محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

احتمالاً داستان خاله‌خرسه را شنیده‌اید؛ خرس مهربانی که می‌بیند مگسی روی بینیِ دوستِ به خواب رفته‌اش نشسته. نگران از این که مبادا مگس، دوستش را اذیت کند، سنگ بزرگی را بر می‌دارد و روی مگس می‌کوبد. از سرنوشت مگس خبری نداریم اما احتمالاً بینی مذکور (به انضمام صورت) له شده‌باشد.

‌ 

از زمانی که نوبل پزشکی سال ۱۹۵۰ به افتخار کار روی هورمون‌های غده‌ی آدرنال (خصوصاً کورتیزول) اهدا شد، داروهایی تحت عنوان کورتیکواستروئیدها معجزه‌گر شدند. داروهایی که شاید سردسته‌شان کورتون، و (به شکل وحشتناکی) یکی از معروف‌ترینشان دگزامتازون است.

چیزی نگذشت که اثرات مخرب این داروها شناسایی شدند. عوارضی که روز به روز بیشتر تنوع و پیش‌بینی ناپذیریشان را نشان می‌دهند و به نوعی امروز تجویز سیستمیِ این داروها (مانند تجویز خوراکی یا تزریقی) در موارد بسیار خاصی توجیه‌پذیر است.

اما معجزه‌ی دیگری از پسِ این ظهور و افول به وجود آمد: داروهای ضد التهابیِ غیر استروئیدی (NSAID) که شاید معروف‌ترین‌هاشان آسپرین، ایبوپروفن، ژلوفن، و ناپروکسن باشد.

کمتر کسی‌ست که با این داروها آشنا نباشد: هر نوع درد و ناخوشی‌ای غالباً به این‌ها ختم می‌شود. خصوصاً کسانی که دچار سردردهای مکرر هستند، خانم‌هایی که درگیر درد قاعدگی هستند، یا بسیاری از آقایان مبتلا به کمردرد.

چیزی که در مورد NSAIDها مطرح می‌شود این است که "بی‌خطر" هستند:

در مقایسه با استروئیدها، بله! یک نوبت تزریق دگزامتازون (یا چند نوبت کورتون) ممکن است موجب شکستگی سر استخوان ران شود که بهترین حالتش، گذاشتن پلاتین، و (احتمالاً) بدترین حالتش مرگ است. NSAIDها این را ندارند.

اما مسئله جای دیگری‌ست:

‌ 

اگر استروئیدها خطرناک شناخته‌شدند، به دلیل عوارض فوری آن‌ها بود

مسکن‌های غیراستروئیدی، عوارضی به همان نسبت شدید دارند؛ اما در دراز مدت

‌ 

هفته‌ای که گذشت به شکل عجیبی شلوغ و پرکار بود...

مازاد بر کارهای روزمره، دو امتحان دانشگاه داشتم و چهار روزِ کارگاه کوماندوی ریسرچ را (که بعد از این که بچه‌ها پروژه‌های پایانیشان را انجام دادند و همایش پایانی را برگزار کردیم، چند تصویر از آن را اینجا هم می‌گذارم. هرچند چند تصویر روزانه در کانال دوره قرار داده‌ایم)

امروز که امتحان قلب هم تمام شد و در حال مرور کارهای هفته‌ی پیش رو بودم، نکته‌ای برایم بیشتر از گذشته روشن شد:

نمی‌دانم نقطه‌ی قوت بنامم یا نقطه‌ی ضعف، اما در برابر کم‌کاری یا بدکاری، حس می‌کنم حالتی دارم شبیه این عکس:

  • کاری هست که چند نفر داوطلبِ کمک شده‌اند: قرار است گزارشی بنویسند، از این طرف و آن طرف چند عبارت را کنار هم می‌چسبانند و قالبی از پیش آماده در آن می‌چلانند و می‌شود گزارش:

- خب جهنم... دفعه‌ی بعد کاری بهشان نمی‌دهم. گزارش را هم یا می‌دهم کس دیگری بازسازی کند یا خودم انجامش می‌دهم.

  • قرار است هماهنگی‌هایی را انجام دهد و وسط کار می‌فهمیم این نصفه بدون هماهنگی جلو رفته و نمی‌شود جلوتر رفت:

- خودم درستش می‌کنم و عذر شخص کذا را هم می‌خواهم تا دوباره وجودش آزارمان ندهد.

خلاصه که کار (یا آن بخشِ کار) را به دلیل کم‌اهمیتی تعطیل‌کردن محتمل‌تر است تا همانطور بد به پیش بردن، جهت اذیت و تنبیهِ شخص.

 

وقتی به مجموعه‌ی کارهایی که زمان خیلی زیادی از من یا دوستانم گرفته نگاه می‌کنم، غالباً حضور یک یا چند نفر که صرفاً هستند و کاری انجام نمی‌دهند یا اگر انجام ندهند سنگین‌تر است را می‌بینم!

خاطرم هست در مصاحبه‌ی محمدرضا شعبانعلی با احمدرضا نخجوانی محمدرضا در پاسخ مدیری که به او گفته‌بود "آقای مهندس اینقدر کار کردن هم خوب نیست و تعادل لازم است" گفته‌بود

 

بالاخره وقتی شما می‌خوابید

عده‌ای باید بیدار بمانند که کار شما را انجام دهند.

 

من یک مدیرعاملِ موفقِ متولد دهه‌ی ۵۰ نیستم که بخواهم غر بزنم از نسل جوان که اهل کار و فعالیت نیستند. (که الحق غرِ به‌جایی‌ست)

یک نفر هستم متولد نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۷۰، که فکر می‌کند از میان این همه کار که روی زمین مانده یا ناتمام رها شده، بخشی را خود او باید بردارد. در بعضی از این کارها در پایین‌ترین سطحِ کار بوده‌ام، و در بعضی دیگر ایده‌پرداز و نقطه‌ی بالای کار. بعضی از این کارها شکست خورده (و سعی کرده‌ام دلایلش را بفهمم و بعضی‌ها را مانند این مورد منتشر کرده‌ام) بعضی در دست کار هستند، و برخی با موفقیت به مراحل بعدی رفته‌اند.

در چنین موقعیتی که اولین قدم‌ها را بر می‌دارم می‌گویم: ما واقعاً بی‌فایده‌ایم!

جانِ معنای انگل، «استفاده از منابع، بدون ایجاد ارزش» است. (لغت‌نامه‌ی وبستر)

در بحث ارزش‌آفرینی، گاهی می‌گویم باید فکر کنیم و دلیل بیاوریم که «چرا انگل نیستیم؟»

تقریباً یکی دو ماهی یک بار، پاسخم به این پرسش را مرور می‌کنم...

 

پی‌نوشت: ایده‌ی عنوان را از کتاب «پدر مادر، ما متهمیم» علی شریعتی قرض گرفتم. نگویم ۱۰۰ درصد، باور کنید بیش از ۸۰ درصد مشکلات دورانِ ما، تقصیر خودمان است.

وقتی غرق می‌شوی، یعنی آب تمام بدنت را در بر گرفته....

هر آنچه می‌بینی آب است

هر آنچه می‌شنوی آب است

آنچه بند بند پوستت حس می‌کند، تلاطم آب است

هر آنچه قرار است به ادراکت برسد، یا آب است یا مانند اجرام زیر آب، باید از عینکِ آبی بگذرند تا به چشمت برسند....

و آن زمان:

هیچ کس مانند تو، به این کمال، نمی‌تواند آب را درک کند.

 ‌

پی‌نوشت: از شما چه پنهان این روزها دوباره احساس می‌کنم غرقه در چیزهایی می‌شوم که دوست دارم. شاید اولین بار این حس را وقتی داشتم که به کدنویسی برای پروژه‌ی خوارزمی‌ام مشغول بودم. بعد از شام سر در کار می‌بردم و با صدای مادرم که "ساعت ۲ شب شده بگیر بخواب" به خودم می‌آمدم.

بعدترش هم عید سال ۹۲ بود: زمانی که برای مرحله‌ی دوم المپیاد می‌خواندم. آن زمان با تمام وجود، غرق در کتاب‌ها و مباحثی بودم که داوطلبانه به میانشان پریده‌بودم و دوستشان داشتم.

خوب یادم هست که می‌گفتم حتی اگر بگویند هیچ سهمیه‌ای وجود نخواهد داشت، یا قرار نیست به تو مدالی بدهند، همچنان این مطالعه را ادامه خواهم داد.

این روزها هم همانطور است: از صبح سر در کارها و کتاب‌ها و پروژه‌هایی دارم که دوستشان دارم. اگر لذت‌خوردنِ غذایی هم هست، لذت کارهایی که پس از صرف غذا و انرژی‌گرفتن انجام می‌دهم، بیشتر غذا را برایم خوشمزه می‌کند.

خوب می‌دانم که پیش‌نیازِ این احساس، مشغول بودن به کارهایی‌ست که عمیقاً دوست می‌داریم و از دیدن ارزش افزوده‌شان سرشار از ذوق می‌شویم.

 ‌

عکس بالای صفحه را دیدید؟ احساس چند لحظه بعدِ این کودک را می‌خرم ^__^

صبح که بیدار می‌شوید، انگار چیزها مانند دیروز نیست. کمی بینیتان گرفته، یا احساس ناخوشی در گلویتان می‌کنید؛ شاید هم کمی حس می‌کنید بدنتان کوفته است...

به ظهر و غروب که نزدیک می‌شوید، لازم است بسته‌ای دستمال کاغذی در کنارتان باشد و شب فقط می‌خواهید خودتان را زیر پتو بکشید و بخوابید.

خب..... به جمع چند میلیونیِ مبتلایان به سرماخوردگی یا شاید آنفلوآنزا خوش آمدید!

سرما خوردگی (Common Cold) و آنفلوآنزا (Influenza یا به اختصار the flu) دو بیماری ویروسی بسیار شایع در فصل‌های سرد سال هستند که محل عمل هر دو، در سیستم تنفسی است.

 ‌

این دو بیماری اغلب خود محدود شونده هستند؛ به این معنی که اگر مراقب خودتان باشید، بعد از به طور میانگین یک هفته، بدنتان می‌تواند بیماری را کنترل کند.

آنچه این روزها در بسیاری از سایت‌ها و صفحات اجتماعی می‌چرخد، افتراق سرماخوردگی و آنفوآنزا است (که اولی از rhinovirusها منشأ می‌گیرد و دومی از خانواده‌ی orthomyxoviridae). این افتراق جز در فضای تخصصیِ تحقیق و درمان، به نظر چیزی بیشتر از یک سرگرمی نمی‌آید. در کل آنفلوآنزا علائم نسبتاً حادتری را به وجود می‌آورد.

 ‌

چند مورد در خصوص این دو بیماری اهمیت خاص دارد:

  • آنتی‌بیوتیک‌ها، داروهایی هستند که بر باکتری‌ها اثر می‌گذارند (مانند باکتری‌هایی که گلودردِ چرکی ایجاد می‌کنند). از آنجایی که سرماخوردگی و آنفلوآنزا بیماری‌های ویروسی هستند، آنتی‌بیوتیک‌ها اساساً نمی‌توانند اثری بر آن‌ها بگذارند. استفاده‌ی نابجا از آنتی‌بیوتیک‌ها صرفاً بیماری‌های باکتریایی آینده را بدتر می‌کند.
  • استفاده از دگزامتازون در سرماخوردگی یا آنفلوآنزا، مانند این است که جنگلی را به آتش بکشید برای این که دو درختِ خشک‌شده‌اش را از بین ببرید. داروهای استروئیدی (اکثر داروهایی که به -زون ختم می‌شوند) بخش زیادی از عملکردهای بدن را سرکوب می‌کنند که فقط یکی از آن‌ها، علائم بیماری است. خطرات و عوارض شدید این داروها (خصوصاً دگزامتازون) باید مورد توجه باشد. (چند روز پیش یکی از دوستانم دگزامتازون را داروی سرماخوردگی عنوان کرد؛ تقریباً وحشت کردم از حرفش....)
  • امروز می‌دانیم داروهای ضداستروئیدی مانند ژلوفن، بروفن و... نیز می‌توانند زمینه‌ساز بیماری‌های کلیوی در آینده شوند. پس بهتر است از آن‌ها هم صرفاً در صورت نیاز استفاده کنیم (اصولاً هر دارویی باید صرفاً در صورت نیاز مصرف شود و این طور کیلویی دارو مصرف‌کردن‌های ما دود زیادی به چشم همه وارد می‌کند)
  • آسپیرین و ویروس آنفلوآنزا، می‌توانند در کنار هم سندرمی به نام رِی ایجاد کنند که البته شایع نیست اما در صورت وقوع، می‌تواند کشنده باشد یا صدمات مغزی جدی وارد کند. حتماً در صورت استفاده از آسپیرین، در مورد ادامه یا قطع مصرف در دوران بیماری باید با پزشک مشورت شود.

از داروهای متداول، قرص‌های سرماخوردگی، خصوصاً قرص‌هایی مانند Cold Stop یا Coldax که ترکیبی از دو یا سه دارو هستند مفید اند. همچنین بعضی قرص‌ها به صورت قرص‌های شب و روز آماده شده‌اند که در قرصِ روز، داروهایی که خواب‌آور باشند استفاده نشده. البته داروهای سرماخوردگی در کودکان، بهتر است با نظارت پزشک استفاده شود.

همچنین به عنوان درمان مکمل پیاز، شلغم، دم‌کرده‌ی آویشن (که اگر از طعمش خوشتان نمی‌آید، می‌توانید با عسل ترکیبش کنید)، و یا دم‌کرده‌ی زنجبیل می‌توانند در تقویت بدن و کاهش علائم مفید باشند.

دوش آب گرم و بخور گرم هم کمک می‌کند احتقان بینی کمتر شود.

علی رغم سادگیِ بیماری، اگر تب ۳۸.۵ درجه یا بالاتر، بیماری‌های زمینه‌ای دستگاه تنفسی مانند آسم، ظهور علائم غیرعادی (مانند درد گوش یا سفتی گردن) ، مشکل در خوردن غذا یا نوشیدن مایعات رخ داد، حتماً باید به پزشک مراجعه کرد (این موارد، در کودکان بسیار حادتر و مهم‌تر است).

در نهایت چند مورد کمک می‌کند کمتر به سرماخوردگی و آنفلوآنزا دچار شویم:

  • دست‌ها را مدام بشوییم.
  • در ایام همه‌گیریِ این بیماری‌ها، سعی کنیم کمتر دستمان را به دهان و چشممان بکشیم (به رفتار اطرافیانتان دقت کنید؛ به صورت غیرارادی، ما بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم این کار را می‌کنیم)
  • در ایام همه‌گیری، تا جای ممکن به جای حوله از دستمال کاغذی برای خشک‌کردن دست و رویمان استفاده کنیم.
  • دود سیگار (چه توسط خود شخص کشیده‌شود، چه به اصطلاح Passive Smoker باشیم و از دود سیگار دیگران استفاده کنیم) سیستم تنفسی را ضعیف می‌کند و بیماری‌های مرتبط (مانند همین سرماخوردگی و آنفلوآنزا) را تشدید می‌کند.
  • استفاده از مایعات، میوه، و خواب مناسب بدن را تقویت می‌کند و خطر بروز این بیماری‌ها کمتر می‌شود.

در متنی که به عنوان مقدمه‌ی بحث انسان، سبک زندگی، فناوری و سلامتی نوشتم، گفتم که امروز تعریف سلامت را چیزی بیشتر از مریض‌نبودن می‌دانیم. این که سازمان جهانی سلامت شعار سال ۲۰۱۷ را Let's Talk گذاشت و به مفهوم افسردگی توجه داد، نشان می‌دهد سلامت فکر و روان روز به روز اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند.

به عنوان کسی که چند سال پیش به دلیل مشغولیت و فشار فکر، و البته کم‌خوابی، چندین نوبت از حال رفتن و غش را تجربه کردم (و یکی دو نوبت کار به اورژانس کشید) با تمام وجود معتقدم روان، حتی اگر مستقیماً برایش اهمیتی قائل نشویم، روی جسم تأثیر می‌گذارد.

 ‌

مدتی هست که "ذهنِ سازمان‌یافته داشتن" را یک برتریِ فکری فوق العاده مهم می‌دانم که "هیچ چیز ممکن نیست" را حتی به "همه چیز ممکن است" بدل می‌کند. از طرفی، خیلی وقت‌ها احساس می‌کنیم ذهنمان زیادی شلوغ شده:

 ‌

گفتم خبر برگزاری این کارگاه را اینجا هم بنویسم...

همانطور که قبلاً در موردش نوشته‌بودم ، پژوهش و تحقیق چیزی بیشتر از گوگل‌کردن یا سفارش‌دادن به دفاترِ میدان انقلاب است. از طرف دیگر کلاس‌ها و کارگاه‌های روش تحقیق که در دانشگاه برگزار می‌شود، در بسیاری از موارد انبوهی از داده‌های خام و لکچرهای خشک را شامل می‌شود که در نهایت آنچنان سودی به شرکت‌کنندگان نمی‌رساند.

با حمایت دفتر استعدادهای درخشان دانشگاه علوم پزشکی ایران، اولین دوره‌ی کارگاه کوماندوی ریسرچ برای رفع این مشکل برگزار می‌شود.

قصد دارم ضمن استفاده از دانش دو نفر از هیئت‌علمی‌های ارزشمند دانشگاهمان، دوره‌ی روش تحقیقی با فلسفه‌ی Learning by Doing برگزار کنم (همان روشی که خودم غالب آموخته‌هایم را مدیونش هستم)

محدودیتی برای شرکت‌کنندگان وجود ندارد اما با توجه به اکثریت شرکت‌کنندگان، و مثال‌هایی که زده‌خواهد شد، احتمالاً دانشجویان غیر از دانشگاه‌های علوم پزشکی، کمتر بتوانند از دوره استفاده کنند.

اگر علاقمند به شرکت در این دوره بودید، می‌توانید از این گوگل‌فرم استفاده کنید...

کانال اطلاع‌رسانی کارگاه: @research_commando

این روزها در مورد مکاتب یا شیوه‌های درمانی‌ای متفاوت از شیوه‌های متداول زیاد می‌شنویم...

طب سنتی / طب گیاهی / هومیوپاتی / ماساژ درمانی / طب اسلامی / مغناطیس درمانی / طب سوزنی و بسیاری اسامی دیگر.

وجه اشتراک این روش‌ها و مکاتب، بنیان و روش‌های درمانی متفاوت از طب متداول است (طب متداول را همان چیزی تعریف می‌کنیم که در اکثر مراکز بهداشتی-درمانی می‌بینیم).

وجه اشتراک دیگر این مکاتب این است که بر پایه‌ای، جز روش علمی هستند.

هومیوپاتی بر این اساس است که اولاً هر چیزی که علامتی را ایجاد کند، می‌تواند آن علامت را درمان کند؛ و ثانیاً محلولی که بسیار رقیق شود، خاطره ای از ماده‌ی اولیه را در خود نگاه می‌دارد؛ مغناطیس درمانی بر پایه‌ی تنظیم بارهای الکتریکی و مغناطیسی بدن است؛ طب سوزنی بر پایه‌ی پاک‌کردن موانعِ جریان مایع حیات در کانال‌های بدن است؛ و...