محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۶۲ مطلب با موضوع «روزمرگی‌ها» ثبت شده است

به عنوان یک شهروند، من هم با دیدن ترافیک‌های گاه و بی‌گاهِ شهر، در حد فهم و درک خودم مشکلات مختلفی به چشمم می‌آید؛ از جنبه‌های مختلف رانندگی مردم (از جمله خودم) تا خلاءهای قانونی و راه‌سازی و غیره و ذلک.

اما این بین نکات ریزی هم به چشمم می‌رسد که بدون کمترین زحمتی حتی توسط ما عابران پیاده قابل انجامند و ترافیک را به شکل چشم‌گیری بهبود می‌بخشد:

طبق قوانین راهنمایی و رانندگی، توقف در ۱۵ متری تقاطع‌ها ممنوع است.

در کشورهای مختلف این عدد از ۱۰ متر تا ۲۰۰ متر متفاوت است.

اما در بسیاری از تقاطع‌ها خودروهای مختلفی را می‌بینیم که مشغول پیاده و سوار کردن مسافرهایشان هستند.

نیاز به توضیح نیست که معمولاً وقتی اتوموبیلی توقف می‌کند، اتوموبیلِ پشتی بوق‌زنان فرمان می‌چرخاند تا از کنار رد شود و خودروی کناری متوقف می‌شود و خودروی کناری کنارتری را متوقف می‌کند و انبوهِ بوق و خودرو تقاطع را می‌بندد.

بیایید برای سبک‌تر کردن ترافیک تقاطع‌ها، با خودمان قرار بگذاریم که در چهارراه‌ها و تقاطع‌ها از تاکسی پیاده و سوار نشویم.

چند متر بالاتر یا قبل‌تر از چهارراه پیاده شویم، شاید کمتر از یک دقیقه باید پیاده‌روی کنیم؛ اما تأثیر مثبتی روی ترافیک چهارراه‌ها خواهیم گذاشت...

  • ۲ نظر
  • ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۱

خاطرم هست سال اول دبیرستان، بعد از این که با یکی از دوستان توانستیم در شبکه‌ی مدرسه نفوذی انجام دهیم، شروع به یکسری شیطنت‌ها کردیم.

چند بار فایل‌های بی‌خودی یا عکس از مناظر طبیعی با پرینتر مدرسه چاپ کردیم (طبعاً خودمان پرینت فرستادیم نه این که از مسئولش بخواهیم!)

سؤالات کوییز زبان هفته‌ی بعدیمان را از دسکتاپ کامپیوتر گروه زبان برداشتیم و تحویل استاد دادیم.

قندشکن ultrasurf که روی دسکتاپ یکی از معاونین بود را به «این چیهههه» تغییر نام دادیم. (و قطعاً یاد گرفتیم که دسکتاپ زیادی از حد دم دست است!)

و هدف بعدیمان را کامپیوتر بانک سؤال دبیرستان تعیین کردیم...

  • ۱ نظر
  • ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۲

یادم می‌آید دانش‌آموز مقطع راهنمایی که بودم، به این که می‌توانم هم‌زمان به سه نفر گوش کنم و جوابشان را بدهم افتخار می‌کردم (یکی در مورد کلاس مدرسه، یکی در مورد کامپیوتر و دیگری در خصوص ساعت سرویس‌ها).

خوب خاطرم هست آن روزها می‌گفتم بابا کامپیوترهای تحت داس هم می‌توانند هم‌زمان چند پردازش را انجام دهند و توهین است اگر مغز را محدود به یک کار کنیم.

چند سال بعدش هم جزء داستان‌های پرافتخارم این بود که تقریباً تمام مدت عربی‌خواندنم برای کنکور موازی با کنکاش و کشف وایبر بوده (آن زمان تازه با وایبر و کلاً smart phoneها آشنا شده‌بودم). همان درسی که در کنکور هم صد درصد پاسخ درست دادم...

  • ۳ نظر
  • ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۳۵

داشتم به مردن فکر می‌کردم.

نه لزوماً به مردن یک انسان؛ نه لزوماً مردنِ یک مجموعه، یا یک سازمان، یا یک انجمن، یا یک رابطه... داشتم به خود مردن فکر می‌کردم.

داشتم فکر می‌کردم ما (بخوانید ما به عنوان یک انسان، به عنوان یک سازمان یا...) سخت می‌میریم. اصولاً سیستم‌ها، و چیزهایی که در تعریف سیستم بگنجد، سخت می‌میرند.

فرض کنید برای یک سیستم، شاخصی تعریف کنیم به نام «شاخص سلامتی». شاخصی که ۱۰۰ در آن به معنای اوج سلامتی و تندرستی باشد (و شاید چنین شاخصی اصلاً سقف نداشته‌باشد) و صفر در آن به معنای مرگ مطلق آن سیستم. (می‌دانم حداقل برای انسان‌ها، مرگ تعریف یکسانی ندارد و حتی کسی که ایست قلبی کرده هم تا چندین دقیقه می‌تواند صداهای اطرافش را بشنود و عرفا گاهی مرگ را عین حیات می‌دانند؛ اما فرقی نمی‌کند. با هر تعریفی که راحت هستید، اینجا همان را مرگ مطلق در نظر بگیرید)

داشتم فکر می‌کردم برای یک سیستمِ در حال احتضار، شاخص سلامتی ۰.۰۰۵ با ۰.۰۰۱ آنچنان فرقی ندارد...

اکثر ما، جز جایی که به تنهایی یا با خانواده‌مان در آن مستقر هستیم، خانه‌های دیگری هم داریم. یا بهتر بگویم:

مکان‌هایی هست که برای بسیاری از ما حکم خانه را دارد؛ در آن به شکلی زندگی می‌کنیم.

برای من، کتابخانه‌ی دانشگاه، کافه لمیز و دفتر یکی از اساتیدم از جمله‌ی مکان‌هاییست که برایم حکم خانه را دارد.

معتقدم این خانه‌های دوم و سوم و چهارم و nامِ ما، همانند خانه‌ی به معنای عمومیمان به گردنمان حقوقی دارند. در خانه‌ی خودمان، لباس‌هایمان را جابجا می‌کنیم، تمیزی و آرامش فضا برایمان اهمیت دارد...

یه پسر ۱۴ ساله، تو لابی مجموعه‌ای نشسته‌بود و منتظر بود که نوبتش بشه.
گوشه‌ی لابی یه قفسه‌ی کتاب بود و پسر برای گذران وقت، سری به عناوین کتاب‌هاش زد...
۶ نظریه‌ای که جهان را تغییر داد... اسم جالبی بود!
کتاب رو برداشت و صفحاتش رو ورق زد... موقع رفتن، علی‌رغم سنش که باعث می‌شد مجاز به امانت‌گرفتن نباشه، خواهش‌هاش ثمر داد و متصدی اونجا بر خلاف قوانین اجازه داد اون کتاب رو امانت ببره...

هفته‌ای که گذشت به شکل عجیبی شلوغ و پرکار بود...

مازاد بر کارهای روزمره، دو امتحان دانشگاه داشتم و چهار روزِ کارگاه کوماندوی ریسرچ را (که بعد از این که بچه‌ها پروژه‌های پایانیشان را انجام دادند و همایش پایانی را برگزار کردیم، چند تصویر از آن را اینجا هم می‌گذارم. هرچند چند تصویر روزانه در کانال دوره قرار داده‌ایم)

امروز که امتحان قلب هم تمام شد و در حال مرور کارهای هفته‌ی پیش رو بودم، نکته‌ای برایم بیشتر از گذشته روشن شد:

نمی‌دانم نقطه‌ی قوت بنامم یا نقطه‌ی ضعف، اما در برابر کم‌کاری یا بدکاری، حس می‌کنم حالتی دارم شبیه این عکس:

  • کاری هست که چند نفر داوطلبِ کمک شده‌اند: قرار است گزارشی بنویسند، از این طرف و آن طرف چند عبارت را کنار هم می‌چسبانند و قالبی از پیش آماده در آن می‌چلانند و می‌شود گزارش:

- خب جهنم... دفعه‌ی بعد کاری بهشان نمی‌دهم. گزارش را هم یا می‌دهم کس دیگری بازسازی کند یا خودم انجامش می‌دهم.

  • قرار است هماهنگی‌هایی را انجام دهد و وسط کار می‌فهمیم این نصفه بدون هماهنگی جلو رفته و نمی‌شود جلوتر رفت:

- خودم درستش می‌کنم و عذر شخص کذا را هم می‌خواهم تا دوباره وجودش آزارمان ندهد.

خلاصه که کار (یا آن بخشِ کار) را به دلیل کم‌اهمیتی تعطیل‌کردن محتمل‌تر است تا همانطور بد به پیش بردن، جهت اذیت و تنبیهِ شخص.

 

وقتی به مجموعه‌ی کارهایی که زمان خیلی زیادی از من یا دوستانم گرفته نگاه می‌کنم، غالباً حضور یک یا چند نفر که صرفاً هستند و کاری انجام نمی‌دهند یا اگر انجام ندهند سنگین‌تر است را می‌بینم!

خاطرم هست در مصاحبه‌ی محمدرضا شعبانعلی با احمدرضا نخجوانی محمدرضا در پاسخ مدیری که به او گفته‌بود "آقای مهندس اینقدر کار کردن هم خوب نیست و تعادل لازم است" گفته‌بود

 

بالاخره وقتی شما می‌خوابید

عده‌ای باید بیدار بمانند که کار شما را انجام دهند.

 

من یک مدیرعاملِ موفقِ متولد دهه‌ی ۵۰ نیستم که بخواهم غر بزنم از نسل جوان که اهل کار و فعالیت نیستند. (که الحق غرِ به‌جایی‌ست)

یک نفر هستم متولد نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۷۰، که فکر می‌کند از میان این همه کار که روی زمین مانده یا ناتمام رها شده، بخشی را خود او باید بردارد. در بعضی از این کارها در پایین‌ترین سطحِ کار بوده‌ام، و در بعضی دیگر ایده‌پرداز و نقطه‌ی بالای کار. بعضی از این کارها شکست خورده (و سعی کرده‌ام دلایلش را بفهمم و بعضی‌ها را مانند این مورد منتشر کرده‌ام) بعضی در دست کار هستند، و برخی با موفقیت به مراحل بعدی رفته‌اند.

در چنین موقعیتی که اولین قدم‌ها را بر می‌دارم می‌گویم: ما واقعاً بی‌فایده‌ایم!

جانِ معنای انگل، «استفاده از منابع، بدون ایجاد ارزش» است. (لغت‌نامه‌ی وبستر)

در بحث ارزش‌آفرینی، گاهی می‌گویم باید فکر کنیم و دلیل بیاوریم که «چرا انگل نیستیم؟»

تقریباً یکی دو ماهی یک بار، پاسخم به این پرسش را مرور می‌کنم...

 

پی‌نوشت: ایده‌ی عنوان را از کتاب «پدر مادر، ما متهمیم» علی شریعتی قرض گرفتم. نگویم ۱۰۰ درصد، باور کنید بیش از ۸۰ درصد مشکلات دورانِ ما، تقصیر خودمان است.

وقتی غرق می‌شوی، یعنی آب تمام بدنت را در بر گرفته....

هر آنچه می‌بینی آب است

هر آنچه می‌شنوی آب است

آنچه بند بند پوستت حس می‌کند، تلاطم آب است

هر آنچه قرار است به ادراکت برسد، یا آب است یا مانند اجرام زیر آب، باید از عینکِ آبی بگذرند تا به چشمت برسند....

و آن زمان:

هیچ کس مانند تو، به این کمال، نمی‌تواند آب را درک کند.

 ‌

پی‌نوشت: از شما چه پنهان این روزها دوباره احساس می‌کنم غرقه در چیزهایی می‌شوم که دوست دارم. شاید اولین بار این حس را وقتی داشتم که به کدنویسی برای پروژه‌ی خوارزمی‌ام مشغول بودم. بعد از شام سر در کار می‌بردم و با صدای مادرم که "ساعت ۲ شب شده بگیر بخواب" به خودم می‌آمدم.

بعدترش هم عید سال ۹۲ بود: زمانی که برای مرحله‌ی دوم المپیاد می‌خواندم. آن زمان با تمام وجود، غرق در کتاب‌ها و مباحثی بودم که داوطلبانه به میانشان پریده‌بودم و دوستشان داشتم.

خوب یادم هست که می‌گفتم حتی اگر بگویند هیچ سهمیه‌ای وجود نخواهد داشت، یا قرار نیست به تو مدالی بدهند، همچنان این مطالعه را ادامه خواهم داد.

این روزها هم همانطور است: از صبح سر در کارها و کتاب‌ها و پروژه‌هایی دارم که دوستشان دارم. اگر لذت‌خوردنِ غذایی هم هست، لذت کارهایی که پس از صرف غذا و انرژی‌گرفتن انجام می‌دهم، بیشتر غذا را برایم خوشمزه می‌کند.

خوب می‌دانم که پیش‌نیازِ این احساس، مشغول بودن به کارهایی‌ست که عمیقاً دوست می‌داریم و از دیدن ارزش افزوده‌شان سرشار از ذوق می‌شویم.

 ‌

عکس بالای صفحه را دیدید؟ احساس چند لحظه بعدِ این کودک را می‌خرم ^__^

 ‌

گفتم خبر برگزاری این کارگاه را اینجا هم بنویسم...

همانطور که قبلاً در موردش نوشته‌بودم ، پژوهش و تحقیق چیزی بیشتر از گوگل‌کردن یا سفارش‌دادن به دفاترِ میدان انقلاب است. از طرف دیگر کلاس‌ها و کارگاه‌های روش تحقیق که در دانشگاه برگزار می‌شود، در بسیاری از موارد انبوهی از داده‌های خام و لکچرهای خشک را شامل می‌شود که در نهایت آنچنان سودی به شرکت‌کنندگان نمی‌رساند.

با حمایت دفتر استعدادهای درخشان دانشگاه علوم پزشکی ایران، اولین دوره‌ی کارگاه کوماندوی ریسرچ برای رفع این مشکل برگزار می‌شود.

قصد دارم ضمن استفاده از دانش دو نفر از هیئت‌علمی‌های ارزشمند دانشگاهمان، دوره‌ی روش تحقیقی با فلسفه‌ی Learning by Doing برگزار کنم (همان روشی که خودم غالب آموخته‌هایم را مدیونش هستم)

محدودیتی برای شرکت‌کنندگان وجود ندارد اما با توجه به اکثریت شرکت‌کنندگان، و مثال‌هایی که زده‌خواهد شد، احتمالاً دانشجویان غیر از دانشگاه‌های علوم پزشکی، کمتر بتوانند از دوره استفاده کنند.

اگر علاقمند به شرکت در این دوره بودید، می‌توانید از این گوگل‌فرم استفاده کنید...

کانال اطلاع‌رسانی کارگاه: @research_commando

دوست عزیزم شاهین کلانتری، در وبلاگش تکنیکی را مطرح کرده به نام روزهای سیاه. پیشنهاد می‌کنم حرف‌های شاهین و تعاریفش را حتماً بخوانید.

جان کلام این که روزهای سیاه روزهایی هستند که موبایل را خاموش می‌کنیم، هر چقدر دلمان خواست قهوه و نوشیدنی انرژی‌زا می‌خوریم، و به قول شاهین تا بی‌هوش شدن به کارهایی که می‌خواهیم انجام دهیم مشغول می‌شویم.

البته سیاهیِ این روز بیشتر من را به یاد شنل سیاه جنگاورانِ قهار یا اتوموبیل‌های مشکی لوکس و پرقدرت می‌اندازد تا سیاهیِ غم‌انگیز....