محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۶، ۱۶:۰۵ - علی
    عالی

۹ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

- مارال پیله کرد: اما من می‌بینم که تو، دائماً حرف‌های تندِ سیاسی می‌زنی.

 ‌

- حرف‌های تند سیاسی؟ زبانت را گاز بگیر مارال بانو!
آنها حرف‌های سیاسی نیست. غُر است، غُر! ما ملت، اساساً ملت غُریم:

 ‌

ما برای بدیِ نان غر می‌زنیم؛ برای کرایه‌ی خانه غر می‌زنیم؛ برای آبِ آلوده غر می‌زنیم؛ برای گرانیِ پارچه، ناصافیِ آسفالت، شلوغیِ خیابان، بدی هوا در نبود بهداشت، وعده‌های دروغ دولت، رشوه‌خواریِ مأموران دولتى. 
همین‌طور غر می‌زنیم... صبح تا شب...

 ‌

علتش هم شاید این باشد که یک ملت بیکاریم. 
آدم اگر مشغولِ تولید باشد، غر نمی‌تواند بزند که! اما عجیب این است که ما ملت، خیلی از موفقیت‌هایمان را هم با غر زدن به دست می‌آوریم...!

 ‌

*آتش بدون دود؛ نادر ابراهیمی

خانواده‌ای هست مفلوک.
کار پدر بدانجا کشیده‌است که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نان سفره‌ی فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را نیز خرج خود کند...
 ‌
به پدر چه خواهید گفت؟ بیکار؟ مفلس؟ معتاد؟
هر چه خواستید بگویید اما بدانید از چنین مردی بایستی ناامید بود. اگر کسی به فکر نجات چنین خانواده‌ای باشد، تنها به فرزندان جوان امید خواهد بست...
 ‌
مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت...
این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خود مادر را نیز فروخته‌اند!
 ‌
در چنین خانواده‌ای تنها مایه‌ی نجات، "همت" فرزندان است... از پدر کاری بر نمی آید...

 

٭نفحات نفت، رضا امیرخانی

 ‌

صرفاً جهت یادآوری: همت فرزندان؛

نه غر زدن‌های همیشگی

  • ۳ نظر
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۵۹

یادش بخیر... بچه‌تر که بودیم، بعد از ظهرها با دوستان در کوچه جمع می‌شدیم، با شوق و ذوق تیم‌کشی می‌کردیم برای گل‌کوچیک. با دقت چهار آجر پیدا می‌کردیم تا تیر دروازه‌هایمان شوند. چقدر حساست به خرج می‌دادیم که دروازه‌مان یک ذره هم از دروازه‌ی آن‌ها بزرگ‌تر نشود! با قدم‌هایمان زمین را اندازه می‌گرفتیم و با دقت تمام وسط زمین و نقطه‌ی پنالتی را علامت می‌گذاشتیم و با تمام لذت بازی می‌کردیم.
گاهی خانم همسایه برایمان خوراکی می‌آورد وچقدر خوشحال می‌شدیم. گاهی هم نمی‌آورد و خودمان می‌رفتیم بقالی با ته‌مانده‌ی پول‌هایمان یک چیزی برای خودمان بخریم. گاهی می‌بردیم و گاهی می‌باختیم و به هر حال خوشحال بودیم. بدون آن که نگران باشیم بزرگ‌ترها راجع به بازیمان چه فکری می‌کنند و بدون آن که شب را با فکر کردن به حواشی بازی صبح کنیم.
 
گذشت و گذشت و ما بزرگ‌تر شدیم. دوباره قرار بود با یکدیگر به کوچه بیاییم و بازی کنیم. قوانینمان همان‌ها بود: زمین داشتیم، دروازه داشتیم، خطا داشتیم (هرچند قبلاًها خطا نمی‌کردیم که کسی روی زمین نیفتد)، توپ داشتیم، بردن و باختنی داشتیم، یک عده هم‌تیمی داشتیم، یک عده حریف، و یک عده بیرون زمین که قبل‌ترها جای همدیگر بازی می‌کردیم تا کسی خسته نشود.
قوانینمان همان‌ها بودند اما نام بازی عوض شده‌بود: نامش را گذاشته‌بودیم "زندگی"
راستش کوچه هم کمی بزرگ‌تر شده‌بود.
 
اما خیلی روزها بی‌حوصله به بازی می‌آمدیم؛ گاهی هم صرفاً از روی عادت.
بی‌حوصله می‌آمدیم و بدون آن که دستی به زمینمان بکشیم، بدون پاس‌کاری و بدون دقت بازی می‌کردیم. اگر می‌بردیم از این که خانم همسایه برایمان شیرینی نیاورد و بردمان را تبریک نگفت ناراحت می‌شدیم. اگر می‌باختیم هم دروازه‌مان بزرگ‌تر بود، فلانی بد خطا کرد و باید اخراج می‌شد؛ اگر هم هیچ چیزی نبود بی‌عرضگی هم‌تیمی‌هایمان بود.
و فردا و بازی دیگر و عده‌ای بی‌حوصله کنار زمین و عده‌ای در پیِ گرفتنِ خطاهای ریزِ فنی و عده‌ای در حال سانت به سانت اندازه‌گرفتن زمین و عده‌ای بی‌انگیزه وسط زمین. حتی روزهایی که همسایه‌ی پیرمان برایمان خوراکی می‌آورد هم با احتیاط می‌خوردیم که نکند بعداً از ما چیزی بخواهد یا نقشه‌ای در کار باشد...
 
القصه... بازی همان بود. همان قوانین. همان ماجراها. همان هم‌تیمی‌های دوست‌داشتنیِ شادِ گذشته که آنقدر سرگرمِ زیبا بازی‌کردن بودند که لحظه‌ای به عادت‌های زشتِ بزرگ‌ترهای کوچه بغلی آلوده نمی‌شدند. همه چیز همان بود، جز این اسم لعنتی که از "گل‌کوچیکِ بچه‌های محله" به "زندگی" تغییر کرده‌بود.
 
و نگاه‌های حسرت‌آمیزِ تازه‌بزرگ‌شده‌ها به بچه‌های کوچه‌ی کنار که چطور سرگرم "زیبا بازی‌کردن" بودند.....

و سال‌هاست که عشق، همچون پیرمردی خسته و رنجور، دست بر آخرین دیوار شهر، با نگاهی خسته و بی‌رمق، اما هنوز امیدوار، خانه‌های خاک‌گرفته‌ی آبادی را نگاه می‌کند. به امید یک نفر که حیرت‌زده از دنیایش بیاید که فنا شود...

 

حیف که این متمدن‌مردمان، مدت‌های مدیدی‌ست که وقت برای حیرت‌کردن هم ندارند. و اگر هم دلشان برای جاودانگی تنگ شد، مدتی خود را از ریخت و قیافه می‌اندازند؛ گویی ادای ذوب‌شدن از خود در می‌آورند.... و دقیقه‌ای چشم به تصویر دریا می‌دوزند و نفسی از سر حسرت می‌کشند و به سراغ سایر کارهایشان می‌روند...

دریغا که سنگ خارا قهرمان این‌هاست و سنگ‌دوستان حتی نمی‌فهمند که فنا و حل‌شدن، خود، آب‌شدن است.

 

و پیر فرتوت قصه‌ی ما، همچنان اشک می‌ریزد... در غمِ سنگ‌شدن آن کودکی که می‌توانست به دریا برسد.

زمانی به زبان گل‌ها سخن می‌گفتم
زمانی هر کلمه‌ای را که کرم ابریشم می‌گفت، می‌فهمیدم
زمانی در خفا به وراجی‌های سارها می‌خندیدم
و در رختخوابم با مکسی گپ می‌زدم

زمانی به تمام سوال‌های جیرجیرک‌ها گوش می‌دادم
و به تمام آن‌ها جواب می‌دادم
و با گریه‌ی هر دانه‌ی برفِ در حال مرگ که فرو می‌افتاد هم‌دردی می‌کردم

زمانی به زبان گل‌ها سخن می‌گفتم
چه شد که این‌ها همه از یادم رفت؟

 

سروش رضایی این اثر زیبای شل سیلوراستاین رو در قالب کلیپ الهام‌بخشی در آورده که می‌تونید از اینجا دانلود کنید.