محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۶، ۱۶:۰۵ - علی
    عالی

۳۵ مطلب با موضوع «زندگی» ثبت شده است

اول مهرماهِ سال ۱۳۹۶...

روزی که مثلاً بهار علم و دانش است، ساعت ۸:۵۰ دقیقه‌ی شب، پیامی کوتاه، گویا، و غم‌بار (برای معدودی) وارد فضای تلگرام شد.

سالها تلاش کردیم که "علمنا" پرقدرت و با عشق فعالیت کند
از هیچ تلاشی دریغ نکردیم
همه خواسته مان رسیدن محتوای فاخر علمی و دست اول بود که پیشکش نگاه پرمهرتان کنیم. 
با اندوه تمام این سطور در اینجا نقش بسته اند و حالا وظیفه شان مخابره و اعلام تعطیلی "علمنا" ست. 

چه روزهایی که با شوق و عشق به اینکه خبر دست اول خدمتتان ارائه کنیم بیدار شدیم و با سرعت و بدون وقفه دویدیم تا پاسی از شب. 

شاید برگ زمان اینگونه باید رقم بخورد و شاید روزی دوباره آمدیم... 
تا آن روز (اگر روی داد) خدانگهدارتان./

علمنا، خبرگزاری‌ای که کاری به خاله‌زنک‌بازی‌های فلان وزیر و بهمان معاون نداشت. خبری از "صحبت‌های جنجالی آقای فلانی" و اظهار نظرهای بهمان خانم نبود. آنچه مهم بود، علم بود و ورود دانش به فضای عمومی.

می‌خواستم پیامشان را استوری بگذارم و به طبعِ سلامتمان درود بفرستم که وقتی فلان شخص حرفی می‌زند که جز پر کردن مغزهای خالی فایده‌ای ندارد، چندهزار بار خوانده می‌شود و بازنشر می‌شود و خبرگزاری‌ای مانند علمنا بیشتر از ۲۰۰۰ مشاهده را در کانالش ندیده.

مانند خیلی درودهای دیگرم، قورتش دادم!

 ‌

امروز ۱۰ مهر ماه.....

در مسیر بازگشت از دانشگاه دوباره غمش به دلم نشست. در کانالی که نقش دورهمیِ دانشجویان پزشکی را داشت، نام برندگان نوبل پزشکی امسال را خواندم.

یادم افتاد پارسال از "علمنا لایو" نوبل را زنده پیگیری می‌کردم. کاندیدها، مراسم اعلام، سخنرانی‌ها، مصاحبات...... هنوز شیرینیِ درگیرِ این مراسم‌بودن زیر دندانم است.

پارسال با تمام وجودم درگیر این مراسم بودم. توانسته‌بودم کمی از نگاه بالاتری به علم، و چند شاخه‌ی علم نگاه کنم. و امسال میانِ چند توییت و کلیپِ دورهمی، مانند تکه آشغالی یک عکس دیدم با کپشنی کوتاه.

 ‌

نوش جانمان....

به قول محمدرضا شعبانعلی مانند گربه‌هایی در زباله می‌گردیم و چشممان به آشپزخانه‌ی آن سمت است. اولین راهِ چشیدنِ غذاهای خوشمزه‌ی آنجا، بیرون آمدن از سطل آشغال است. نه تف و لعنت فرستادن و حسرت‌خوردن و دوباره سر در زباله‌ها فرو بردن.

محتوایِ مناسب، طبعِ مناسب می‌خواهد.

امثال سیاوش صفاریان‌پور، پژمان نوروزی، عرفان خسروی، و دیگر کسانی که خود را مروج علم در ایران خوانده‌اند و علمنا یکی از تلاش‌هایشان بوده و برایش زحمت کشیده‌اند، نمی‌توانند طبعِ ما را عوض کنند. آن‌ها حتی اگر غذای خوشمزه را کنارمان هم بیاورند، ماییم که باید به آن ترغیب نشان دهیم:

دغدغه‌اش را نداشته‌باشیم، هیچ برنامه‌ی آموزش آشپزی‌ای نمی‌تواند غذاهای آن آشپزخانه‌ی روبرو را سر سفره‌ی گربه‌های سطل آشغال بیاورد...

مدتی هست فرصت نوشتن در وبلاگ را پیدا نکرده‌ام... (هرچند امیدوارم از چند روز آینده خصوصاً برای بخش انسان، فناوری، سبک زندگی و سلامتی منظم‌تر خواهم نوشت)

اما امروز در رفت و آمد بین کارهایم، خیلی به این جمله‌ی نسیم طالب در کتاب قوی سیاه فکر می‌کردم. گفتم با شما هم در میان بگذارم و حرف‌های شما را هم بخوانم.

 ‌

جا ماندن از قطار،

تنها زمانی رنج‌آور است که به دنبالش بدویم...

  • ۴ نظر
  • ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۳

توییتر، یکی از فضاهایی‌ست که مدتی‌ست به طور خاص مورد توجهمان قرار گرفته. بستری که شاید زمانی به دلیل محدودیت طول نوشتن زیاد رغبتی به آن نداشتیم و فیس‌بوک و اینستاگرام و دیگر جاهایی که فضای بازتری برای نوشتن داشتند را به آن ترجیح می‌دادیم، این روزها بیشتر از قبل مورد توجهمان قرار گرفته.

گاهی اوقات فکر می‌کنم خالقان توییتر چقدر اسم با مسمایی را انتخاب کرده‌اند. Tweet یعنی جیک‌جیک. بستری فراهم کرده‌اند که هر کس به فراخور حال و روز و کار و دغدغه‌اش یک جیک‌جیکی کند و در کنار هم جیک‌جیک‌های یکدیگر را گوش کنیم و شاید فضایی را تصور می‌کردند مانند باغی که هر کس در گوشه‌ای به جیک‌جیک سر دادن مشغول باشد و هر جا دوستان و هم‌کیشانش را به دور خود جمع می‌کند...

اما همانطور که بستر بر محتوا اثر می‌گذارد، معتقدم کاربران هم بر بستر تأثیر می‌گذارند. کسی که به دنبال جمع‌کردن جملات بزرگان است، در توییتر آن‌ها را توییت می‌کند، در اینستاگرام عکس‌نوشته‌ی آن‌ها را منتشر می‌کند، و در تلگرام آن‌ها را احتمالاً با کمی توضیحات می‌نویسد. آن کس که دنیای ورزش برایش جالب است، در توییتر اخبار را منتشر می‌کند، در اینستاگرام عکس‌های جذاب را نشر می‌دهد، و در تلگرام احتمالاً کلیپ‌های مختلفی را پست می‌کند. و ایضاً در مورد یک فرد سیاسی و یک فعال اجتماعی و عکاس و دانشمند و غیره.

و اما رد پای ما در این بسترها چگونه است؟

این روزها اصطلاح طوفان توییتری بیشتر از قبل به گوشم می‌خورد. ترجمه‌اش به زبان توییتر این می‌شود که ناگهان چند کیلو از کاربران شروع به جیک‌جیک می‌کنند با یک نقطه‌ی مشترک.

چند کیلو را دقیقاً به این دلیل انتخاب کردم که در شبکه‌های اجتماعی، دقیقاً با گروه‌ها به همین شکل رفتار می‌شود. کیفیت یا اشخاص توییت‌کننده آنچنان اهمیت ندارند؛ مهم این است که در زمان کوتاهی، چند کیلو از دیگر جیک‌جیک‌ها بیشتر باشیم تا در trendها بالا بیاییم. (چند روز پیش تبلیغی دیدم صفحه‌ی اینستاگرام با 80k فالوور، ۸۰ هزار تومان. آن روز نگاهی به میوه‌فروشی انداختم و دیدیم ظاهراً از دید این عزیزان هر یک کیلو انسان در اینستاگرام هم‌قیمت کمی بیشتر از یک کیلوگرم گیلاس است!)

زمانی هش‌تگِ saveArash مد شده‌بود. یکی از دوستان از کانالِ «جمع‌کننده‌ی جیک‌جیک‌ها» (که احتمالاً همه می‌شناسیمش) تصویری برایم فرستاد که ببین این هش‌تگ چطور ترند شده...

بیشتر از رتبه‌ی خود این هش‌تگ، چشمم به هش‌تگ اول افتاد! به این فکر می‌کردم که یعنی این حرکت دسته‌جمعی در بهترین وضعیت قرار است جایِ آن هش‌تگ را بگیرد؟ یعنی این رقابت بین آن‌ها و چه کسانی است؟ کسانی که صدای جیک‌جیکشان از فلان جا بر می‌آید؟ (که البته چندی بعد تصویری منتشر شد که اول شدند و ظاهراً برای مدتی این رقابت را پیروز شدند!)

و البته آن میان کسی نوشته‌بود بعد از طوفان نوح، این بزرگ‌ترین طوفان است؛ و نمی‌دانم امروز چند نفر از کسانی که این نوشته را می‌خوانند آن طوفان عظیمِ جیک‌جیک‌کنندگان را به خاطر دارند (نمی‌دانم چرا هر وقت می‌نویسم جیک‌جیک کنندگان، یاد فرمانده‌ی ارتشی می‌افتم که سربازانش یک‌صدا بغ بغو می‌کردند!)

خلاصه که ما هم بستر را تحت تأثیر قرار دادیم: در توییتر، در اعتراض به فحش‌دادنِ یک نفر طوفانی از فحش راه می‌اندازیم؛ در اینستاگرام هر تصویری قرار می‌دهیم برای یک مشت لایک بیشتر؛ در تلگرام هر حرف درست یا غلطی را نشر می‌دهیم، و تمام این‌ها من را یاد محله‌های پایین شهر می‌اندازد.

اگر در محیط کار و تحصیل و جامعه به دنبال زخم‌زدن به یک‌دیگر و «پلنگ»شدن هستیم، در فضای دیجیتال هم همان‌هاییم؛ با ابزارهایی بیشتر.

از جنبش‌های اجتماعی، آسان‌ترینش را انتخاب کرده‌ایم: در خانه بنشینیم و در حالی که روی تخت دراز کشیده‌ایم، بنویسیم. همان هم کوتاه‌ترینش را انتخاب کرده‌ایم: حداکثر ۱۴۰ کاراکتر. و فکر می‌کنیم چقدر اثرگذاری والایی در جامعه داریم.

 ‌

بسیاری از اوقات فکر می‌کنم تمام آموزه‌های فکری و رفتاری، مصداق‌های مختلفی هستند از چند مفهومِ خاص. چند مفهومی که شاید هر چقدر درس‌های مهارت‌های فردی و اجتماعی را مرور کنیم، آن‌ها را در مرکزشان ببینیم.

شاید یکی از آن‌ها این باشد:

 

پی‌نوشت کاملاً نامربوط: سعی می‌کنم از هفته‌ی آینده، بخشی از نوشته‌هام در مورد حوزه‌هایی باشه که بیشتر توشون تخصص دارم :)

  • ۲ نظر
  • ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۶

من هرگز نمی‌گویم در هیچ لحظه‌ای از این سفرِ دشوار، گرفتارِ ناامیدی نباید شد.
 ‌
من می‌گویم: به امید باز گردیم قبل از اینکه ناامیدی نابودمان کند.
 ‌

-یک عاشقانه‌ی آرام، نادر ابراهیمی

  • ۱ نظر
  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۸

 ‌

انتظارِ فعال را درک می‌کنم. این که شرایط را مهیا کنیم، برای سناریوهای موجود آماده شویم، برای بهترین اقدام در "نقطه‌ای مشخص"

اما این که فقط تئوری بدهیم، هی آه بکشیم و یک سناریو را به صد زبان دوباره بگوییم، و در آخر از خانه‌ی شروع حتی یک سانتی‌متر هم فاصله نگرفته‌باشیم، نمی‌فهمم چه معنایی می‌دهد...

 ‌

پی‌نوشت: این تصویر رو از صفحه‌ی شعرهای عاشقانه در اینستاگرام برداشتم.

  • ۱ نظر
  • ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۷