محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات
  • ۲۲ آبان ۹۶، ۲۰:۳۹ - امیرمحمد البرزی
    :-|
  • ۲۲ آبان ۹۶، ۱۵:۰۲ - دفتر شما
    موافقم

۲۴ مطلب با موضوع «دل‌نوشته» ثبت شده است

اول مهرماهِ سال ۱۳۹۶...

روزی که مثلاً بهار علم و دانش است، ساعت ۸:۵۰ دقیقه‌ی شب، پیامی کوتاه، گویا، و غم‌بار (برای معدودی) وارد فضای تلگرام شد.

سالها تلاش کردیم که "علمنا" پرقدرت و با عشق فعالیت کند
از هیچ تلاشی دریغ نکردیم
همه خواسته مان رسیدن محتوای فاخر علمی و دست اول بود که پیشکش نگاه پرمهرتان کنیم. 
با اندوه تمام این سطور در اینجا نقش بسته اند و حالا وظیفه شان مخابره و اعلام تعطیلی "علمنا" ست. 

چه روزهایی که با شوق و عشق به اینکه خبر دست اول خدمتتان ارائه کنیم بیدار شدیم و با سرعت و بدون وقفه دویدیم تا پاسی از شب. 

شاید برگ زمان اینگونه باید رقم بخورد و شاید روزی دوباره آمدیم... 
تا آن روز (اگر روی داد) خدانگهدارتان./

علمنا، خبرگزاری‌ای که کاری به خاله‌زنک‌بازی‌های فلان وزیر و بهمان معاون نداشت. خبری از "صحبت‌های جنجالی آقای فلانی" و اظهار نظرهای بهمان خانم نبود. آنچه مهم بود، علم بود و ورود دانش به فضای عمومی.

می‌خواستم پیامشان را استوری بگذارم و به طبعِ سلامتمان درود بفرستم که وقتی فلان شخص حرفی می‌زند که جز پر کردن مغزهای خالی فایده‌ای ندارد، چندهزار بار خوانده می‌شود و بازنشر می‌شود و خبرگزاری‌ای مانند علمنا بیشتر از ۲۰۰۰ مشاهده را در کانالش ندیده.

مانند خیلی درودهای دیگرم، قورتش دادم!

 ‌

امروز ۱۰ مهر ماه.....

در مسیر بازگشت از دانشگاه دوباره غمش به دلم نشست. در کانالی که نقش دورهمیِ دانشجویان پزشکی را داشت، نام برندگان نوبل پزشکی امسال را خواندم.

یادم افتاد پارسال از "علمنا لایو" نوبل را زنده پیگیری می‌کردم. کاندیدها، مراسم اعلام، سخنرانی‌ها، مصاحبات...... هنوز شیرینیِ درگیرِ این مراسم‌بودن زیر دندانم است.

پارسال با تمام وجودم درگیر این مراسم بودم. توانسته‌بودم کمی از نگاه بالاتری به علم، و چند شاخه‌ی علم نگاه کنم. و امسال میانِ چند توییت و کلیپِ دورهمی، مانند تکه آشغالی یک عکس دیدم با کپشنی کوتاه.

 ‌

نوش جانمان....

به قول محمدرضا شعبانعلی مانند گربه‌هایی در زباله می‌گردیم و چشممان به آشپزخانه‌ی آن سمت است. اولین راهِ چشیدنِ غذاهای خوشمزه‌ی آنجا، بیرون آمدن از سطل آشغال است. نه تف و لعنت فرستادن و حسرت‌خوردن و دوباره سر در زباله‌ها فرو بردن.

محتوایِ مناسب، طبعِ مناسب می‌خواهد.

امثال سیاوش صفاریان‌پور، پژمان نوروزی، عرفان خسروی، و دیگر کسانی که خود را مروج علم در ایران خوانده‌اند و علمنا یکی از تلاش‌هایشان بوده و برایش زحمت کشیده‌اند، نمی‌توانند طبعِ ما را عوض کنند. آن‌ها حتی اگر غذای خوشمزه را کنارمان هم بیاورند، ماییم که باید به آن ترغیب نشان دهیم:

دغدغه‌اش را نداشته‌باشیم، هیچ برنامه‌ی آموزش آشپزی‌ای نمی‌تواند غذاهای آن آشپزخانه‌ی روبرو را سر سفره‌ی گربه‌های سطل آشغال بیاورد...

امروز از چند نفر از دوستانم که در حوزه‌ی علمیه درس می‌خوانند شنیدم که چون بعضی از ترم‌ها دروس حوزوی سنگین می‌شوند، امسال بعضی از حوزه‌ها از ابتدای شهریور و بسیاری دیگر از این هفته درس‌هایشان را شروع کرده‌اند...

لبخند زدم و گفتم به سلامتی.....

 ‌

رسمی هست در دانشگاهمان، که آخر هر ترم اساتید راهنما (؟ :/ ) با دانشجویانشان جلسه‌ای می‌گذارند و از مشکلات ترم پیش سؤال می‌کنند تا مسیر تحصیلشان را هموارتر کنند. من هم که طبق معمول در این جلسات می‌نشینم و گوش می‌دهم و در یک کلام پوکر فیس وارد می‌شوم و پوکر فیس خارج می‌شوم.

قالب این جلسات معمولاً به این شکل است:

- خب چه مشکلاتی داشتید؟

- فلان....

- خب این مشکلات وجود دارد. به هر حال باید برای حلش استراتژی درستی داشته‌باشید.

- بهمان.

- آها این مشکل مهمی است. بنشینید با هم فکر کنید که چطور باید با این مشکل کنار بیایید.

- فلان یکی...

- این هم از آن مسائلی‌ست که باید شما که دانشجوی این مملکتید فکر کنید چطور باید با آن کنار بیایید.

- بعله....

- خب امیدوارم موفق باشید؛ درب اتاق من همیشه به روی شما باز است!

نخواهم اغراق کنم، در این مدت دو سه مورد مشکل پیگیری و حل شد که تماماً مربوط به امور رفاهی بود.

به هر حال پیارسال بود که با هیجان خاصی پرسیدند خب مسائل آموزشی چطور؟ در آموزش مشکلی نداشتید؟ و لابلای حرف‌هایی مانند "طولانی‌بودن کلاس" و "امتحان‌های فشرده" و...، از من پرسیدند و گفتم حقیقتش را بخواهید تراکم مباحث بسیار بالاست. استاد سر کلاس می‌آید و طی یک کلاس، حدود ۷۰-۸۰ صفحه از کتاب را می‌گوید؛ و میانگین روزی ۳ کلاس داریم که یعنی روزی ۲۰۰ تا ۲۵۰ صفحه مطلب جدید (نگفتم در واقع ۲۰۰ تا ۲۵۰ صفحه از روی کتاب مصوب وزارت‌خانه روخوانی می‌کنند؛ احتمالاً همکارانشان را خودشان بهتر بشناسند). دوستانی که رشته‌های علوم پزشکی خوانده‌اند می‌دانند که کتاب‌های مصوب وزارت‌خانه در این رشته‌ها معمولاً صفحه به صفحه‌شان پر از مطالبی است که اتفاقاً اساتید به ریزترین اعداد و مطالبش علاقمندند.

ایشان پرسیدند خب چه راه حلی دارید (جوری پرسیدند که انگار اجی مجی بلدم)؟ گفتم خب وقتی تراکم بالاست، یا باید محتوا کم‌تر شود، مثلاً مباحث به صورت انتخابی گفته‌شوند، که ایشان بلافاصله گفتند که خب این که نمی‌شود! گفتم خب پس طول دوره اگر بیشتر شود تراکم کم می‌شود؛ حالا یا با افزایش طول ترم، یا با افزایش تعداد ترم‌ها.

و بلافاصله سر و صدا بلند شد که آی نه همینطور هم خسته می‌شویم و فلان و بهمان... ایشان گفتند پاسختان را گرفتید؟ گفتم هر طور مایلید :)

 ‌

امروز با شنیدن این خبر، یاد دانشجویان عزیز و مطالبه‌گری افتادم که گاهی رگ گردنشان باد می‌کند که بگو استاد دو جلسه را یکی کند که زودتر تمام شود... و برای کمی طولانی‌تر شدن دوره‌ی تحصیلشان داد و فغانشان بالا می‌گیرد.

نمی‌دانم شاید این تفاوتِ از روی اجبار کار کردن و از روی ایدئولوژی کار کردن باشد.

شاید تفاوت به زورِ «اگر درس نخوانی بیکار خواهی ماند» درس‌خواندن و با ایمان و اعتقاد درس‌خواندن باشد.

یا تفاوت مدرسینی که از روی کتاب روخوانی می‌کنند با مدرسینی که با ایمان و عملشان جمعه نیز اطفال گریزپای را به مکتب می‌آورند.

شاید هم تفاوت سؤال و دغدغه‌داشتن باشد با از سر شکم‌سیری (یا شاید گرسنگی) دانشگاه‌آمدن.

عنوان این نوشته را از انیمیشن موش سرآشپز (یا رتتوییل) گرفتم. دوم یا سوم دبیرستان بودم که دیدم و هنوز آن را به خاطر دارم... موش‌هایی که چشم به پسماندهای رستوران‌های پاریس داشتند و می‌ترسیدند دست به تهیه‌ی غذا بزنند. پسری که می‌خواست آشپز شود را هم نهی می‌کردند که ما فقط یکسری موش هستیم و تقدیرمان این است.

 ‌

نمی‌فهمم تقدیرمان این است یا تقدیرمان را اینطور رقم زده‌ایم... اما می‌دانم تا زمانی که بخواهیم در فاضلاب بمانیم و پسماند در دست، در حسرت غذاهای رستوران‌های پاریس باشیم، همان موش‌های فاضلاب باقی خواهیم ماند.

  • ۳ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۲

پرده‌ی اول:

با یک گل بهار نمی‌شود...

این را زیاد شنیده‌ام. وقتی یک نفر قصد می‌کند علمی کار کند و می‌بیند اطرافیانش اهمیتی نمی‌دهند، نا امید می‌گوید که فرضاً من هم دقیق و علمی کار کنم؛ وقتی بقیه‌ی همکارانم اینطور نیستند که اتفاقی نمی‌افتد.

در دوره‌ی توسعه‌ی مهارت‌های فردی، یک نفر می‌آید و می‌گوید من هر چقدر به منابع اهمیت دهم، هر چقدر سیستمی نگاه کنم، با وجود این اطرافیانم که هر چی می‌ریسم پنبه می‌شود... با یک گل که بهار نمی‌شود.

پرده‌ی دوم:

چند ماه پیش جایی صحبت می‌کردم با موضوع «اهمیت جوانه‌ها». آنجا صحبتم را با این عبارت تمام کردم که

شاید با یک گل بهار نشود؛ اما آن اولین غنچه‌ای که گستاخانه در زمستان سر از شاخه بیرون می‌کشد، همان است که در بهار، سرمست از غرور، خود را طلایه‌دارِ طراوت و زندگی می‌خواند.

پرده‌ی سوم:

مدتی هست که تصمیم گرفته‌ام از صفحه‌ام در اینستاگرام بهتر استفاده کنم. آن را عمومی کرده‌ام، و حول اشتراک خوشی‌ها و زیبایی‌ها مطلب می‌گذارم. سعی می‌کنم از لحظات زیبای زندگی‌ام (چه در یک کافی‌شاپ، چه زمانی که از یکی از پروژه‌هایم خروجی می‌گیرم، چه در کنار یک دوست) تصویر بگذارم؛ وقتی باغ گل می‌رویم گلچینی از زیباترین تصاویرم را آنجا منتشر می‌کنم؛ یا زیبایی‌های طبیعت را بیشتر از قبل یادآوری می‌کنم.

تصویری از باغ گل؛ گل کاغذی

پیشنهاد می‌کنم شما هم بخشی از مطالبتان را به هش‌تگِ #لحظات_زیبا یا #حال_خوب اختصاص دهید. هم به قول اهلِ شبکه لایک‌خورش بالاست، هم در میانه‌ی این عزاخانه‌ای که هر کس هر چه ناراحتی و ناله و غر و دری‌وری دارد در آن می‌ریزد، احساس می‌کنم اشتراکِ زیبایی کاری لوکس، و در عین حال ارزشمند باشد.

  

پرده‌ی آخر:

چند هفته پیش، یکی از دوستانم در دانشگاه گفت راستی متین چه چیزهایی اینستا می‌گذاری! وقتی می‌خواهم روحیه بگیرم صفحه‌ی تو را چک می‌کنم... و دیگری هم آنجا تأیید کرد. چند شب پیش نوشته‌ای را story گذاشتم... نوشته‌ای بود که حداقل برایِ من الهام‌بخش بود (و البته طول عمر ۲۴ ساعته داشت و مناسبِ پست‌کردن نبود) یکی از دوستانم که چند روز قبل نوشته‌ی نسبتاً ناراحت‌کننده‌ای از او خوانده‌بودم دایرکت پیام فرستاد و تشکر کرد که نوشته‌ای را منتشر کردم «که دقیقاً نیاز داشت بخواند»

آن شب با خوشحالی به رخت خواب رفتم و موضوعات مختلفی برای فکر کردن داشتم.

اما یک چیز را خوب می‌دانستم:

امروز دیگر مانند هفته‌ها و ماه‌های قبل، دیگر به امید بهار نیستم. برایم مهم نیست بهاری می‌آید یا نه.

امروز در اختتامیه‌ی یک کارگاه مهارت‌های فردیِ دیگری، یکی از شرکت‌کننده‌ها که از تدریسم رضایت داشت پیشم آمد و همان جمله‌های پرده‌ی اول را گفت. به او گفتم مطمئن باش هر باغستانی، ابتدا از چند جوانه‌ی کوچک شروع شده؛ اما حرفم را جدی نگیر! باغی هم نبود، نبود! همان جوانه‌ی کوچک آنقدر فایده دارد و آنقدر انرژی‌بخش هست که لزومی ندارد که باغی را پیشِ رویش ببیند.

امروز مانند دیروز وابسته به بهاری نیستم که بگویم شکوفه، سرمست از غرور خواهد شد.

امروز حتی نمی‌گویم «شاید» با یک گل بهار نیاید...

می‌گویم:

می‌دانم با یک گل بهار نمی‌شود.

اما ذوق بهار، و تکاپوی عید، از آنجا شروع می‌شود که یک نفر

جوانه‌ی کوچکی می‌بیند، بر روی درختی به ظاهر خشک و بی‌شاخ و بر

  • ۳ نظر
  • ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۴

این ناکچرن از آرنو باباجانیان رو توی کانال گذاشته‌بودم، حیفم اومد اینجا یادگاری نمونه.

تو کانال نوشتم تقدیم به اولین نفری که نوشت «مقصود از ناپایداری، رسیدن به پایداری عمیق‌تریست...»

 

 

لینک دانلود

 

توضیح اول: ظاهراً مفهوم ناکچرن که تو خیلی از قطعه‌های کوتاه موسیقی می‌شنویم، تصویری از شبه.

توضیح دوم: این قطعه، حاصل دونوازی مهرداد مهدی (آکاردئون) و آسو کهزادی (ویالون) هستش.

چند روز پیش نوشته‌ای رو تو وبلاگ گذاشته‌بودم تحت عنوان کتاب نخوانید، چیزی نمی‌شود. این متن که متأسفانه نتونستم نویسنده‌ی اصلیش رو پیدا کنم (و اگه کسی می‌دونست ممنون می‌شم اگه بهم بگه) با لحن داستانی تصویر جامعه‌ی کتاب‌خوان و کتاب‌نخوان رو با هم مقایسه می‌کرد.

یکی از دوستان به اسم «لام» پایین اون متن، مختصر و مفید نوشت «تو خوب». راستش این جمله یا بهتر بگم این حرف، یه جورایی سر زخم یه سری حرف‌ها رو تو ذهنم باز کرد. حرفایی که شاید تو این مدت مصداق‌های خیلی متنوعی ازش دیدم.

از مقطع راهنمایی خیلی شنیدم که دوستام با لحنای مختلف به یه سری حرفا و فکرا می‌گن «تو خوبی». و حتی از خیلی از کسایی که مسئولیت تربیتمون رو داشتن هم حرف‌ها و طرز فکرایی دیدم که با «تو خوبی» هم‌مضمون بودن.

این درد و دلِ بی‌در و پیکرمو می‌خوام از اینجایی شروع کنم که یه آدم به طرف مقابل می‌گه «تو خوبی». موقعیتیه که انگار اون آدم یه وضعیتی رو می‌بینه، اما هیچ علاقه‌ای حتی به فکر کردن به وضعیتِ خودش نداره.

امروز پای صحبت دوستی بودم که هم فضای دانشجویی دهه‌ی ۷۰ و هم دهه‌ی ۹۰ رو تجربه کرده. بیشترین چیزی که می‌گفت از نبود دغدغه بود. کلی مثال و شکایت داشت. از تفاوت آدمای دهه‌ی ۵۰ و ۶۰ و آدمای دهه‌ی ۷۰ و ۸۰. تفاوتایی که همه‌شون انگار بر می‌گشتن به این که ماها انگار خیلی کم‌تر از قبل دغدغه داریم. می‌گفت الآن شما دانشجوهای پزشکی کل دغدغه‌تون اینه که مدرکتونو بگیرید و برید دنبال پول درآوردنتون. زمان ما دغدغه‌ها خیلی بزرگ‌تر از این چیزا بود. برای آدما جامعه مهم بود. آدمایی که برای هم دیگه جون دادن، و برای ایدئولوژیشون تلاش می‌کردن. آدمایی که خیلیاشون اهل مطالعه بودن و امروز باید خوشحال بشیم اگه یکی از دوستای هم‌دهه‌ی من نگاه علمی داشته‌باشه (البته می‌دونم که تو تمام دوره‌ها همه جور آدمی هست. اما بحث اینه که حداقل تو قشر تحصیلکرده‌ی هر دو دهه چقدر این موضوع دیده می‌شه)

یادمه محمدرضا شعبانعلی عزیزم نوشته‌ای داشت با این موضوع که دانشگاه در ایران دانشگاه نشد یا نخواستیم بشود؟ 

یادمه چند روز پیش از امیر تقوی نوشته‌ای خوندم راجع به مردم آلمان و طرز نگاهی که به مسائل دارن

یادمه علیرضا شیری اول صحبت‌هاش راجع به حضرت علی، حدود یک ربع تلاش می‌کرد مخاطباشو قانع کنه که مهمه از زندگی حضرت علی بیشتر از تاریخچه و کرامات بدونیم. مهمه که چیزهایی رو بدونیم که باهاش زندگی کنیم.

یادم میاد که چطور وقتی تو جمعی راجع به ایده‌های نو صحبت می‌کردم و می‌دیدم که چنان پوکر فیس نگاهم می‌کنن که انگار دارم با اهالی کویر از دریا حرف می‌زنم.

یادم میاد که چطور تو اولین ترم‌های دانشگاه وقتی دوستی دید تو یه بانک مقالاتی دارم دنبال مسئله‌ای می‌گردم با چنان تعجبی نگاهم می‌کرد که انگار داره به یه میمونِ سبزِ در حال پشتک‌زدن نگاه می‌کنه.

و یادم میاد که چندین بار شاهد بودم که راجع به رشد و پیشرفت حرف زده‌می‌شد و مخاطبانش در حالی که سرشونو می‌خاروندن فقط منتظر بودن زمان پذیرایی برسه.

از اون دوستم پرسیدم الآن من شب امتحانی می‌خونم و پاس می‌کنم و مدرکمو می‌گیرم و پولمو در میارم و زندگیمو می‌کنم. چرا باید دغدغه‌ی دیگه‌ای داشته‌باشم و از این مسیر دورتر شم؟

گفت بالاخره آدمایی که می‌خوان در حال توسعه باشن، جامعه‌ای که می‌خواد در حال توسعه باشه، باید دغدغه‌هایی بزرگ‌تر از این کاسبیای فردی داشته‌باشه.

این روزها خیلی بیشتر از قبل راجع به دغدغه‌داشتن فکر می‌کنم.

اگه کسی دغدغه‌ای نداشته‌باشه، چیزها براش اهمیتی ندارن. و حتی اهمیتی نداره وضعیتش چطور باشه. اینطور می‌شه که در پاسخ به وضعیتِ پیشنهادی جدید، اولین چیزی که می‌گه اینه که «باشه تو خوبی اصلاً. حالا برو بذار راحت باشیم»

و اگه دغدغه‌ای باشه، اون آدم برای پاسخ‌دادن به دغدغه‌ش تلاش‌ها و به قول دوستم ایثارهای عجیبی می‌کنه. و دیگه لازم نیست به زور توجیهش کنی که چرا خوبه فلان کار رو انجام بدی و تو رو قرآن بیا انجام بده. از هر منبعی مطالعه می‌کنه که چطوری باید به دغدغه‌ش برسه.

این رو می‌فهمم که کسی که دغدغه‌ای نداره چطور بی‌خیالِ همه چیز می‌تونه باشه.

این رو هم می‌فهمم آدمی که دغدغه‌ای داره چطور کارهای خارق‌العاده (از نظر دیگران) انجام می‌ده برای برآورده‌کردن دغدغه‌ش.

اما آدمایی که آرزو و طلب‌هایی دارن ولی می‌خوان بدون دغدغه باشن رو به هیچ وجه نمی‌فهمم.

نمی‌دونم چطور باید تو فضایی که همه چیز با همه چیز هماهنگ شده دغدغه ایجاد کرد.

اما می‌دونم که بدون داشتن دغدغه‌ی پیشرفت، و بدون احساس نیاز برای بهتر شدن، امید به بهتر شدنِ اوضاع داشتن ترحم‌برانگیزترین فکره...

پی‌نوشت:

شاید به نظر شما بی‌ربط باشه اما احساس می‌کنم اگه فیلم آژانس شیشه‌ای یا بادیگارد رو دیده‌باشید، این دوتا آهنگ به شکل عجیبی کشمکش آرزو و دغدغه (و البته سکونِ حاصل از نبود دغدغه) رو نشون می‌دن.

آهنگ بازگشت از محید انتظامی، آژانس شیشه‌ای

آهنگ جدایی از کارن همایون‌فر، بادیگارد

  • ۱ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۴