محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات
  • ۲۲ آبان ۹۶، ۲۰:۳۹ - امیرمحمد البرزی
    :-|
  • ۲۲ آبان ۹۶، ۱۵:۰۲ - دفتر شما
    موافقم

۱۰ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

گاهی اوقات فکر می‌کنم اگر به من بگویند غیر از حافظ، فقط حق داری اشعار یک شاعر دیگر را بخوانی و گوش دهی، به احتمال زیاد مولوی را انتخاب خواهم کرد.

این معلم بلندمرتبه که مثنوی‌اش را «اصولُ اصولِ اصولِ الدین فی کشف الاسرار الوصول و الیقین» می‌خواند و حقیقتاً در بسیاری از اشعارش مفاهیم بلندی را به ساده‌ترین الفاظ به ما می‌آموزد.

گاهی اوقات فکر می‌کنم همان طور که اشعار مولوی اشعار خاصی‌ست، خواندنش هم باید خاص باشد! مانند «زندان» یا «متصل» محسن چاوشی، یا بسیاری از شاهکارهای شهرام ناظری.

چند روز پیش یکی از آلبوم‌های قدیمی شهرام ناظری را گوش می‌دادم، که به آهنگ «من چه دانم» رسیدم. فکر کنم بیشتر از این هر چیزی برای این اثر بنویسم اضافی باشد.

اگر اهل موسیقی سنتی هستید، لذت ببرید از این قطعه :)

 

 

مرا گویی که رایی من چه دانم / چنین مجنون چرایی من چه دانم

مرا گویی بدین زاری که هستی / به عشقم چون برآیی من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت / مرا گویی کجایی من چه دانم

مرا گویی به قربانگاه جان‌ها / نمی‌ترسی که آیی من چه دانم

مرا گویی اگر کشته خدایی / چه داری از خدایی من چه دانم

مرا گویی چه می جویی دگر تو / ورای روشنایی من چه دانم

مرا گویی تو را با این قفس چیست / اگر مرغ هوایی من چه دانم

مرا راه صوابی بود گم شد / ار آن ترک ختایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا / به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمس تبریز / ز من یکتا دو تایی من چه دانم

  • ۰ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۸
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد این آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود
من به هر سو می‌دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده‌هایم تلخ
و خروش گریه‌ام ناشاد
از درون خستهٔ سوزان
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم
همچنان می‌سوزد این آتش
نقش‌هایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی‌ساحل
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدان‌ها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان، شاد
دشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می‌دوم
گریان ازین بیداد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می‌کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، که می‌داند که بود من شود نابود
خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای، آیا هیچ سر بر می‌کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
-فریاد، از کتاب زمستان، مهدی اخوان ثالث
 ٭٭٭
پی‌نوشتِ نه چندان نامربوط:
لغت Silent به معنای ساکت، به دلیل نبود صدا و Mute به معنای ساکت، به دلیل بسته‌بودن مسیر صداست. Silent صدایی ندارد و Mute راهی برای درآوردن صدا.
در ترجمه هم معمولاً silent را ساکت و mute را صامت می‌گویند. یکی چیزی ندارد برای صدا و دیگری دارد اما نمی‌تواند آن را آزاد کند...
 
هرچند از بیرون، از هیچکدام صدایی در نمی‌آید.

میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی‌آشیان در آوردیم

 

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره‌ی نیمه‌جان در آوردیم

 

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

 

لبان سوخته‌ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان در آوردیم

 

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

 

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

 

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم

 

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم - نان در آوردیم -

 

برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم

 

به بازی‌اش نگرفتند و ما چه بازی‌ها
برای این سر بی‌خانمان در آوردیم

 

و آب‌های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم‌به‌دست شدیم و زبان در آوردیم

 

از سعید بیابانکی

زمانی به زبان گل‌ها سخن می‌گفتم
زمانی هر کلمه‌ای را که کرم ابریشم می‌گفت، می‌فهمیدم
زمانی در خفا به وراجی‌های سارها می‌خندیدم
و در رختخوابم با مکسی گپ می‌زدم

زمانی به تمام سوال‌های جیرجیرک‌ها گوش می‌دادم
و به تمام آن‌ها جواب می‌دادم
و با گریه‌ی هر دانه‌ی برفِ در حال مرگ که فرو می‌افتاد هم‌دردی می‌کردم

زمانی به زبان گل‌ها سخن می‌گفتم
چه شد که این‌ها همه از یادم رفت؟

 

سروش رضایی این اثر زیبای شل سیلوراستاین رو در قالب کلیپ الهام‌بخشی در آورده که می‌تونید از اینجا دانلود کنید.

هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود کلبه‌ی بی‌روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه‌های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده‌های برف‌ها، باد
روان بر بال‌های باد، باران
درون کلبه‌ی بی‌روزن شب
شب توفانی سرد زمستان

آواز سگ‌ها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد، زوزه
ولی ما نیک‌بختان را چه باک است؟
کنار مطبخ ارباب، آنجا
بر آن خاک اره‌های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن
وز آن ته مانده‌های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق! این دیگر بلایی‌ست
بلی، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخم‌هامان را و ما این
محبت را غنیمت می‌شماریم

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه‌ی بی‌روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگ‌ها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگ‌ها - باد، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی، سرمای پرسوز
حکومت می‌کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه‌ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان
در آن آسود بی‌تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست، دایم
دو دشمن می‌دهد ما را شکنجه
برون: سرما درون: این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله‌ور گشت
سلاح آتشین ... بی‌رحم ... بی‌رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
که این خون، خون ما بی خانمان‌هاست
که این خون، خون گرگان گرسنه‌ست
که این خون، خون فرزندان صحراست
درین سرما، گرسنه، زخم خورده،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم، آزاد...