محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات
  • ۲۲ آبان ۹۶، ۲۰:۳۹ - امیرمحمد البرزی
    :-|
  • ۲۲ آبان ۹۶، ۱۵:۰۲ - دفتر شما
    موافقم

۳۸ مطلب با موضوع «زندگی» ثبت شده است

هفته‌ای که گذشت به شکل عجیبی شلوغ و پرکار بود...

مازاد بر کارهای روزمره، دو امتحان دانشگاه داشتم و چهار روزِ کارگاه کوماندوی ریسرچ را (که بعد از این که بچه‌ها پروژه‌های پایانیشان را انجام دادند و همایش پایانی را برگزار کردیم، چند تصویر از آن را اینجا هم می‌گذارم. هرچند چند تصویر روزانه در کانال دوره قرار داده‌ایم)

امروز که امتحان قلب هم تمام شد و در حال مرور کارهای هفته‌ی پیش رو بودم، نکته‌ای برایم بیشتر از گذشته روشن شد:

نمی‌دانم نقطه‌ی قوت بنامم یا نقطه‌ی ضعف، اما در برابر کم‌کاری یا بدکاری، حس می‌کنم حالتی دارم شبیه این عکس:

  • کاری هست که چند نفر داوطلبِ کمک شده‌اند: قرار است گزارشی بنویسند، از این طرف و آن طرف چند عبارت را کنار هم می‌چسبانند و قالبی از پیش آماده در آن می‌چلانند و می‌شود گزارش:

- خب جهنم... دفعه‌ی بعد کاری بهشان نمی‌دهم. گزارش را هم یا می‌دهم کس دیگری بازسازی کند یا خودم انجامش می‌دهم.

  • قرار است هماهنگی‌هایی را انجام دهد و وسط کار می‌فهمیم این نصفه بدون هماهنگی جلو رفته و نمی‌شود جلوتر رفت:

- خودم درستش می‌کنم و عذر شخص کذا را هم می‌خواهم تا دوباره وجودش آزارمان ندهد.

خلاصه که کار (یا آن بخشِ کار) را به دلیل کم‌اهمیتی تعطیل‌کردن محتمل‌تر است تا همانطور بد به پیش بردن، جهت اذیت و تنبیهِ شخص.

 

وقتی به مجموعه‌ی کارهایی که زمان خیلی زیادی از من یا دوستانم گرفته نگاه می‌کنم، غالباً حضور یک یا چند نفر که صرفاً هستند و کاری انجام نمی‌دهند یا اگر انجام ندهند سنگین‌تر است را می‌بینم!

خاطرم هست در مصاحبه‌ی محمدرضا شعبانعلی با احمدرضا نخجوانی محمدرضا در پاسخ مدیری که به او گفته‌بود "آقای مهندس اینقدر کار کردن هم خوب نیست و تعادل لازم است" گفته‌بود

 

بالاخره وقتی شما می‌خوابید

عده‌ای باید بیدار بمانند که کار شما را انجام دهند.

 

من یک مدیرعاملِ موفقِ متولد دهه‌ی ۵۰ نیستم که بخواهم غر بزنم از نسل جوان که اهل کار و فعالیت نیستند. (که الحق غرِ به‌جایی‌ست)

یک نفر هستم متولد نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۷۰، که فکر می‌کند از میان این همه کار که روی زمین مانده یا ناتمام رها شده، بخشی را خود او باید بردارد. در بعضی از این کارها در پایین‌ترین سطحِ کار بوده‌ام، و در بعضی دیگر ایده‌پرداز و نقطه‌ی بالای کار. بعضی از این کارها شکست خورده (و سعی کرده‌ام دلایلش را بفهمم و بعضی‌ها را مانند این مورد منتشر کرده‌ام) بعضی در دست کار هستند، و برخی با موفقیت به مراحل بعدی رفته‌اند.

در چنین موقعیتی که اولین قدم‌ها را بر می‌دارم می‌گویم: ما واقعاً بی‌فایده‌ایم!

جانِ معنای انگل، «استفاده از منابع، بدون ایجاد ارزش» است. (لغت‌نامه‌ی وبستر)

در بحث ارزش‌آفرینی، گاهی می‌گویم باید فکر کنیم و دلیل بیاوریم که «چرا انگل نیستیم؟»

تقریباً یکی دو ماهی یک بار، پاسخم به این پرسش را مرور می‌کنم...

 

پی‌نوشت: ایده‌ی عنوان را از کتاب «پدر مادر، ما متهمیم» علی شریعتی قرض گرفتم. نگویم ۱۰۰ درصد، باور کنید بیش از ۸۰ درصد مشکلات دورانِ ما، تقصیر خودمان است.

وقتی غرق می‌شوی، یعنی آب تمام بدنت را در بر گرفته....

هر آنچه می‌بینی آب است

هر آنچه می‌شنوی آب است

آنچه بند بند پوستت حس می‌کند، تلاطم آب است

هر آنچه قرار است به ادراکت برسد، یا آب است یا مانند اجرام زیر آب، باید از عینکِ آبی بگذرند تا به چشمت برسند....

و آن زمان:

هیچ کس مانند تو، به این کمال، نمی‌تواند آب را درک کند.

 ‌

پی‌نوشت: از شما چه پنهان این روزها دوباره احساس می‌کنم غرقه در چیزهایی می‌شوم که دوست دارم. شاید اولین بار این حس را وقتی داشتم که به کدنویسی برای پروژه‌ی خوارزمی‌ام مشغول بودم. بعد از شام سر در کار می‌بردم و با صدای مادرم که "ساعت ۲ شب شده بگیر بخواب" به خودم می‌آمدم.

بعدترش هم عید سال ۹۲ بود: زمانی که برای مرحله‌ی دوم المپیاد می‌خواندم. آن زمان با تمام وجود، غرق در کتاب‌ها و مباحثی بودم که داوطلبانه به میانشان پریده‌بودم و دوستشان داشتم.

خوب یادم هست که می‌گفتم حتی اگر بگویند هیچ سهمیه‌ای وجود نخواهد داشت، یا قرار نیست به تو مدالی بدهند، همچنان این مطالعه را ادامه خواهم داد.

این روزها هم همانطور است: از صبح سر در کارها و کتاب‌ها و پروژه‌هایی دارم که دوستشان دارم. اگر لذت‌خوردنِ غذایی هم هست، لذت کارهایی که پس از صرف غذا و انرژی‌گرفتن انجام می‌دهم، بیشتر غذا را برایم خوشمزه می‌کند.

خوب می‌دانم که پیش‌نیازِ این احساس، مشغول بودن به کارهایی‌ست که عمیقاً دوست می‌داریم و از دیدن ارزش افزوده‌شان سرشار از ذوق می‌شویم.

 ‌

عکس بالای صفحه را دیدید؟ احساس چند لحظه بعدِ این کودک را می‌خرم ^__^

چند روز پیش یکی از اقوام نظرم را در مورد برنامه‌ی اقتصادی‌ای که داشت می‌پرسید...

می‌گفت «ماشینم را می‌فروشم، وامِ ۸۰ میلیونیِ "خانه‌اولی‌ها" را می‌گیرم، فلان بانک هم پدرم ضامن می‌شود و از آنجا هم وام می‌گیرم، از فلان جا هم ۲۰ میلیون تومن قرض می‌گیرم و با وام‌گرفتن از اداره، پرداختش می‌کنم، فلان قدر برای خریدن آن خانه کم دارم: خانه را می‌خرم و آن را رهن می‌دهم؛ پول رهن، ما به التفاوتی که گفتم را پر می‌کند.... نظرت چیست؟»

 ‌

برایش حساب کردم که با بازپرداخت‌هایی که گفتی، اگر رشد درآمد متوسط فلان قدر را برای خودت در نظر بگیری (کمی بیشتر از عرفِ اداره‌تان و نه خیلی بیشتر) حدود ۷ تا ۸ سال درآمدت را باید تمام و کمال خرج اقساطت کنی!

به این فکر کن که حدود ۸ سال باید این درآمد را به عنوانِ کف درآمدت حفظ کنی. اگر محل کارت مسئله‌ای پیش آمد، از پیش قدرت چانه‌زنی‌ات را کم کرده‌ای.... محدودیت‌هایی را تا ۸ سال برای خودت می‌گذاری، تا بعد از آن، خانه‌ای برای تو بشود که آن زمان ۱۰ سال ساخت است.

گفت خب من که مجردم و این مدت هم به این درآمد احتیاجی ندارم.... فعلاً هم خبری از چانه‌زنی و تعدیل نیرو نیست.

فکر کردم که اگر به این پول احتیاج داشتی یا حقوقت پیوسته نبود که اسم این کارت خطر کردن نبود، حماقت بود!

 ‌

به نظرم گاهی بعضی مفاهیم را اشتباه می‌گیریم.... این که در مسیری که دیده‌ایم، ابهاماتی وجود داشته‌باشد، مسیرمان را در گذار خطر قرار داده‌ایم. احتمال بروز خطر حتی در دنیای محضِ ریاضیات هم به تنهایی معیار مناسب و کافی‌ای نیست.

این که یک دور رولت روسی فقط ۱۴ درصد خطر دارد، هیچ آدم معقولی را به بی‌خطر بودنِ این بازی ترغیب نمی‌کند!

خطر می‌تواند ضعیف و قوی شود؛ اما اگر در مسیری، از الآن مانعی را می‌بینیم و با این وجود قدم در راهش می‌گذاریم، نمی‌شود نامش را خطرپذیری گذاشت. اینجا حماقت لفظ بامسماتری‌ست.

 ‌

خطر یا مانع، دو لفظ با معنای متفاوت هستند که گاهی خوش‌خیالانه آن‌ها را یکی می‌بینیم. و باز خوش‌خیالانه‌تر، به امید ۸۶ درصد حالاتِ بی‌خطر، تن به انواع رولت‌های روسی می‌سپاریم.

معتقدم وجود خطر، یا حتی مانع، لزوماً به معنای انجام‌ندادنِ کار نیست. شاید حسینی باشد که قدم در راه کربلایی بگذارد، برای ارزش‌هایی دیگر. اینجا آن حساب کوتاه‌بینانه‌ی بعضی‌ها نیست که می‌گویند "چرا برای کربلا گریه می‌کنید؟ خب معلوم است ۳۰ هزار از ۷۲ کوچک‌تر است". (چیزی که عاشورای امسال در موردش در اینستاگرامم نوشتم) گاهی به بعضی چیزها تن می‌دهیم برای ارزشی والاتر...

اما باید واقع‌بینانه به سناریوها نگاه کرد. اگر تن‌دادن به خطری هم هست، یا به ظاهر به استقبالِ شکستن‌رفتنی هم هست، نباید خوش‌بینانه باشد؛ خطرها و موانع (که دو چیز متفاوت هستند) را باید در نظر گرفت. احتمالشان را بررسی کرد (هر چند بعید است احتمالات دقیقی قابل اندازه‌گیری باشند).

شاید بشود خطرات را تقویت یا تضعیف کرد؛ اما در نظر نگرفتنشان صرفاً مقابله با آن‌ها را سخت‌تر می‌کند.

اول مهرماهِ سال ۱۳۹۶...

روزی که مثلاً بهار علم و دانش است، ساعت ۸:۵۰ دقیقه‌ی شب، پیامی کوتاه، گویا، و غم‌بار (برای معدودی) وارد فضای تلگرام شد.

سالها تلاش کردیم که "علمنا" پرقدرت و با عشق فعالیت کند
از هیچ تلاشی دریغ نکردیم
همه خواسته مان رسیدن محتوای فاخر علمی و دست اول بود که پیشکش نگاه پرمهرتان کنیم. 
با اندوه تمام این سطور در اینجا نقش بسته اند و حالا وظیفه شان مخابره و اعلام تعطیلی "علمنا" ست. 

چه روزهایی که با شوق و عشق به اینکه خبر دست اول خدمتتان ارائه کنیم بیدار شدیم و با سرعت و بدون وقفه دویدیم تا پاسی از شب. 

شاید برگ زمان اینگونه باید رقم بخورد و شاید روزی دوباره آمدیم... 
تا آن روز (اگر روی داد) خدانگهدارتان./

علمنا، خبرگزاری‌ای که کاری به خاله‌زنک‌بازی‌های فلان وزیر و بهمان معاون نداشت. خبری از "صحبت‌های جنجالی آقای فلانی" و اظهار نظرهای بهمان خانم نبود. آنچه مهم بود، علم بود و ورود دانش به فضای عمومی.

می‌خواستم پیامشان را استوری بگذارم و به طبعِ سلامتمان درود بفرستم که وقتی فلان شخص حرفی می‌زند که جز پر کردن مغزهای خالی فایده‌ای ندارد، چندهزار بار خوانده می‌شود و بازنشر می‌شود و خبرگزاری‌ای مانند علمنا بیشتر از ۲۰۰۰ مشاهده را در کانالش ندیده.

مانند خیلی درودهای دیگرم، قورتش دادم!

 ‌

امروز ۱۰ مهر ماه.....

در مسیر بازگشت از دانشگاه دوباره غمش به دلم نشست. در کانالی که نقش دورهمیِ دانشجویان پزشکی را داشت، نام برندگان نوبل پزشکی امسال را خواندم.

یادم افتاد پارسال از "علمنا لایو" نوبل را زنده پیگیری می‌کردم. کاندیدها، مراسم اعلام، سخنرانی‌ها، مصاحبات...... هنوز شیرینیِ درگیرِ این مراسم‌بودن زیر دندانم است.

پارسال با تمام وجودم درگیر این مراسم بودم. توانسته‌بودم کمی از نگاه بالاتری به علم، و چند شاخه‌ی علم نگاه کنم. و امسال میانِ چند توییت و کلیپِ دورهمی، مانند تکه آشغالی یک عکس دیدم با کپشنی کوتاه.

 ‌

نوش جانمان....

به قول محمدرضا شعبانعلی مانند گربه‌هایی در زباله می‌گردیم و چشممان به آشپزخانه‌ی آن سمت است. اولین راهِ چشیدنِ غذاهای خوشمزه‌ی آنجا، بیرون آمدن از سطل آشغال است. نه تف و لعنت فرستادن و حسرت‌خوردن و دوباره سر در زباله‌ها فرو بردن.

محتوایِ مناسب، طبعِ مناسب می‌خواهد.

امثال سیاوش صفاریان‌پور، پژمان نوروزی، عرفان خسروی، و دیگر کسانی که خود را مروج علم در ایران خوانده‌اند و علمنا یکی از تلاش‌هایشان بوده و برایش زحمت کشیده‌اند، نمی‌توانند طبعِ ما را عوض کنند. آن‌ها حتی اگر غذای خوشمزه را کنارمان هم بیاورند، ماییم که باید به آن ترغیب نشان دهیم:

دغدغه‌اش را نداشته‌باشیم، هیچ برنامه‌ی آموزش آشپزی‌ای نمی‌تواند غذاهای آن آشپزخانه‌ی روبرو را سر سفره‌ی گربه‌های سطل آشغال بیاورد...

مدتی هست فرصت نوشتن در وبلاگ را پیدا نکرده‌ام... (هرچند امیدوارم از چند روز آینده خصوصاً برای بخش انسان، فناوری، سبک زندگی و سلامتی منظم‌تر خواهم نوشت)

اما امروز در رفت و آمد بین کارهایم، خیلی به این جمله‌ی نسیم طالب در کتاب قوی سیاه فکر می‌کردم. گفتم با شما هم در میان بگذارم و حرف‌های شما را هم بخوانم.

 ‌

جا ماندن از قطار،

تنها زمانی رنج‌آور است که به دنبالش بدویم...

  • ۴ نظر
  • ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۳