محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۴ مطلب با موضوع «خطاب به دوستان» ثبت شده است

چند روز پیش نوشته‌ای رو تو وبلاگ گذاشته‌بودم تحت عنوان کتاب نخوانید، چیزی نمی‌شود. این متن که متأسفانه نتونستم نویسنده‌ی اصلیش رو پیدا کنم (و اگه کسی می‌دونست ممنون می‌شم اگه بهم بگه) با لحن داستانی تصویر جامعه‌ی کتاب‌خوان و کتاب‌نخوان رو با هم مقایسه می‌کرد.

یکی از دوستان به اسم «لام» پایین اون متن، مختصر و مفید نوشت «تو خوب». راستش این جمله یا بهتر بگم این حرف، یه جورایی سر زخم یه سری حرف‌ها رو تو ذهنم باز کرد. حرفایی که شاید تو این مدت مصداق‌های خیلی متنوعی ازش دیدم.

از مقطع راهنمایی خیلی شنیدم که دوستام با لحنای مختلف به یه سری حرفا و فکرا می‌گن «تو خوبی». و حتی از خیلی از کسایی که مسئولیت تربیتمون رو داشتن هم حرف‌ها و طرز فکرایی دیدم که با «تو خوبی» هم‌مضمون بودن.

این درد و دلِ بی‌در و پیکرمو می‌خوام از اینجایی شروع کنم که یه آدم به طرف مقابل می‌گه «تو خوبی». موقعیتیه که انگار اون آدم یه وضعیتی رو می‌بینه، اما هیچ علاقه‌ای حتی به فکر کردن به وضعیتِ خودش نداره.

امروز پای صحبت دوستی بودم که هم فضای دانشجویی دهه‌ی ۷۰ و هم دهه‌ی ۹۰ رو تجربه کرده. بیشترین چیزی که می‌گفت از نبود دغدغه بود. کلی مثال و شکایت داشت. از تفاوت آدمای دهه‌ی ۵۰ و ۶۰ و آدمای دهه‌ی ۷۰ و ۸۰. تفاوتایی که همه‌شون انگار بر می‌گشتن به این که ماها انگار خیلی کم‌تر از قبل دغدغه داریم. می‌گفت الآن شما دانشجوهای پزشکی کل دغدغه‌تون اینه که مدرکتونو بگیرید و برید دنبال پول درآوردنتون. زمان ما دغدغه‌ها خیلی بزرگ‌تر از این چیزا بود. برای آدما جامعه مهم بود. آدمایی که برای هم دیگه جون دادن، و برای ایدئولوژیشون تلاش می‌کردن. آدمایی که خیلیاشون اهل مطالعه بودن و امروز باید خوشحال بشیم اگه یکی از دوستای هم‌دهه‌ی من نگاه علمی داشته‌باشه (البته می‌دونم که تو تمام دوره‌ها همه جور آدمی هست. اما بحث اینه که حداقل تو قشر تحصیلکرده‌ی هر دو دهه چقدر این موضوع دیده می‌شه)

یادمه محمدرضا شعبانعلی عزیزم نوشته‌ای داشت با این موضوع که دانشگاه در ایران دانشگاه نشد یا نخواستیم بشود؟ 

یادمه چند روز پیش از امیر تقوی نوشته‌ای خوندم راجع به مردم آلمان و طرز نگاهی که به مسائل دارن

یادمه علیرضا شیری اول صحبت‌هاش راجع به حضرت علی، حدود یک ربع تلاش می‌کرد مخاطباشو قانع کنه که مهمه از زندگی حضرت علی بیشتر از تاریخچه و کرامات بدونیم. مهمه که چیزهایی رو بدونیم که باهاش زندگی کنیم.

یادم میاد که چطور وقتی تو جمعی راجع به ایده‌های نو صحبت می‌کردم و می‌دیدم که چنان پوکر فیس نگاهم می‌کنن که انگار دارم با اهالی کویر از دریا حرف می‌زنم.

یادم میاد که چطور تو اولین ترم‌های دانشگاه وقتی دوستی دید تو یه بانک مقالاتی دارم دنبال مسئله‌ای می‌گردم با چنان تعجبی نگاهم می‌کرد که انگار داره به یه میمونِ سبزِ در حال پشتک‌زدن نگاه می‌کنه.

و یادم میاد که چندین بار شاهد بودم که راجع به رشد و پیشرفت حرف زده‌می‌شد و مخاطبانش در حالی که سرشونو می‌خاروندن فقط منتظر بودن زمان پذیرایی برسه.

از اون دوستم پرسیدم الآن من شب امتحانی می‌خونم و پاس می‌کنم و مدرکمو می‌گیرم و پولمو در میارم و زندگیمو می‌کنم. چرا باید دغدغه‌ی دیگه‌ای داشته‌باشم و از این مسیر دورتر شم؟

گفت بالاخره آدمایی که می‌خوان در حال توسعه باشن، جامعه‌ای که می‌خواد در حال توسعه باشه، باید دغدغه‌هایی بزرگ‌تر از این کاسبیای فردی داشته‌باشه.

این روزها خیلی بیشتر از قبل راجع به دغدغه‌داشتن فکر می‌کنم.

اگه کسی دغدغه‌ای نداشته‌باشه، چیزها براش اهمیتی ندارن. و حتی اهمیتی نداره وضعیتش چطور باشه. اینطور می‌شه که در پاسخ به وضعیتِ پیشنهادی جدید، اولین چیزی که می‌گه اینه که «باشه تو خوبی اصلاً. حالا برو بذار راحت باشیم»

و اگه دغدغه‌ای باشه، اون آدم برای پاسخ‌دادن به دغدغه‌ش تلاش‌ها و به قول دوستم ایثارهای عجیبی می‌کنه. و دیگه لازم نیست به زور توجیهش کنی که چرا خوبه فلان کار رو انجام بدی و تو رو قرآن بیا انجام بده. از هر منبعی مطالعه می‌کنه که چطوری باید به دغدغه‌ش برسه.

این رو می‌فهمم که کسی که دغدغه‌ای نداره چطور بی‌خیالِ همه چیز می‌تونه باشه.

این رو هم می‌فهمم آدمی که دغدغه‌ای داره چطور کارهای خارق‌العاده (از نظر دیگران) انجام می‌ده برای برآورده‌کردن دغدغه‌ش.

اما آدمایی که آرزو و طلب‌هایی دارن ولی می‌خوان بدون دغدغه باشن رو به هیچ وجه نمی‌فهمم.

نمی‌دونم چطور باید تو فضایی که همه چیز با همه چیز هماهنگ شده دغدغه ایجاد کرد.

اما می‌دونم که بدون داشتن دغدغه‌ی پیشرفت، و بدون احساس نیاز برای بهتر شدن، امید به بهتر شدنِ اوضاع داشتن ترحم‌برانگیزترین فکره...

پی‌نوشت:

شاید به نظر شما بی‌ربط باشه اما احساس می‌کنم اگه فیلم آژانس شیشه‌ای یا بادیگارد رو دیده‌باشید، این دوتا آهنگ به شکل عجیبی کشمکش آرزو و دغدغه (و البته سکونِ حاصل از نبود دغدغه) رو نشون می‌دن.

آهنگ بازگشت از محید انتظامی، آژانس شیشه‌ای

آهنگ جدایی از کارن همایون‌فر، بادیگارد

  • ۱ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۴

سلام

قبلاً به مهران قول داده‌بودم یک بار پست‌هایی که با رنگ و بوی جهان‌بینی گذاشته‌بود را بخوانم و برایش کامنت بگذارم. بعد از چندین ماه(!) بالاخره دیشب فرصت کردم پست‌هایت را نگاه کنم و برای خودم چند یادداشت برداشتم که امروز این‌ها را برایت بنویسم!

 

اول از همه ممنونم بابت این که در پستی که به مناسبت روز دانشجو گذاشته‌بودی بعضی‌ها را «افرادی که اسم دانشجو را یدک می‌کشند» خطاب کرده‌بودی! دانشجو همونطور که کلمه‌ش نشون می‌ده کسیه که دنبال دانش می‌گرده؛ مثل کسی که می‌خواد یه لپ‌تاپ بخره و می‌گرده تو سایتای مختلف که اطلاعاتش رو تکمیل کنه. نه کسی که فقط دنبال یه مرجع خاص می‌گرده که خلاصه‌ش رو بخونه و آخرشم منتظر این باشه که به خاطر دانسته‌هاش آفرین می‌گیره یا صدآفرین! (البته تو این مورد شخص دانشجوها تنها کسایی نیستن که مقصرن)

 

اما بریم سراغ اصل صحبت! نقل قول کرده‌بودی به این مضمون که اگه آینده رو بدونیم، غیر قابل تغییر می‌شه و اگه ندونیم می‌تونیم خودمون بنویسیمش. راستش دلم می‌خواد مختصر راجع به این بنویسم و اگه مایل بودی تو کامنتا ادامه‌ی بحثو جلو ببریم.

یکی از چیزایی که تو تاریخ، تو اکثر فرهنگ‌ها، راجع بهش صحبت شده، بحث سرنوشته. این که هر چیز یا شخصی سرنوشتی داره یا نداره؛ این که اون سرنوشت حتمی هست یا نیست؛ این که راه رسیدن به اون هم مشخص هست یا نیست و سؤالاتی از این دست.

 

جوری که من ترجیح می‌دم به این مقوله نگاه کنم، اینه که جهان رو می‌شه یه سیستم دونست. سیستمی که یه سری قوانین داره. این قوانین بعضی جاها کاملاً روشن و واضحن (مثل این که دو جرم همدیگه رو می‌کشن) و بعضی جاها نسبتاً مات (مثل این که من بزنم تو گوشت تو هم می‌زنی تو گوشم یا عصبانی می‌شی و بعداً یه جا خالی می‌کنی یا گریه می‌کنی یا اصلاً به روت نمیاری یا...). و البته تو این جاهای مات هم خیلی وقتا شناخت بیشتر باشه (مثل این که من شخصیتت رو بشناسم) تصویر از اون ماتیش در میاد.

حالا که جهان یه سیستمه، در هر لحظه یه شرایطی داره و شرایط لحظه‌ی بعدش تابع این لحظه‌شه لحظه‌ی بعدیش هم تابع قبلشه و... پس می‌شه به نوعی اتفاقات و رفتارها رو شبیه یه دومینو تصور کرد که هر حرکتی یه مجموعه‌ای از اتفاقات رو باعث می‌شه و اون‌ها هم به نوبه‌ی خودشون دومینوهای دیگه‌ای رو راه می‌ندازن. اما تو مقوله‌ی سرنوشت مسئله اینجاست که آیا وقتی اولین دومینو انداخته می‌شه، حتماً این مسیر تا آخر طی می‌شه؟

راستشو بخوای اینجا مسئله‌ی اراده میاد وسط و این که دومینوی بعدی می‌تونه اونجور که پیش‌بینی شده نیفته.

امکانش هست من چک بزنم تو صورتت؛ تو عصبانی بشی؛ بری تو خونه اینو رو خواهرت که کنکور داره و باهاش درس کار می‌کنی خالی کنی (البته نمی‌دونم خواهری داری که امسال کنکور داشته‌باشه یا نه!) اون اعصابش تا مدتی خرد باشه و دیگه باهاش کار نکنی؛ و کنکورش خراب شه؛ و رشته-محلی قبول شه که دوست نداره و الی آخر.

این یه دومینو عه که شاید چک زدن من هم جزو اتفاقای میانیش باشه (خود منم از جای دیگه دلم پر بود!)

اما وقتی بحث اراده در میونه، یعنی تو ممکنه وقتی عصبانی می‌شی و می‌خوای خشمتو رو خواهرت خالی کنی، به هر دلیلی جلوی خودتو بگیری؛ یا یه اتفاق دیگه‌ای (از یه دومینوی دیگه!) بیفته که کلاً خشمت از بین بره. یا ممکنه خواهرت بعد این اتفاق با خودش عهد کنه که اینقدر کنکورشو خوب بده که تو رو ضایع کنه و نتیجه‌ش از چیزی که قبلاً قرار بود اتفاق بیفته هم بهتر شه.

اینجا چیزی که ما می‌بینیم اینه که در واقع هر دونه‌ی دومینو داره انتخاب می‌کنه که بیفته یا نه! و به این دلیل من معتقدم چیزی به اسم پیشونی‌نوشت وجود نداره. من آدم برون‌گرایی ام اما هیچ چیز منو محدود نمی‌کنه که رفتارهای درون‌گرایانه از خودم نشون بدم (ممکنه ازم انرژی بگیره و به همین دلیل احتمالش کم باشه اما غیرممکن نیست) ممکنه کسی که تو خانواده‌ی خیلی ضعیفی به دنیا اومده احتمال این که تو حوزه‌ی خاصی موفق باشه کمه اما فقط احتمالش کمه؛ همین! صرفاً بحث احتماله.

 

اما راجع به پیش‌بینی‌کردن و دیدن آینده هم معتقدم چیزی که به عنوان پیش‌بینی دریافت می‌کنیم (یا گاهی خودمون پیش‌بینی می‌کنیم) دنبال‌کردن دومینو (و تو پیش‌بینیای دقیق دنبال‌کردن اتفاقات احتمالیه)

یعنی اونی که پیش‌بینی می‌کنه، قدرت پردازش بالاتری داره که می‌تونه احتمالات مختلف رو در نظر بگیره، این که هر کدوم چقدر محتمله رو حساب کنه (با توجه به شناختش از سیستم) و محتمل‌ترین مسیرها رو تخمین بزنه.

اگر یه پیش‌گو بگه من این پست رو بدون ویرایش‌کردن ارسال می‌کنم، می‌تونم ویرایشش کنم و ارسالش کنم؛ و اگه بگه این رو ویراست می‌کنم، می‌تونم بدون ویرایش کردن ارسالش کنم.

 

اگه از دید مذهبی به پیش‌گویی‌های دینی بخوای نگاه کنی، اینجا با کسی مواجهی که سیستم براش بالاترین شفافیت ممکن رو داره (خودش طراحیش کرده) و در هر لحظه تمام پارامترها رو در اختیارش داره و می‌تونه جلوتر سیستم رو ببینه و نقطه‌ی پایانی سیستم رو ببینه. این یعنی آینده‌ی نوشته‌شده؟ نه! تو هر چیزی رو به عنوان آینده‌ی نوشته‌شده بدونی من می‌تونم خلافش عمل کنم! فقط می‌مونه این توجیح که آینده‌ای نوشته‌شده اما ما نمی‌تونیم تأثیرش رو ببینیم یا حسش کنیم؛ اینجا هم یه اصلی هست تو فیزیک به اسم اصل صرفه‌جویی! می‌گه متغیرهایی که هیچ تأثیری تو مسئله‌ی ما ایجاد نمی‌کنن رو می‌تونیم از راه حل کنار بذاریم. وقتی من هیچ جوری این آینده‌ی نوشته‌شده رو حس نمی‌کنم، می‌تونم اثبات وجود یا عدم وجودش رو بذارم به عهده‌ی کسایی که سرشون درد می‌کنه برای این بحثا! من در هر لحظه می‌تونم محتمل‌ترین یا نامحتمل‌ترین رفتار ممکن رو انجام بدم و این محدود به چیزی نیست... دست خودمه!

 

تنها موضوعی که می‌مونه اینه که آیا افتادن یا نیفتادن این دونه‌ی دومینو که دست خودمه، باعث می‌شه آخر سر آخرین دونه همونجایی بیفته که من می‌خوام؟ این که من خودمو کنترل کنم و عصبانیتمو سر خواهرم خالی نکنم، باعث می‌شه کنکورشو خوب بده؟

تو نتیجه‌ی نهایی باید یه چیزیو دقت کرد: من کنترل تمام دونه‌های دومینو رو دستم ندارم. تعدادی از دونه‌ها هست که مستقیماً افتادن یا نیفتادنشون دست منه؛ یه سریاشونم هست که بعد من هستن و اگه بیفتم به احتمال زیاد اونام میفتن و اگه نیفتم احتمال این که اونام نیفتن زیاده (هنوزم می‌گم زیاده نه این که قطعاً نمیفتن! ممکنه باد بزنه بندازه!)

اما اینا همه‌ی قطعات دومینو نیستن.

ممکنه من تمام چیزای تحت کنترلمو تو مسیری ببرم که کنکورو عالی بشم؛ بعد سر جلسه اتفاقی برام بیفته که تمرکزم از بین بره و خراب شه؛ یا مثل اون دوستم که چند قطره چایی از زیر سینی آبدارچی ریخت رو پاسخ‌برگش و مجبور شد یه سال دیگه برای کنکور بخونه!!

 

پس من چیکاره ام؟!

من یکی (یا یکسری) از دونه‌های دومینو ام که در کنار بقیه‌ی دونه‌ها می‌تونم نتیجه‌ی نهایی رو تعیین کنم. همین!

چیزی به عنوان آینده‌ی نوشته‌شده یا نوشته‌نشده یا اگرم نوشته‌شده تو فرایندای ما بی‌تأثیرن؛ آینده‌هه توسط خودمون طراحی می‌شه اما من تنها کسی هم نیستم که اونو می‌سازم. افراد دیگه‌ای هم هستن که می‌تونن فعالیتای منو تقویت یا تضعیف کنن؛ بعضیاشون بشدت قابل کنترلن و بعضیاشون اصلاً قابل کنترل نیستن!

پس من تصمیم می‌گیرم که افتادن یا نیفتادن، کدوم یکیشون درسته. اون کارو می‌کنم؛ و امیدوارم بقیه هم درست رفتار کنن!

همین :)

چند روز پیش مطلبی رو تو کانال محفل منتشر کردم که بخشی از یکی از نوشته‌های قدیمیم بود و امیدوارم فرصت بازنویسی و انتشار اون توی وبلاگ پیدا شه. اون پست این بود:

در پاسخ به این نوشته، یکی از دوستانم به نام محمدحسین که مشغول خوندن برای المپیاد شیمی هستش (البته فعلاً منتظر نتایج مرحله دومه!) پاسخی برای این پست نوشت، و کمی با هم صحبت کردیم که به نظرم اومد بد نباشه اونو اینجا هم بیان کنم. چیزی که در ادامه می‌خونید اول پاسخ علیرضا و بعد پاسخ من به اون صحبته.

 

به نظر من اتفاقا باید بخش های مختلف زندگی از هم جدا باشند تا هر کدوم بتونن خودشونو نشون بدن و بتونیم توی اون قسمت به غایت کار برسیم و از اون لذت ببریم.
این که کارها مرزی نداشته باشند باعث میشه از هر کاری به اندازه ای که پتانسیلش رو داره بهره وری نشه.مثلا همین مثال:جدی بازی کردن باعث میشه از بازی کردنمون لذت کافی نبریم در حالی که بازی برای لذت بردن ساخته شده. و جدی نگرفتن کار باعث به نتیجه نرسیدن و پشیمونیه.یعنی نه لذت درست و حسابی بردیم نه کاری کردیم.

اگه از من بخوان یک بوم رو با ۷۰ رنگ رنگ‌آمیزی کنم ترجیح میدم از همه رنگ ها یه استفاده کنم و یه گوشه ی بوم بکشم تا همه ی رنگارو قاطی کنم و یک رنگ عجیب به دست بیارم و کل بومم رو یه رنگ بزنم.

---

این که هر چیزی به خودی خود ماهیتی داره که نباید ازش گرفته‌بشه رو کاملاً باهات موافقم. هر چیزی یه تعریفی داره؛ یه فلسفه‌ی ظهور و شکل‌گیری‌ای داره که دقیقاً ندونستن اونا باعث می‌شه خیلی جاها به مشکل بر بخوریم.
اما نکته‌ای که هست اینه که ظاهراً هنر، علم، فلسفه و تفریح چیزایی نیستن که در تضاد با هم باشن. مثل اتم‌های مختلف. درسته که کربن خواص خودشو داره؛ آلوتروپای مختلفی هم داره (مثل مثلاً بازی که می‌شه گفت ژانرای مختلفی داره و هر ژانر هم خصوصیات ویژه‌ای) و همینطور هیدروژن و اکسیژن؛ و درسته که ما خالص تک تک اینا رو دیدیم و ازشون استفاده‌های مختلف کردیم؛ و باز هم درسته که قاطی کردن گاز هیدروژن و اکسیژن و اسپری کردن دوده (به عنوان کربن) یه چیز درب و داغونی می‌شه که شاید استفاده‌ای هم نداشته باشه؛ اما
"ترکیب" اینا با هم چیزیه که دنیای زنده رو می‌سازه!

به دوتا چیز اینجا باید دقت کنیم:
اول تعریف چندتا کلمه‌ست از دیکشنری وبستر.
بازی: فعالیتی که برای تفریح (شادی) و لذت در آن وارد می‌شویم.
هنر: مهارتی که با تجربه، مطالعه و مشاهده به دست می‌آید؛ استفاده از مهارت‌ها و تجسم خلاق، خصوصاً برای ساخت اشیاء تجسمی.
فکر می‌کنم راجع به علم و فلسفه هم نسبتاً هم رأی باشیم!

دوم این که ترکیب‌کردن با قاطی‌کردن فرق می‌کنه! فکر می‌کنم تو هم با من موافق باشی که اکثر پاورپوینتایی که برای ارائه‌ها درست می‌کنن، توشون عکسی قرار داده‌نشده: یه سری عکس توی پاورپوینت چپونده شده. کنار رفتن اون عکسا تو ۹۰ درصد اوقات هیچ تأثیری نداره و اومدنشونم ارزش‌افزوده‌ی خاصی ایجاد نمی‌کنه: صرفاً یه سری عکس "قاطی" شده.
ترکیب‌شدن عکس اما می‌شه مثل اسلایدا و اینفوگراف‌هایی که CDC (مرکز کنترل و پیشگیری بیماری‌ها) درست می‌کنه. یه نمونه‌شو برات می‌فرستم.

(برای مشاهده‌ی عکس تو سایز اصلی روش کلیک کنید)

وقتی عکس ترکیب می‌شه، به فلسفه‌ش دقت می‌شه، به هدف نگاه می‌شه، و طوری از پتانسیل‌های عکس استفاده می‌شه که هم پیام سریع می‌رسه هم راحت!
اینجا یه مقدار مثال واضح‌تر می‌شه:
تو اسلایدایی که درست می‌کنن، گاهی وقتا ایراد می‌گیریم که عکساش زیاد بود و از محتوای اصلی ذهن رو منحرف می‌کرد. این دقیقاً آسیب قاطی کردنه. وقتی عکس ترکیب می‌شه یعنی ازش استفاده می‌شه برای رسیدن به هدف.

بیا برگردیم رو بحث اصلیمون:
زمانی که من از از بین بردن مرز بین کار و هنر و علم و بازی و فلسفه می‌زنم، منظورم ترکیب‌کردن اونه نه چپوندنشون تو هم! چپوندنشون یعنی این که بچه‌ها رو می‌برن تو حیاط و یه آزمایش نشونشون می‌دن (مثلاً بازی!) بعد از اون آزمایشه یه جوری چندتا فرمول در میارن (مثلاً علم!) بعد می‌گن گزارش این جلسه رو هر کی قشنگ‌تر بکشه بیشتر نمره داره (مثلاً هنر!)
اما ترکیب اینا یعنی من تو زندگیم رو مفهوم هر چیزی و همینطور سلسله دلایلی که برای اتفاقات می‌چینم فکر کنم (فلسفه‌ی کار) سعی کنم قوانین و روابط رو در بیارم تا سیستم رو بهتر درک کنم (علم) و همزمان به ترکیب تعداد زیادی از ادراک‌ها با خلاقیتم اهمیت بدم (هنر) و البته تمام این‌ها رو با لذت و خوشی انجام بدم.
برای این مورد آخر، یاد یه جمله‌ای از آسیموف افتادم که 
The most exciting phrase to hear in science, the one that heralds new discoveries, is not 'Eureka!', but 'That's funny ...'
هیجان‌انگیز‌ترین عبارت در علم که خبر از کشف‌های جدید می‌ده، "یافتم" نیست بلکه "چه باحاله" هست!

تجسم دنیایی که همه می‌فهمن چیکار می‌کنن، به قوانین و روندها آشنان، اونا رو با خلاقیتشون مخلوط می‌کنن و با لذت به کشف چیزای جدید رو میارن واقعاً برای من هیجان‌انگیزه!
شاید کلید رسیدن بهش، این باشه که یاد بگیریم قاطی نکنیم؛ ترکیب کنیم.
مفاهیم قابل ترکیب‌کردن هستن اما مصداق‌ها نه.
از بچگی یادگرفتیم مصادیق خوب رو کنار هم بچینیم و یه بته‌جقه‌ای درست کنیم که جز خودمون (اونم گاهی اوقات!) کسی براش دست‌نمی‌زنه! در حالی که اگه مفهوم هر کدوم از اون تیکه‌ها رو بفهمیم، می‌تونیم اونا رو کنارهم بچینیم، و شاید حتی یه نوع جدیدی از طراحی پارچه و لباس رو ابداع کنیم!

  • ۱ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۵

مدتی هست که علی مولوی عزیز از انیماتورها و فیلم‌سازان کشور، پروژه‌ای را اجرا کرده با عنوان پنجاه نفر-یک پرسش که در آن علی دوربین خودش را برداشته و از مردم یک سؤال مشترک می‌پرسد. راستش را بخواهید معتقدم شنیدن پاسخ‌های این افراد و تفکر روی آن‌ها می‌تواند از ساعت‌ها کلاس جامعه‌شناسی آموزنده‌تر باشد. گاهی دیده‌می‌شود که علوم انسانی یک چیز هستند، و انسان‌ها یک چیز دیگر! البته علوم انسانی نه به معنایی که آموزش و پرورش یا وزارت علوم معرفی می‌کند؛ به معنای علومی که تقریباً مستقیم با انسان‌ها سر و کله می‌زند. شاید دیدن این گونه کلیپ‌ها سرآغازی باشند برای آن که تحلیل‌گران و نظریه‌پردازان آستین‌های خودشان را بالا بزنند و در میان مردم بیایند تا علوم انسانی‌ای، نه وام‌گرفته از دیگر جوامع و متفکرین، که منطبق بر دنیای اطراف خودمان را بسازند و بر پایه‌ی آن کمک کنند تا جهانی بهتر رقم‌زده‌شود.

 

*اما سؤال اولت این بود که تا آخر امروز چه آرزویی داری؟ (لینک فیلم در آپارات)

پاسخ مردم به این سؤال جالب بود! نقطه‌ی مشترک همه‌شان این بود که مدتی درنگ کردند؛ انگار آنقدر در هیاهوی زندگیشان گم شده‌بودند که نمی‌دانستند روزی را که شروع‌کرده‌اند چه ایده‌آلی دارد و دوست دارند در انتهایش چه بشود. این فرضیه‌ام محکم‌تر شد زمانی که خانمی گفت «این سؤال شما آدم رو به خیلی چیزا می‌بره... نمی‌شه جواب داد». کلمه‌های کلیدی‌ای که در پاسخ‌هایشان بود اما خیلی متفاوت نبود: آرامش، عشق، خانواده، سلامتی....

بعضی‌هاشان انگار زندگی را آنقدر بی‌حوصله دنبال می‌کنند که انگیزه‌ای برای شفاف‌تر کردن خواسته‌هاشان نداشتند؛ فقط می‌گفتند سعادت بشری، موفقیت، یک خبر خوش، رفتن به جایی بهتر یا پول!

و بعضی‌هاشان خیلی شفاف موتور می‌خواستند، می‌خواستند معلم زبان شوند، یا می‌خواستند فروششان بالاتر رود؛ و امیدوارم به همان شفافی هم دلیل برای این خواسته‌های روزانه‌شان داشته‌باشند.

و اما بودند عده‌ای که فقط می‌خواستند بمیرند، یا از اینجا بروند. بعضی‌هاشان هم بودند که آرزوهایشان بیشتر از جنس حسرت بود... حسرت گذشته، حسرت کارهای ناکرده، حسرت غیرممکن‌هایی که دوست‌می‌داشتند ممکن شود.

و بعضی‌ها که فکر می‌کردند خواستن، ناشکری‌ست یا او که می‌گفت من کارگرم و آرزویی نمی‌توانم داشته‌باشم یا من که به آخر خط رسیده‌ام؛ یا آن خانمی که با چشمان کبود مخفی‌کرده زیر موهایش می‌گفت چیزی برایم نمانده که آرزویی داشته‌باشم.

و ای کاش بداند که زندگی مانند میهمانی‌ایست که همه‌ی ما خواه یا ناخواه در آن گردآمده‌ایم. بعضی‌ها از آن لذت می‌برند و بعضی‌ها جذابیتی در آن نمی‌بینند اما آن‌ها هم می‌توانند خود را سرگرم کنند تا میهمانی تمام شود و من فکر می‌کنم این خیلی لذت‌بخش‌تر از آن باشد که بی‌قرار و ناامید فقط به انتظار پایان آن بنشینند.

علی جان خود من برای آرزو، حرف زیاد دارم اما برای آرزویی که در پایان امروزم دارم این است که آخر شب، حال خوبی داشته‌باشم و با این امید به خواب روم که اگر میهمانی تا فردا هم ادامه داشت، هستند کارهایی که می‌توانم انجام دهم.

 

*بعد از آن پرسیدی اگر توانایی انجام هر کاری را داشتی، چه می‌کردی؟ (لینک فیلم در آپارات)

این مکثی که اول کلیپ‌هایت داری را خیلی دوست دارم! مکثی که نمی‌دانم چرا وقتی از ریشه‌های زندگی و پایه‌های آن صحبت می‌شود همیشه خودش را نشان می‌دهد... اما به هر حال این جا هر چقدر پاسخ‌ها متفاوت بود، اما هر کس ایده‌آل هایش را می‌گفت و این‌ها را می‌شد با از بالا نگاه کردن به چند دسته‌ی کلی تقسیم کرد.

خیلی‌ها در درونشان به دنبال صلح و آرامش بودند؛ حالا هر کس به تعبیر خودش. از او که می‌گفت جنگ را متوقف کنم تا آن کسی که آرامش را به دنیا می‌خواست بدهد و حتی او که خسته از مردم می‌خواست نامرئی شود! بعضی‌ها ایده‌آلشان محدود به خودشان بود. می‌خواستند سفر کنند بی آن که برای اطرافیانشان چیزی بخواهند. از ایران بروند بی آن که فکر کنند ایرانیان چه می‌شوند. و عده‌ای هم می‌خواستند طعم ایده‌آلشان را در کنار دیگران بچشند؛ عده‌ای در کنار همسرشان، عده‌ای در کنار جوانان کشورشان، و عده‌ای در کنار مردم جهان.

و باز هم آن‌ها که هیچ نمی‌خواستند.... شاید چون فکر می‌کردند نمی‌شود به خوب‌ها رسید؛ یا آن که ناامید شده‌بودند از آینده و چشم به پایان این میهمانی طولانی دوخته‌بودند.

و باز حسرت و باز آن‌ها که می‌خواستند ببخشند، بازگردند، کودک شوند و از نو بسازند.

و اگر از من می‌پرسیدی می‌گفتم سعی می‌کردم هر آن که می‌توانم را به سر میز اندیشیدن و پیشرفت ببرم تا هر کس بتواند به اندازه‌ای از آن بچشد و با هم میهمانی زندگیمان را به آخر برسانیم در حالی که سرمست از طعم متعالی‌شدن هستیم!

 

*و اما در آخر گفتی آخرین بار کی احساس خوشبختی کردی؟ (لینک فیلم در آپارات)

و دوباره مکث‌های مردم بعد این سؤال... اما این مکث‌ها با دو قسمت قبلی فرق داشت: این بار خیلی‌ها گفتند سؤال سختی‌ست، نمی‌دانم، خیلی باید راجع به آن فکر کنم...

عده ای شروع بخش‌هایی از زندگیشان را خوشبختی می‌دانستند؛ شروع یک شغل، ورود به دانشگاه، یا شروع یک زندگی مشترک. برخی‌ها آرامش را خوشبختی خود می‌دانستند... آن‌ها که کنار دریا بودن، در حال گوش دادن به موسیقی مطالعه کردن یا صبح را با نشاط شروع‌کردن را خوشبختی خود می‌دانستند و خوشا به حالشان که توانسته‌بودند این را در زمان‌هایی نزدیک تجربه کنند. بودند کسانی که برد تیم محبوبشان یا مصرف مواد را خوشبختی خود در ایام اخیر دانسته‌بودند و پاسخ یکی برایم تأمل برانگیز بود که پرسید خوشبختی راستکی یا دروغکی؟! اما در این میان، خیلی‌ها، خیلی‌ها بودند که می‌گفتند نمی‌دانم خوشبختی چیست، تا به حال خوشبختی نداشته‌ام، از کودکی به بعد دیگر تجربه‌اش نکرده‌ام. یک نفر گفت ما زندگی زحمتکشی داشته‌ایم و تا به حال خوشبختی نچشیده‌ایم و یکی دیگر گفت خوشبختی یادم رفته...

علی جان نمی‌دانم وقتی این حرف‌ها را ضبط می‌کردی چه احساسی داشتی. من که آن‌ها را از صفحه‌ای ده اینچی می‌دیدم و از دروازه‌ی هندزفری‌های کوچکم صدایشان را می‌شنیدم، هر بار که مصاحبه‌های خوشبختی‌ات را پخش کردم جز اشک، عکس‌العمل دیگری نداشتم. یادآوری این که هم‌شهری‌هایم چه کسانی هستند، خاطره‌ی دیدن صحنه‌های زندگی مردم محله‌های پایین تهران را برایم زنده کرد. شنیدن اعتراف تلخشان تداعی وقت‌هایی را می‌کرد که پای حرف شبگردان رنج‌دیده‌ی شهرم می‌نشستم و مدت‌ها آن‌ها را از دور می‌پاییدم تا هیچ وقت یادم نرود آن‌هایی که در کنارشان زندگی می‌کنم چه کسانی هستند. و ای کاش می‌توانستم به آن‌ها بگویم که در همینجا هستند افرادی که خوشبختی را حتی در کمک کردن به یک بچه‌گربه‌ی زخمی می‌بینند. خوشبختی را در رضایت پدرشان می‌یابند و شاید مثل او که وضع اقتصادیش را مطرح کرد، اوضاع رو به راهی نداشته‌باشند اما خوشبختیشان را در چیزهایی می‌بینند که اگر از آن‌ها بگذری، می‌شوی مانند آن‌ها که در سؤال دومت می‌گفتند بر می‌گشتم و گذشته‌ام را اصلاح می‌کردم. کاش می‌دانستند که حتی یک غریبه هم از دیدن رنج آنان رنج می‌کشد. کاش می‌دانستند حتی غریبه‌هایی هم هستند که دردهایشان برای آن‌ها هم درد است؛ دردی که شاید برای تسکینش ساعت‌ها وقتشان را صرف نوشتن کنند. کاش حواسشان بود که امروز، گذشته‌ایست که فردا قرار است حسرت گذشتنش را بکشند.

راستش را بخواهی من خوشبختی را در این دقایقی می‌بینم که می‌توانم بگذارم برای نوشتن افکارم. در ساعاتی می‌بینم که می‌توانم بخوانم تا بتوانم راه آن میز خوش طعم اندیشه را در میهمانی زندگی بهتر پیدا کنم. من خودم را خوشبخت می‌دانم در زمان‌هایی که با دوستانم در این میهمانی اجباری خلوت کرده‌ام تا فارغ از اتفاقات اطراف و هیاهوی دیگر میهمان‌ها لحظاتی را با هم باشیم. لحظاتی که به دور از دغدغه‌های زودگذرِ به حسرت‌تبدیل‌شونده‌ی دیگران از آرامشمان لذت می‌بریم و فکر می‌کنیم چطور می‌شود دیگر میهمان‌ها را هم به این قسمت میز بکشانیم.

 

علی جان... ممنونم که با این فیلم‌های کوتاهت به ما میهمانان بزم زندگی بهانه‌ای دادی تا در کنار هم، دقایقی مشغول چشیدن از میز اندیشه و تعالی باشیم.

امیدوارم همیشه موفق باشی.

  • ۲ نظر
  • ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۵