محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۲۴ مطلب با موضوع «دل‌نوشته» ثبت شده است

اول مهرماهِ سال ۱۳۹۶...

روزی که مثلاً بهار علم و دانش است، ساعت ۸:۵۰ دقیقه‌ی شب، پیامی کوتاه، گویا، و غم‌بار (برای معدودی) وارد فضای تلگرام شد.

سالها تلاش کردیم که "علمنا" پرقدرت و با عشق فعالیت کند
از هیچ تلاشی دریغ نکردیم
همه خواسته مان رسیدن محتوای فاخر علمی و دست اول بود که پیشکش نگاه پرمهرتان کنیم. 
با اندوه تمام این سطور در اینجا نقش بسته اند و حالا وظیفه شان مخابره و اعلام تعطیلی "علمنا" ست. 

چه روزهایی که با شوق و عشق به اینکه خبر دست اول خدمتتان ارائه کنیم بیدار شدیم و با سرعت و بدون وقفه دویدیم تا پاسی از شب. 

شاید برگ زمان اینگونه باید رقم بخورد و شاید روزی دوباره آمدیم... 
تا آن روز (اگر روی داد) خدانگهدارتان./

علمنا، خبرگزاری‌ای که کاری به خاله‌زنک‌بازی‌های فلان وزیر و بهمان معاون نداشت. خبری از "صحبت‌های جنجالی آقای فلانی" و اظهار نظرهای بهمان خانم نبود. آنچه مهم بود، علم بود و ورود دانش به فضای عمومی.

می‌خواستم پیامشان را استوری بگذارم و به طبعِ سلامتمان درود بفرستم که وقتی فلان شخص حرفی می‌زند که جز پر کردن مغزهای خالی فایده‌ای ندارد، چندهزار بار خوانده می‌شود و بازنشر می‌شود و خبرگزاری‌ای مانند علمنا بیشتر از ۲۰۰۰ مشاهده را در کانالش ندیده.

مانند خیلی درودهای دیگرم، قورتش دادم!

 ‌

امروز ۱۰ مهر ماه.....

در مسیر بازگشت از دانشگاه دوباره غمش به دلم نشست. در کانالی که نقش دورهمیِ دانشجویان پزشکی را داشت، نام برندگان نوبل پزشکی امسال را خواندم.

یادم افتاد پارسال از "علمنا لایو" نوبل را زنده پیگیری می‌کردم. کاندیدها، مراسم اعلام، سخنرانی‌ها، مصاحبات...... هنوز شیرینیِ درگیرِ این مراسم‌بودن زیر دندانم است.

پارسال با تمام وجودم درگیر این مراسم بودم. توانسته‌بودم کمی از نگاه بالاتری به علم، و چند شاخه‌ی علم نگاه کنم. و امسال میانِ چند توییت و کلیپِ دورهمی، مانند تکه آشغالی یک عکس دیدم با کپشنی کوتاه.

 ‌

نوش جانمان....

به قول محمدرضا شعبانعلی مانند گربه‌هایی در زباله می‌گردیم و چشممان به آشپزخانه‌ی آن سمت است. اولین راهِ چشیدنِ غذاهای خوشمزه‌ی آنجا، بیرون آمدن از سطل آشغال است. نه تف و لعنت فرستادن و حسرت‌خوردن و دوباره سر در زباله‌ها فرو بردن.

محتوایِ مناسب، طبعِ مناسب می‌خواهد.

امثال سیاوش صفاریان‌پور، پژمان نوروزی، عرفان خسروی، و دیگر کسانی که خود را مروج علم در ایران خوانده‌اند و علمنا یکی از تلاش‌هایشان بوده و برایش زحمت کشیده‌اند، نمی‌توانند طبعِ ما را عوض کنند. آن‌ها حتی اگر غذای خوشمزه را کنارمان هم بیاورند، ماییم که باید به آن ترغیب نشان دهیم:

دغدغه‌اش را نداشته‌باشیم، هیچ برنامه‌ی آموزش آشپزی‌ای نمی‌تواند غذاهای آن آشپزخانه‌ی روبرو را سر سفره‌ی گربه‌های سطل آشغال بیاورد...

امروز از چند نفر از دوستانم که در حوزه‌ی علمیه درس می‌خوانند شنیدم که چون بعضی از ترم‌ها دروس حوزوی سنگین می‌شوند، امسال بعضی از حوزه‌ها از ابتدای شهریور و بسیاری دیگر از این هفته درس‌هایشان را شروع کرده‌اند...

لبخند زدم و گفتم به سلامتی.....

 ‌

رسمی هست در دانشگاهمان، که آخر هر ترم اساتید راهنما (؟ :/ ) با دانشجویانشان جلسه‌ای می‌گذارند و از مشکلات ترم پیش سؤال می‌کنند تا مسیر تحصیلشان را هموارتر کنند. من هم که طبق معمول در این جلسات می‌نشینم و گوش می‌دهم و در یک کلام پوکر فیس وارد می‌شوم و پوکر فیس خارج می‌شوم.

قالب این جلسات معمولاً به این شکل است:

  • ۴ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۲

پرده‌ی اول:

با یک گل بهار نمی‌شود...

این را زیاد شنیده‌ام. وقتی یک نفر قصد می‌کند علمی کار کند و می‌بیند اطرافیانش اهمیتی نمی‌دهند، نا امید می‌گوید که فرضاً من هم دقیق و علمی کار کنم؛ وقتی بقیه‌ی همکارانم اینطور نیستند که اتفاقی نمی‌افتد.

در دوره‌ی توسعه‌ی مهارت‌های فردی، یک نفر می‌آید و می‌گوید من هر چقدر به منابع اهمیت دهم، هر چقدر سیستمی نگاه کنم، با وجود این اطرافیانم که هر چی می‌ریسم پنبه می‌شود... با یک گل که بهار نمی‌شود.

  • ۳ نظر
  • ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۴

این ناکچرن از آرنو باباجانیان رو توی کانال گذاشته‌بودم، حیفم اومد اینجا یادگاری نمونه.

تو کانال نوشتم تقدیم به اولین نفری که نوشت «مقصود از ناپایداری، رسیدن به پایداری عمیق‌تریست...»

 

 

لینک دانلود

 

توضیح اول: ظاهراً مفهوم ناکچرن که تو خیلی از قطعه‌های کوتاه موسیقی می‌شنویم، تصویری از شبه.

توضیح دوم: این قطعه، حاصل دونوازی مهرداد مهدی (آکاردئون) و آسو کهزادی (ویالون) هستش.

چند روز پیش نوشته‌ای رو تو وبلاگ گذاشته‌بودم تحت عنوان کتاب نخوانید، چیزی نمی‌شود. این متن که متأسفانه نتونستم نویسنده‌ی اصلیش رو پیدا کنم (و اگه کسی می‌دونست ممنون می‌شم اگه بهم بگه) با لحن داستانی تصویر جامعه‌ی کتاب‌خوان و کتاب‌نخوان رو با هم مقایسه می‌کرد.

یکی از دوستان به اسم «لام» پایین اون متن، مختصر و مفید نوشت «تو خوب». راستش این جمله یا بهتر بگم این حرف، یه جورایی سر زخم یه سری حرف‌ها رو تو ذهنم باز کرد. حرفایی که شاید تو این مدت مصداق‌های خیلی متنوعی ازش دیدم.

از مقطع راهنمایی خیلی شنیدم که دوستام با لحنای مختلف به یه سری حرفا و فکرا می‌گن «تو خوبی». و حتی از خیلی از کسایی که مسئولیت تربیتمون رو داشتن هم حرف‌ها و طرز فکرایی دیدم که با «تو خوبی» هم‌مضمون بودن.

این درد و دلِ بی‌در و پیکرمو می‌خوام از اینجایی شروع کنم که یه آدم به طرف مقابل می‌گه «تو خوبی». موقعیتیه که انگار اون آدم یه وضعیتی رو می‌بینه، اما هیچ علاقه‌ای حتی به فکر کردن به وضعیتِ خودش نداره.

امروز پای صحبت دوستی بودم که هم فضای دانشجویی دهه‌ی ۷۰ و هم دهه‌ی ۹۰ رو تجربه کرده. بیشترین چیزی که می‌گفت از نبود دغدغه بود. کلی مثال و شکایت داشت. از تفاوت آدمای دهه‌ی ۵۰ و ۶۰ و آدمای دهه‌ی ۷۰ و ۸۰. تفاوتایی که همه‌شون انگار بر می‌گشتن به این که ماها انگار خیلی کم‌تر از قبل دغدغه داریم. می‌گفت الآن شما دانشجوهای پزشکی کل دغدغه‌تون اینه که مدرکتونو بگیرید و برید دنبال پول درآوردنتون. زمان ما دغدغه‌ها خیلی بزرگ‌تر از این چیزا بود. برای آدما جامعه مهم بود. آدمایی که برای هم دیگه جون دادن، و برای ایدئولوژیشون تلاش می‌کردن. آدمایی که خیلیاشون اهل مطالعه بودن و امروز باید خوشحال بشیم اگه یکی از دوستای هم‌دهه‌ی من نگاه علمی داشته‌باشه (البته می‌دونم که تو تمام دوره‌ها همه جور آدمی هست. اما بحث اینه که حداقل تو قشر تحصیلکرده‌ی هر دو دهه چقدر این موضوع دیده می‌شه)

یادمه محمدرضا شعبانعلی عزیزم نوشته‌ای داشت با این موضوع که دانشگاه در ایران دانشگاه نشد یا نخواستیم بشود؟ 

یادمه چند روز پیش از امیر تقوی نوشته‌ای خوندم راجع به مردم آلمان و طرز نگاهی که به مسائل دارن

یادمه علیرضا شیری اول صحبت‌هاش راجع به حضرت علی، حدود یک ربع تلاش می‌کرد مخاطباشو قانع کنه که مهمه از زندگی حضرت علی بیشتر از تاریخچه و کرامات بدونیم. مهمه که چیزهایی رو بدونیم که باهاش زندگی کنیم.

یادم میاد که چطور وقتی تو جمعی راجع به ایده‌های نو صحبت می‌کردم و می‌دیدم که چنان پوکر فیس نگاهم می‌کنن که انگار دارم با اهالی کویر از دریا حرف می‌زنم.

یادم میاد که چطور تو اولین ترم‌های دانشگاه وقتی دوستی دید تو یه بانک مقالاتی دارم دنبال مسئله‌ای می‌گردم با چنان تعجبی نگاهم می‌کرد که انگار داره به یه میمونِ سبزِ در حال پشتک‌زدن نگاه می‌کنه.

و یادم میاد که چندین بار شاهد بودم که راجع به رشد و پیشرفت حرف زده‌می‌شد و مخاطبانش در حالی که سرشونو می‌خاروندن فقط منتظر بودن زمان پذیرایی برسه.

از اون دوستم پرسیدم الآن من شب امتحانی می‌خونم و پاس می‌کنم و مدرکمو می‌گیرم و پولمو در میارم و زندگیمو می‌کنم. چرا باید دغدغه‌ی دیگه‌ای داشته‌باشم و از این مسیر دورتر شم؟

گفت بالاخره آدمایی که می‌خوان در حال توسعه باشن، جامعه‌ای که می‌خواد در حال توسعه باشه، باید دغدغه‌هایی بزرگ‌تر از این کاسبیای فردی داشته‌باشه.

این روزها خیلی بیشتر از قبل راجع به دغدغه‌داشتن فکر می‌کنم.

اگه کسی دغدغه‌ای نداشته‌باشه، چیزها براش اهمیتی ندارن. و حتی اهمیتی نداره وضعیتش چطور باشه. اینطور می‌شه که در پاسخ به وضعیتِ پیشنهادی جدید، اولین چیزی که می‌گه اینه که «باشه تو خوبی اصلاً. حالا برو بذار راحت باشیم»

و اگه دغدغه‌ای باشه، اون آدم برای پاسخ‌دادن به دغدغه‌ش تلاش‌ها و به قول دوستم ایثارهای عجیبی می‌کنه. و دیگه لازم نیست به زور توجیهش کنی که چرا خوبه فلان کار رو انجام بدی و تو رو قرآن بیا انجام بده. از هر منبعی مطالعه می‌کنه که چطوری باید به دغدغه‌ش برسه.

این رو می‌فهمم که کسی که دغدغه‌ای نداره چطور بی‌خیالِ همه چیز می‌تونه باشه.

این رو هم می‌فهمم آدمی که دغدغه‌ای داره چطور کارهای خارق‌العاده (از نظر دیگران) انجام می‌ده برای برآورده‌کردن دغدغه‌ش.

اما آدمایی که آرزو و طلب‌هایی دارن ولی می‌خوان بدون دغدغه باشن رو به هیچ وجه نمی‌فهمم.

نمی‌دونم چطور باید تو فضایی که همه چیز با همه چیز هماهنگ شده دغدغه ایجاد کرد.

اما می‌دونم که بدون داشتن دغدغه‌ی پیشرفت، و بدون احساس نیاز برای بهتر شدن، امید به بهتر شدنِ اوضاع داشتن ترحم‌برانگیزترین فکره...

پی‌نوشت:

شاید به نظر شما بی‌ربط باشه اما احساس می‌کنم اگه فیلم آژانس شیشه‌ای یا بادیگارد رو دیده‌باشید، این دوتا آهنگ به شکل عجیبی کشمکش آرزو و دغدغه (و البته سکونِ حاصل از نبود دغدغه) رو نشون می‌دن.

آهنگ بازگشت از محید انتظامی، آژانس شیشه‌ای

آهنگ جدایی از کارن همایون‌فر، بادیگارد

  • ۱ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۴

راستش چند روز پیش می‌خواستم این متن را بنویسم اما چیزهایی پیش آمد که حس و حال نوشتن را گرفت. تصمیم گرفتم چیزی را به عنوان اشاره بنویسم تا متعهد شوم بعداً زیرِ نوشتن نزنم:

 

میلیون‌ها نفر در آرزوی جاودانگی هستند

در حالی که نمی‌دانند با بعد از ظهرِ بارانی یک روز تعطیل خود چه کنند....

 

چند سال پیش خبرهایی از این دست زیاد می‌شنیدم: احداثِ فلان بزرگراه، مسیر را از یک ساعت به ۴۵ دقیقه کاهش داد؛ این فناوری باعث می‌شود تولید فلان محصول سریع‌تر شود؛ فلان رستوران موفق شد میانگین زمان انتظار مشتریان را ۵ دقیقه کاهش دهد و... اگر نگاهی به تلاش‌های دنیای علم بیندازید، می‌بینید فلان دستاورد چند دقیقه وقت بیشتری برای زندگی می‌دهد. آن یکی دستاورد چند هفته. و شاید دستاورد پزشکی‌ای چند سال. هر موقع این‌ها را می‌شنیدم و می‌خواندم، یک سؤالی ذهنم را درگیر می‌کرد: قرار است در این زمانِ صرفه‌جویی‌شده چه کار کنیم؟

همان طور که پیش از این در تاریخ علم دیده‌ایم، در برخی برحه‌ها، دستاوردی علمی یا تکنولوژیک به وجود می‌آید و براساس آن با سرعتی سرسام‌آور فناوری‌های جدید و دستاوردهای بزرگ به وجود می‌آیند. قوانینِ مکانیک نیوتونی، فیزیک کوانتوم، اینترنت، ترانزیستور، کشف ساختار DNA، این‌ها هر کدام دستاوردهای علمی یا تکنولوژیکی بودند که در نتیجه‌ی هرکدام انقلابی در دنیای تکنولوژی، و در نتیجه در زندگی مردم، ایجاد کردند. اما این بار صرفه‌جویی‌های بزرگی در استفاده از زمان در پیش داریم. چیزی بزرگ‌تر از دستیارهای صوتی که صرفاً با یک صدا زدن و یک دستور، یک قرار ملاقات تنظیم می‌کنید، پیام می‌فرستید یا کوتاه‌ترین مسیر را از نقشه می‌گیرید. احتمالاً من و هم سن و سال‌هایم در آخرین سال‌های زندگیمان شاهد سیستم‌های کنترل ذهنی خواهیم بود. در دهه‌های آینده با پیشرفت‌های چشم‌گیر در دنیای عصب‌شناسی (و البته صنایعی که با سرمایه‌گذاری‌های میلیاردی، بی‌صبرانه منتظر نتایجِ تحقیقات اند) احتمالاً غریب نیست اگر داخل ماشین بنشینیم، به مقصدمان فکر کنیم، خودرانمان ما را به آنجا برساند، به تنظیم نور فکر کنیم و خودش تنظیم شود، اگر حسِ سرما یا گرما کردیم تهویه خودش را منطبق کند، به فکر کردن به غذا، تماس با رستوران گرفته‌می‌شود و احتمالاً آنجا هم روبات‌هایی با قدرت فکرِ صاحبانشان غذا را طبخ کرده و برایمان ارسال می‌کنند و وقتی احساس خواب‌آلودگی کردیم فضای خانه برای خواب آماده شود. این سناریوی فیلمِ آینده‌ی هالیوود نیست! اگر بدانید که با اسکن‌های دقیق مغزی امروز یک فرد فلجِ مغزی می‌تواند روباتی را کنترل کند تا برود لیوانی چای از روی میز بیاورد، اگر بدانید با اسکن لوب اکسیپیتالِ مغز امروز می‌شود عددی که تصویرش را مجسم کرده‌اید را فهمید، یا با الگویابی هیپوکمپ موش توانسته‌اند چیزی که به یکی آموزش داده‌اند را به دیگری منتقل کنند، و سرعت این پیشرفت‌ها و حجم سرمایه‌گذاری‌ها را مطالعه کنید، متوجه می‌شوید که احتمالاً ما شاهد اولین نسلِ عملیِ این مدل فناوری‌ها خواهیم بود و نسل‌های بعدیمان به مرور سطوح بالاتر این فناوری را تجربه خواهند کرد. مانند پدرانمان که با اولین نسل اینترنت‌های زغالی کار کردند و امروز ما اینترنت همراه نسل ۴ را تجربه می‌کنیم (شاید خود دارپا زمانی که آرپانت، که جدِ اینترنت امروزی بود، را طراحی می‌کرد، هیچ وقت این دنیای اینترنت‌محور را در خواب هم نمی‌دید)

 

معمولاً زمانی که یک فناوری جدید به وجود می‌آید، مسائلی را مطرح می‌کند که قبلاً به چشم نمی‌آمد. زمانی بود که تنها کاری که می‌شد در مهمانی‌ها کرد، گفتن و خوردن و لبخند زدن بود و به شخصه بچه‌تر که بودم، وقتی می‌فهمیدم مهمانی‌ای که باید برویم طوری است که می‌توانم با خودم کتابی ببرم و گوشه‌ای بخوانم انگار از جهنم نجات پیدا کرده‌بودم! دورهمی‌های زیادی داشتیم اما چون جز همین کنارِ هم حرف‌زدن کار دیگری نداشتیم، شاید کسی به حوصله‌سربری و لوس‌بودنشان توجهی نمی‌کرد (البته اگر به خستگی و غر زدن‌ها و حاشیه‌های این مهمانی‌ها دقت می‌کردند احتمالاً متوجه می‌شدند که همه آنطور که لبخند می‌زنند راضی نیستند.) گذشت و گذشت تا فناوری به ما امکان متصل‌بودن به شبکه را داد و نرم‌افزارهای ارتباطی‌ای مانند تلگرام به ما این امکان را داد که هر موقع خواستیم متصل شویم. و امروز که جز گفتن و خوردن و لبخند زدن کارِ دیگری هم در مهمانی‌ها داریم، می‌بینیم که همه چه طور به آن‌ها دست می‌اندازند تا از مهمانی فرار کنند. زخمی قدیمی بود که امروز تلگرام و تلگرام‌ها توانسته بازش کند (برای اطمینانِ بیشتر به حرفم، به این فکر کنید که آخرین بار در جمع دوستان صمیمیتان چند بار ترجیح دادید تلگرام را چک کنید تا این که با دوستانتان حرف بزنید!)

احساس می‌کنم امکانِ صرفه‌جوییِ زیاد در زمان و تواناییِ تخصیصِ وقت زیاد برای «زندگی‌کردن» یک زخم دیگر را باز می‌کند: با این وقتِ زیادمان می‌خواهیم چه کار کنیم؟ به هزاران دلیل، انیمیشن Wall-E را خیلی دوست دارم. اولین گزینه‌ای که از این آینده به ذهنم می‌آید، تصویری‌ست از این انیمیشن: مردمی بی‌کار، چاق، حوصله‌سر رفته که به آسمان دیجیتالی عادت کرده‌اند و تفاوت آنچنانی با روبات‌ها ندارند. حتی ارتباطات عاطفیشان هم یک سری اتفاقات روتینِ بی‌روح است.

 

 

امروز، ما هم با این سؤال روبرو ایم. وقتی کاری نداریم می‌خواهیم چه کاری انجام بدیم؟

راستش نمی‌خواهم راجع به آن حداقل امروز و اینجا صحبت کنم... فقط دوست داشتم راجع به آن فکر کنیم. هر گاه Wall-E را می‌بینم، وقتی آن فرمانده با هیجان می‌پرسد «واااای کیک توت فرنگی چیه؟» و پاسخ می‌شنود کیکی‌ست که به فلان شیوه درست می‌شود و معمولاً به عنوان نشانه‌ی دوستی به دیگری داده می‌شود و فرمانده در اوج هیجانِ امیخته با تعجب می‌پرسد «چقدر جالبه... دوستی چیه؟» بی‌اختیار غم بزرگی را تجربه می‌کنم و وقتی در آن صحنه‌های آخر، انسان‌های «پر از وقتِ آزادِ بدون کاری برای انجام دادن» سعی می‌کنند به زور روی پاهای ضعیف‌شده‌شان بایستند، سخت می‌توانم جلوی اشکم را بگیرم. امروز ما این وقت را داریم که راجع به آن فکر کنیم... چرا داشتن وقت آزادِ زیاد با افسردگی مرتبط است؟ چرا زمانی که وقتمان برای خودمان است کسل و بی‌حوصله می‌شویم و منتظریم اداره، مدرسه یا دانشگاه به ما بگوید خب بلند شو بیا اینجا و فلان کار را بکن؟

ما کم‌کم داریم به جایی می‌رسیم که فرصت داریم کمی سرمان را بلند کنیم. اگر ندانیم برایِ چه زندگی می‌کنیم، اگر نخواهیم فکر کنیم که چه چیزهایی را دوست داریم و برایمان مهم است، وقتی سرمان را بلند کردیم می‌خواهیم چه کنیم؟ اگر وقت داشته‌باشیم، چه کار می‌کنیم؟

شاید این سؤال امروز برایمان احمقانه باشد. خب ۵ دقیقه وقتم بیشتر می‌شود دیگر.... خب برای چه کاری ۵ دقیقه وقتت بیشتر می‌شود؟ وقتی سرطان گرفته‌ای با فلان روش درمانی احتمالاً ۲ سال بیشتر عمر می‌کنی. می‌خواهی ۲ سال بیشتر شود که چه کنی؟ بیشتر تلگرام چک کنی؟ چقدر از وقت آزادمان صرفِ چک‌کردن feedها می‌شود؟ برای این است که اطلاعاتِ جدید یاد بگیریم یا برای این است که بلکه یک چیزی پیدا کنیم و مشغول خواندنش شویم تا وقت آزاد (یا بیکاری) تمام شود؟

 

شاید بهتر بود این سؤال‌ها را تابستان می‌نوشتم. وقتی که اکثر مخاطبانِ نوشته‌های من از قبل کمتر کار داشتند و بیشتر بی‌حوصله و کسل سر بر بالین می‌گذاشتند. اما دلم خواست این سؤال را امروز مطرح کنم. که شاید تا تابستان برایشان پاسخ‌های قانع‌کننده‌ای پیدا کردیم و به جای چند ماهِ کسل‌کننده، تابستانی لذت‌بخش داشته‌باشیم.

 

شاید بد نباشد به این حرف‌ها هم نگاهی بیندازید: برای علی مولوی: نگاهی به پاسخ‌های پروژه‌ی پنجاه نفر-یک پرسش و پاسخ‌های من

و سال‌هاست که عشق، همچون پیرمردی خسته و رنجور، دست بر آخرین دیوار شهر، با نگاهی خسته و بی‌رمق، اما هنوز امیدوار، خانه‌های خاک‌گرفته‌ی آبادی را نگاه می‌کند. به امید یک نفر که حیرت‌زده از دنیایش بیاید که فنا شود...

 

حیف که این متمدن‌مردمان، مدت‌های مدیدی‌ست که وقت برای حیرت‌کردن هم ندارند. و اگر هم دلشان برای جاودانگی تنگ شد، مدتی خود را از ریخت و قیافه می‌اندازند؛ گویی ادای ذوب‌شدن از خود در می‌آورند.... و دقیقه‌ای چشم به تصویر دریا می‌دوزند و نفسی از سر حسرت می‌کشند و به سراغ سایر کارهایشان می‌روند...

دریغا که سنگ خارا قهرمان این‌هاست و سنگ‌دوستان حتی نمی‌فهمند که فنا و حل‌شدن، خود، آب‌شدن است.

 

و پیر فرتوت قصه‌ی ما، همچنان اشک می‌ریزد... در غمِ سنگ‌شدن آن کودکی که می‌توانست به دریا برسد.

یا اَشباهَ الرِّجالِ و لا رِجال...

 

تک‌جمله‌ای عجیب از انسانی بزرگ که شاید وجود انسان را بلرزاند: ای مشابه مردان که از مردانگی دورید...

 

نامه‌ها و خطبه‌های نهج‌البلاغه را فقط باید خواند. باید روز را با آن‌ها زندگی کرد و شب را با در دست‌گرفتنشان خوابید تا احساس و معانی آن را فهمید. و جز این، هیچ کلام دیگری نمی‌تواند آن را شرح دهد...

شاید این قسمت از داستانِ بلند شهرِ سنگستان از اخوان، کمی فضا را برای خواندن این قسمت خطبه‌ی ۲۷ مساعدتر کند:

 

بجای آوردم او را، هان

همان شهزاده‌ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی

به شهرش حمله آوردند

بلی، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی

به شهرش حمله آوردند

و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر

دلیران من! ای شیران

زنان! مردان! جوانان! کودکان! پیران

و بسیاری دلیرانه سخن‌ها گفت اما پاسخی نشنفت

اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون، هر دست یا دستان

صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند

از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان

پریشان روز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می‌گشت

و چون دیوانگان فریاد می‌زد: ای

و می‌افتاد و بر می‌خاست، گیران نعره می‌زد باز

دلیران من! اما سنگ‌ها خاموش...

 

و اما فریادهای بلندی که ادامه‌اش را جز چاه نشنیده...

 

ای شگفتا و شگفتا به خدا سوگند، همدستی و همداستانیِ لشکر معاویه بر باطلشان، و جدایی و ناهماهنگی شمایان از حقتان، دل را می‏‌میرانَد و لشکر اندوه را بر آدمی چیره می‏‌سازد. وقتی شما را در تابستان فرمان جهاد دهم، گویید گرما شدید است، مهلتی تا صولت گرما بشکند و اگر در زمستان فرمان دهم که بر دشمن بتازید، گویید شدت سرماست، فرصت تا سورت سرما فرو افتد.

شما ای‏ تن‌پروران که به بهانه‌ی گرما و سرما از جهاد می‏‌گریزید، پس در برابر شمشیرها چگونه خواهید ایستاد...

ای مشابه مردان که از مردانگی دورید، و ای کودک‌فکران و حجله‌اندیشان...

دوست می‏‌داشتم اصلاً شما را نمی‌‏دیدم و نمی‌شناختم. این چه آشنایی است که به خدا سوگند موجب پشیمانی، و سرانجامِ آن اندوه است.

خدا مرگتان دهد که دلم را خون کردید، و سینه‏‌ام را از خشم آکندید، و جرعه‌‏های غم را یکی پس از دیگری به کامم ریختید، و با نافرمانی و کار شکنی‏تان اندیشه‌‏ام را تباه کردید، تا آنجا که قریش گفت: پسر ابوطالب دلیر مرد است اما از دانش نَبَرد بهره ندارد. خدا پدرشان را بیامرزد: آیا کسی از من جنگاورتر، و در جبهه پرسابقه‌‏تر هست؟ من هنوز بیست سال نداشتم که پای در جبهه گذاشتم تا امروز که شصت سال را پشت سر نهاده‌‏ام.

اما چه کنم، آن که فرمانش را نبرند، اندیشه‏‌اش را نیز از دست دهند.

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد این آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود
من به هر سو می‌دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده‌هایم تلخ
و خروش گریه‌ام ناشاد
از درون خستهٔ سوزان
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم
همچنان می‌سوزد این آتش
نقش‌هایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی‌ساحل
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدان‌ها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان، شاد
دشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می‌دوم
گریان ازین بیداد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می‌کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، که می‌داند که بود من شود نابود
خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای، آیا هیچ سر بر می‌کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
-فریاد، از کتاب زمستان، مهدی اخوان ثالث
 ٭٭٭
پی‌نوشتِ نه چندان نامربوط:
لغت Silent به معنای ساکت، به دلیل نبود صدا و Mute به معنای ساکت، به دلیل بسته‌بودن مسیر صداست. Silent صدایی ندارد و Mute راهی برای درآوردن صدا.
در ترجمه هم معمولاً silent را ساکت و mute را صامت می‌گویند. یکی چیزی ندارد برای صدا و دیگری دارد اما نمی‌تواند آن را آزاد کند...
 
هرچند از بیرون، از هیچکدام صدایی در نمی‌آید.

پیش‌نوشت: گاهی عادت دارم برای منِ آینده نامه بنویسم. نامه‌هایی که شاید هیچ‌وقت خوانده‌نشود و نامه‌هایی که شاید هر روز برای خودم مرورشان کنم. امروز در مسیر دانشگاه داشتم برای خودم می‌نوشتم که دیدم آمبولانسی آژیرکشان سعی می‌کرد میان ترافیک همت راهش را باز کند و علی‌رغم تصویری که همیشه می‌دیدیم از مقاومت مردم برای راه‌دادن، امروز دیدم اکثر ماشین‌ها به مسیر کناری می‌رفتند تا ماشین امداد سریع‌تر به مقصدش برسد. تمام آن نامه‌ی پر از غُر زدن رو پاک کردم و نامه‌ی جدیدی برای خودم در آینده نوشتم. گفتم این نامه‌ی جدید رو برعکس همه‌ی نامه‌های دیگه‌ای که برای خودم نوشتم اینجا هم بذارم:

٭٭٭٭٭٭

سلام


نمی‌دانم هنوز این عادت را داری یا نه، اما قبل‌ترها برای چند سال بعد نامه می‌نوشتی. برای خودِ چندسال بعدت... گاهی غر می‌زدی، گاهی درد و دل می‌کردی و گاه حرف‌هایی را می‌نوشتی که بعداً یادت بماند.
این هم یکی از همان نامه‌هاست. زمانی برایت نوشتمش که در اتوبان دیدم آمبولانسی آژیر می‌کشید و سایر ماشین‌ها با وجود ترافیک، راهنما می‌زدند و به مسیر شلوغ‌تر می‌رفتند تا برایش راه باز کنند. دیدن این اتفاق برایت خیلی شیرین بود... تا رسیدن به مقصد، خوشحال بودی از این که رانندگان به جای قضاوت راجع به دروغ یا راست بودن آژیر، برایشان راه باز می‌کردند تا شاید کمکی کرده‌باشند به نجات جان دیگران.

امروز که دارم این نامه را برایت می‌نویسم، اینجا هنوز هوا سرد است. هنوز ابرها آسمان را پوشانده‌اند و برف و یخ زمین را فرش‌کرده‌است. هنوز آن گونه نشده که مردم، همه با محبت و احترام بتوانند به یکدیگر سلام دهند. هنوز نمی‌شود بدون واهمه دیگران را دوست خودت خطاب کنی.
اما باور کن که من آب‌شدن این تکه‌های دل‌مرده‌ی برف را می‌بینم. دیروز که ۶ مهر بود و آن پیام ده خطی را صدها بار در تلگرام خواندم، چکه‌های برف آب‌شده را روی صورتم احساس کردم. مطمئنم که هنوز هم گاهی اوقات آن پیام را می‌خوانی! امروز که دیدم مردم برای هموار شدن مسیر امداد خود را به مشقت می‌انداختند، چِرق چرق شکسته‌شدن یخ‌های ضخیم دنیایمان را شنیدم.

به آن گل آفتابگردان روی میز سلامم را برسان و بگو گذشته‌ام، در آن سال‌ها شکسته‌شدن سورت سرما و بوران را خیلی واضح‌تر از قبل احساس کرده‌بود. به دوستان بی‌شمارت سلامم را برسان و بگو اگر خواستید از دوران ما تصویری را به یادگار رسم کنید، سرزمینی را بکشید پوشیده از برف و باد و تگرگ؛ و عده‌ای که به سختی خود را از رودخانه‌ی یخ‌بسته بیرون کشیده‌اند: جمعی مشغول ساختن پتک و تبر برای عده‌ای که در حال کوبیدن یخ‌های بدشکل جاده‌اند، و جمعی که دستانشان را در برف فروکرده‌اند تا با گرمای وجودشان، کمی ذوب‌شدن برف‌های پیش رویشان را تسریع کنند.

هنوز هوا سرد است و برف و یخ امان زندگان را بریده. اما از آن رودخانه‌ی منحوس یخی زمان ما، امروز نهرهایی به جا مانده که صدای شُر شر آن خاطره‌ی تمام روزهای قبلی را از یاد می‌برد. خوشحالم که بعد از آن یخ‌شکستن‌ها و با بخارِ دهان برف‌آب‌کردن‌های گذشته، امروز از سرزمین برف و یخمان چنین دشت سرسبز و پهناوری حاصل شده.
این نامه را از گذشته برایت نوشته‌ام. شاید امروز برای جشن گرفتن در کنار سایر گل‌های آفتابگردان در کنارت نباشم اما باور کن که نسیم مطبوع این دشت را به همان اندازه که امروز حس می‌کنی، ما نیز دیروز احساس می‌کردیم. در میان تمام آن بیرون‌آمدن‌ها و ساختن‌ها و شکستن‌ها و گرم‌کردن‌ها و عزاداری‌هایی که برای دوستان یخ‌زده‌مان می‌کردیم، رویای این دشت سبز بود که همچنان دست‌هایمان را گرم نگه می‌داشت.

امیدوارم تو هم بابت کاشتن گل در این دشت سبز برای آینده‌ی دورترمان بنویسی...