیدن به مهارت‌های مورد نیازمان، باید بیشتر بر داشتن ذهن باز، آموختن از تجربیات، اصلاح باورها و ارتقای تفکر و مهارت‌های شناختی تمرکز کنیم.

به بیان دیگر باید فروتنی بیشتری در برابر واقعیت داشته‌باشیم و دو مانع بزرگ، یکی «خود»مان و یکی ترس‌هایمان، را کنار بگذاریم تا بتوانیم ارزش‌های بیشتری ایجاد کنیم.

 ‌

معمولاً با دوستانم که صحبت می‌کنم، می‌گویم اگر ما دانشجوها (چه رشته‌های فنی، چه درمانی، چه مدیریتی) به اثر فناوری و خصوصاً حوزه‌هایی مانند هوش مصنوعی، big data و... توجه نکنیم، باید منتظر باشیم که همون بلایی که اسنپ سرِ آژانس‌ها آورد، ولو بدتر، سرِ ما بیاد.

بد نیست هر از گاهی این جمله‌ی آرنو پنزیاس که از پیام اختصاصیِ متمم برداشتم رو به خودمون یادآوری کنیم (قبلاً برای بازنشر این تصویر از گروه متمم اجازه گرفته‌شده)

این ناکچرن از آرنو باباجانیان رو توی کانال گذاشته‌بودم، حیفم اومد اینجا یادگاری نمونه.

تو کانال نوشتم تقدیم به اولین نفری که نوشت «مقصود از ناپایداری، رسیدن به پایداری عمیق‌تریست...»

 

 

لینک دانلود

 

توضیح اول: ظاهراً مفهوم ناکچرن که تو خیلی از قطعه‌های کوتاه موسیقی می‌شنویم، تصویری از شبه.

توضیح دوم: این قطعه، حاصل دونوازی مهرداد مهدی (آکاردئون) و آسو کهزادی (ویالون) هستش.

- مارال پیله کرد: اما من می‌بینم که تو، دائماً حرف‌های تندِ سیاسی می‌زنی.

 ‌

- حرف‌های تند سیاسی؟ زبانت را گاز بگیر مارال بانو!
آنها حرف‌های سیاسی نیست. غُر است، غُر! ما ملت، اساساً ملت غُریم:

 ‌

ما برای بدیِ نان غر می‌زنیم؛ برای کرایه‌ی خانه غر می‌زنیم؛ برای آبِ آلوده غر می‌زنیم؛ برای گرانیِ پارچه، ناصافیِ آسفالت، شلوغیِ خیابان، بدی هوا در نبود بهداشت، وعده‌های دروغ دولت، رشوه‌خواریِ مأموران دولتى. 
همین‌طور غر می‌زنیم... صبح تا شب...

 ‌

علتش هم شاید این باشد که یک ملت بیکاریم. 
آدم اگر مشغولِ تولید باشد، غر نمی‌تواند بزند که! اما عجیب این است که ما ملت، خیلی از موفقیت‌هایمان را هم با غر زدن به دست می‌آوریم...!

 ‌

*آتش بدون دود؛ نادر ابراهیمی

یکی از عادت‌هایی که در کتاب‌خواندن دارم این است که اگر چند کتاب از یک ناشر را دوست داشتم، سری به بقیه‌ی کتاب‌هایش هم خواهم زد. از سرِ این عادت بعضی اوقات کتاب‌های فوق‌العاده‌ای هم پیدا کرده‌ام (حالت حدی‌اش می‌شود جایی مثل انتشارات مازیار که تقریباً تمام کتاب‌هایی که در حوزه‌ی علم چاپ کرده را خوانده‌ام و نمایشگاه امسال هم نخوانده‌هایم را خریدم و خواندم!)

یکی از کتاب‌هایی که از این انتشارات‌گردی‌ها، در انتشارات نص پیدا کردم، کتاب ۵۳ اصل متقاعدسازی بود که شادی سمیعی‌فر و علیرضا توسلی براساس نوشته‌ی کوین هوگان تألیف کردن و در آن به اصولِ کاربردی‌ای در متقاعدسازی پرداختند (لینک آدینه‌بوک). به نظرم دانستن این اصول جدا از متقاعدسازی، برای آگاه‌بودن و «آسان متقاعد نشدن» هم مفید هستن.

کتاب ۵۳ اصل در متقاعدسازی

 

در یکی از بخش‌های کتاب، به پروپاگاند پرداخته‌شده. در اولین پاراگراف از کتاب، در مورد پروپاگاند نوشته‌شده

هدف از پروپاگاند، تأثیرگذاری بر تعداد زیادی از افراد است.

[...] در پروپاگاند مخاطبین به هیچ عنوان احساس نمی‌کنند که کسی در حال متقاعدکردنِ آن‌هاست. بلکه فکر می‌کنند در حال تبادل نظر در مورد حقایق بدیهی هستند و به همین دلیل نسبت به آن مقاومت نشان نمی‌دهند.

 ‌

در ادامه در خصوص تکنیک‌های مهم در پروپاگاند توضیح می‌دهد و مصداق‌های مختلفی را مطرح می‌کنند که گزیده‌ای از برخی از آن‌ها را اینجا می‌نویسم:

 ‌

قطار در حال حرکت: در تکنیک قطار در حال حرکت، زمان پیوستن به یک جنبش به عنوان یک ارزش و عمل اخلاقی مطرح می‌شود. زمانی که در روزنامه‌ها، عکس و تصویر و حتی مصاحبه با برخی از شخصیت‌های بزرگ فرهنگی و هنری را می‌بینید که به شرکت در تظاهرات پرداخته و از آن حمایت می‌کنند، در معرض پروپاگاند هستید.

 ‌

شعارهای جذاب: در تکنیک شعارهای جذاب و فریبنده، با استفاده از کلمات جذاب ولی مبهم، به سخنرانی جذابیت می‌بخشند. نکته این است که کلمات جذاب و شعارها تنها باعث جذابیتِ سخن می‌شوند و هیچ بار معنایی خاصی ندارند.

 ‌

بدنامی و تفکر قالبی: در این تکنیک، گروه‌های مخالف به استهزاء گرفته‌می‌شوند. آن‌ها را به بی‌ارزشی متهم می‌کنند. در صورتی که مخالفان اتهامات را تکذیب کنند، این تکذیب را دلیلی دیگر بر دروغگویی آن‌ها عنوان می‌کنند. [...] بر روی مخالفان نام‌های تحقیر کننده گذاشته‌می‌شود که در هر فرصتی از این نام جهت کوبیدن آن‌ها استفاده شود. متحجر، تروریست، دیکتاتور و غاصب از مهم‌ترین کلمات در عرصه‌ی سیاست است. [...] همچنین در تصور قالبی از طرف مقابل تحت کلیشه‌های منبع تهدید، بی‌لیاقت، متحجر و... نام می‌برند.

 ‌

کارت‌های یکدست: در این تکنیک که از تکنیک‌های پرکاربرد است، شواهد و دلایل به صورت جانبدارانه بیان می‌شوند. دلایل مخالف را پنهان می‌کنند و دلایل موافق را در قالب‌های مختلف، به صورت بزرگ‌نمایی‌شده به کرات عنوان می‌کنند.

 ‌

توصیه: در این تکنیک از توصیه‌ی افراد صاحب اعتبار استفاده می‌شود. شخصیت‌های محبوب، افراد گمنام اما قابل احترام مانند یک پلیس، دانشمند یا متخصص، و هنرپیشگان از مهم‌ترین افراد مورد استفاده در این تکنیک هستند.

 ‌

این‌ها مواردی از تکنیک‌های پروپاگاند بودند که در کنار دیگر تکنیک‌ها و نکات مهم، در این کتاب صحبت شده‌اند. متقاعدسازی هم مانند هر ابزارِ دیگری می‌تواند در راستای اهدافِ مفید یا مضری استفاده شود. از طرف دیگر مانند هر مصداقِ دیگری از علوم شناختی، اولین قدم برای آماده‌بودن در برابرِ اصولِ متقاعدسازی، آگاهی‌داشتن از این اصول است.

 ‌

پی‌نوشت: چاپ دوم این کتاب که من دارم، بهار ۹۴ منتشر شده. دوستانی که تمایل دارن همه چیز رو به دعواهای سیاسیِ امروزِ کشور ربط بدن، متأسفانه منطقی نیست بهار ۹۴ را بکوبید که بهار ۹۶ را نقد می‌کند! من هم بعد از ارسال این نوشته یادم افتاد این پی‌نوشت را محض احتیاط بنویسم.