محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۱۰ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

گاهی اوقات فکر می‌کنم اگر به من بگویند غیر از حافظ، فقط حق داری اشعار یک شاعر دیگر را بخوانی و گوش دهی، به احتمال زیاد مولوی را انتخاب خواهم کرد.

این معلم بلندمرتبه که مثنوی‌اش را «اصولُ اصولِ اصولِ الدین فی کشف الاسرار الوصول و الیقین» می‌خواند و حقیقتاً در بسیاری از اشعارش مفاهیم بلندی را به ساده‌ترین الفاظ به ما می‌آموزد.

گاهی اوقات فکر می‌کنم همان طور که اشعار مولوی اشعار خاصی‌ست، خواندنش هم باید خاص باشد! مانند «زندان» یا «متصل» محسن چاوشی، یا بسیاری از شاهکارهای شهرام ناظری.

چند روز پیش یکی از آلبوم‌های قدیمی شهرام ناظری را گوش می‌دادم، که به آهنگ «من چه دانم» رسیدم. فکر کنم بیشتر از این هر چیزی برای این اثر بنویسم اضافی باشد.

اگر اهل موسیقی سنتی هستید، لذت ببرید از این قطعه :)

 

 

مرا گویی که رایی من چه دانم / چنین مجنون چرایی من چه دانم

مرا گویی بدین زاری که هستی / به عشقم چون برآیی من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت / مرا گویی کجایی من چه دانم

مرا گویی به قربانگاه جان‌ها / نمی‌ترسی که آیی من چه دانم

مرا گویی اگر کشته خدایی / چه داری از خدایی من چه دانم

مرا گویی چه می جویی دگر تو / ورای روشنایی من چه دانم

مرا گویی تو را با این قفس چیست / اگر مرغ هوایی من چه دانم

مرا راه صوابی بود گم شد / ار آن ترک ختایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا / به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمس تبریز / ز من یکتا دو تایی من چه دانم

  • ۰ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۸
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد این آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود
من به هر سو می‌دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده‌هایم تلخ
و خروش گریه‌ام ناشاد
از درون خستهٔ سوزان
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم
همچنان می‌سوزد این آتش
نقش‌هایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی‌ساحل
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدان‌ها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان، شاد
دشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می‌دوم
گریان ازین بیداد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می‌کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، که می‌داند که بود من شود نابود
خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای، آیا هیچ سر بر می‌کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
 
-فریاد، از کتاب زمستان، مهدی اخوان ثالث
 ٭٭٭
پی‌نوشتِ نه چندان نامربوط:
لغت Silent به معنای ساکت، به دلیل نبود صدا و Mute به معنای ساکت، به دلیل بسته‌بودن مسیر صداست. Silent صدایی ندارد و Mute راهی برای درآوردن صدا.
در ترجمه هم معمولاً silent را ساکت و mute را صامت می‌گویند. یکی چیزی ندارد برای صدا و دیگری دارد اما نمی‌تواند آن را آزاد کند...
 
هرچند از بیرون، از هیچکدام صدایی در نمی‌آید.

میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی‌آشیان در آوردیم

 

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره‌ی نیمه‌جان در آوردیم

 

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

 

لبان سوخته‌ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان در آوردیم

 

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

 

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

 

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم

 

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم - نان در آوردیم -

 

برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم

 

به بازی‌اش نگرفتند و ما چه بازی‌ها
برای این سر بی‌خانمان در آوردیم

 

و آب‌های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم‌به‌دست شدیم و زبان در آوردیم

 

از سعید بیابانکی

زمانی به زبان گل‌ها سخن می‌گفتم
زمانی هر کلمه‌ای را که کرم ابریشم می‌گفت، می‌فهمیدم
زمانی در خفا به وراجی‌های سارها می‌خندیدم
و در رختخوابم با مکسی گپ می‌زدم

زمانی به تمام سوال‌های جیرجیرک‌ها گوش می‌دادم
و به تمام آن‌ها جواب می‌دادم
و با گریه‌ی هر دانه‌ی برفِ در حال مرگ که فرو می‌افتاد هم‌دردی می‌کردم

زمانی به زبان گل‌ها سخن می‌گفتم
چه شد که این‌ها همه از یادم رفت؟

 

سروش رضایی این اثر زیبای شل سیلوراستاین رو در قالب کلیپ الهام‌بخشی در آورده که می‌تونید از اینجا دانلود کنید.

هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود کلبه‌ی بی‌روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه‌های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده‌های برف‌ها، باد
روان بر بال‌های باد، باران
درون کلبه‌ی بی‌روزن شب
شب توفانی سرد زمستان

آواز سگ‌ها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد، زوزه
ولی ما نیک‌بختان را چه باک است؟
کنار مطبخ ارباب، آنجا
بر آن خاک اره‌های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن
وز آن ته مانده‌های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق! این دیگر بلایی‌ست
بلی، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخم‌هامان را و ما این
محبت را غنیمت می‌شماریم

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه‌ی بی‌روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگ‌ها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگ‌ها - باد، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی، سرمای پرسوز
حکومت می‌کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه‌ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان
در آن آسود بی‌تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست، دایم
دو دشمن می‌دهد ما را شکنجه
برون: سرما درون: این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله‌ور گشت
سلاح آتشین ... بی‌رحم ... بی‌رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
که این خون، خون ما بی خانمان‌هاست
که این خون، خون گرگان گرسنه‌ست
که این خون، خون فرزندان صحراست
درین سرما، گرسنه، زخم خورده،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم، آزاد...

عبارتی هست از سعدی که بنی‌آدم اعضای یک پیکرند (یا اعضای یکدیگرند) خیلی دوست داشتم فرصتی بهم دست بده راجع بهش بنویسم... مثل اکثر چیزای دیگه یه روش برخورد با این مصراع اینه که افتخار کنیم که این عبارت سردر سازمان ملل حک‌شده و آریایی نیستی اگه کپیش نکنی! اما بد نیست فکر کنیم عضو یک پیکر بودن یعنی چی که اینقدر اهمیت داره.

 

تو مسیر فرگشت، سلول‌ها شروع کردند به پیشرفت‌کردن. کم‌کم مشکل کمبود مواد غذایی پیش اومد و سلول‌هایی به وجود اومدن که به جای کربن از مواد دیگه‌ای استفاده کنن. کم‌کم سلول‌هایی به وجود اومدن که به مواد غذایی اطراف وابسته نبودن و می‌تونستن خودشون غذای خودشون رو بسازن. هر چی جلوتر می‌ریم می‌بینیم سلول‌ها توانایی‌های مختلفی رو کسب می‌کنن تا شایستگی بقا داشته‌باشن؛ مثل خیاطی که روز به روز دوخت‌های مختلف، برش‌های شیک‌تر و طرح‌های متفاوت رو یاد می‌گیره و سعی می‌کنه سرعتش رو هم بالاتر ببره تا از بقیه‌ی خیاط‌ها بهتر باشه. و این پیشرفت ادامه پیدا می‌کنه، ادامه پیدا می‌کنه و ادامه پیدا می‌کنه تا جایی که می‌بینیم کلونی‌ها تشکیل می‌شن: سلول‌هایی که هنوز مستقل از هم عمل می‌کنن اما کنار هم هستن و مجموعه‌شون به اندازه‌ی جمع تک‌تک اجزائش کار می‌کنه. مثل کارگاهی که توش ده نفر از همون خیاط‌های مثال قبل کنار هم کار می‌کنن. این ده نفر مستقل از هم فعالیت می‌کنن اما اگر هر کدوم روزی سه لباس می‌دوختن، مجموعه‌ی کارگاهشون روزی ۳۰ لباس آماده می‌کنه. قبلاً اگر یکیشون یک روز دستش درد می‌گرفت، کارشون می‌خوابید اما امروز هرچند راندمان کار میاد پایین و در اون روز ۲۷ لباس آماده می‌شه اما مجموعه‌ی کارگاه دیگه نمی‌خوابه یا به عبارت دیگه مجموعه یک مقدار پایدارتر از اون تک نفرهاست؛ راندمان پایین‌تر میاد اما صفر نمی‌شه.

و گذشت و گذشت و گذشت تا سلول‌های این کلونی‌ها رو به تخصصی‌شدن آوردن. دیگه همه‌ی سلول‌ها با هم درگیر فتوسنتز، متابولیسم، رشد، دفع مواد زائد و تولید مثل نمی‌شدند:

 

از جایی به بعد قرار شد یک سری از سلول‌ها فتوسنتز کنند و حاصل را جز خودشان با بقیه هم به اشتراک بگذارند. یک عده قرار شد انرژی را ذخیره کنند و به وقتش آزاد کنند، نه برای خودشان که برای کل مجموعه. به یک سری از سلول‌ها گفتند نیازی نیست دیگر خودتان را درگیر فتوسنتز و متابولیسم کنید؛ این کارها با ما فقط شما دفع مواد زائد کل مجموعه را بر عهده بگیرید. یک عده هم قرار شد فقط به بقای سیستم و تکثیر آن فکر کنند و خیالشان از بابت انرژی، منبع تأمین آن یا دفع مواد زائدش راحت باشد.

و از یک جایی به بعد قرار شد در آن کارگاه خیاطی، یک نفر طرح‌ها را بکشد، یک نفر سفارش بگیرد، یک نفر برش‌ها را بزند و یک نفر هم بدوزد. اینجا دیگر اگر کسی از مجموعه حذف می‌شد یا راندمانش کاهش می‌یافت کل کار به شدت تحت تأثیر قرار می‌گرفت؛ اینجا دیگر هیچ کدام از اجزا به تنهایی خارج مجموعه زنده نبود.

اما این مجموعه‌ی جدید بشدت از کلونی قبلی بیشتر توسعه پیدا کرد. سفارش‌های بیشتری را پذیرش می‌کردند و بیشتر هم تحویل می‌دادند. هر کجا هم که کم می‌آوردند به تعداد کارکنان آن بخش اضافه می‌کردند. انگار سطح تک‌سلولی، سطح فعالیت اجزا بود؛ در سطح کلونی، اجزا کنار هم کار می‌کردند؛ و در این سطح پرسلولی کلونی‌های مختلف (طراح، برش‌زن، دوزنده) با هم یک مجموعه را تشکیل داده‌اند! حالا این مجموعه‌ی جدید به دلیل ساختار ماژولار خود (مبتنی بر بخش‌های مختلف‌بودنش) اگر نیاز داشت می‌توانست بخش‌های جدیدی به خودش اضافه کند. وقتی دید نیاز به طرح‌های جدید دارد بخش نوآوری را به خودش اضافه کرد و وقتی احساس کرد لازم است تأمین و تعمیر چرخ‌های خیاطی سریع‌تر و بهتر انجام شود، مسئولیتش را از دوش دوزنده‌ها برداشت و بخش فنی را به خودش اضافه کرد.

این مجموعه‌ی جدید، اجزای مختلفی دارد اما خروجی‌اش حتی از جمع تک‌تک اعضائش هم بیشتر است. چند فنی‌کار، چند هنرمند، چند برش‌کار و چند دوزنده در کنار هم بخش قابل توجهی از پوشاک جامعه را تأمین می‌کنند و در کنار آن احساس‌های خوبی هم به مردم می‌دهند.

 

این کارگاه چند بخش دارد؛ مثل اعضای بدن یک انسان. و هر بخشش چند عضو دارد؛ مثل سلول‌های هر ارگان. حالا که کارگاه ما از کلونی‌بودن پیشرفت کرده و پرسلولی شده، شاید به ظاهر کمتر به اجزائش نیاز پیدا کرده (به تک‌تک سلول‌ها) اما نباید فراموش کند که سیستم پرسلولی مانند کلونی نیست: از کار افتادن یک ارگان تمام سیستم را فلج می‌کند. اگر بخش برش کارگاه ما خراب شود تمام سفارش‌ها روی زمین می‌مانند حتی اگر بهترین دوزنده‌ها را داشته‌باشیم. و این ارگان‌ها چیزی نیستند جز مجموعه‌ی سلول‌ها. شاید به ظاهر حذف یک سلول مشکلی در این جاندار پرسلولی ما ایجاد نکند اما شرایط ضعیف‌کننده‌ی سلول‌ها در صورت ادامه موجب ضعیف‌شدن اندام و در نهایت باعث فلج‌شدن یا مرگ جاندارمان می‌شود. به همین دلیل است که وقتی بخش دفع مواد زائد مشکل پیدا می‌کند اغلب بخش‌های بدن برای رفع مشکل بسیج می‌شوند چون دفع مواد زائد خودشان هم با مشکل مواجه می‌شود و نمی‌بینیم کسی را که بگوید خب قلبم را کنار بگذارید، بقیه‌ی سلول‌های بدنم خودشان موادشان را جابجا می‌کنند.

 

و همان طور که اجزا پیکر را می‌سازند، بنی‌آدم هم می‌توانند سازنده‌ی یک پیکر باشند. پیکری که قدرتش از جمع تک‌تک بنی‌آدم‌ها هم بیشتر باشد و چیزهایی از خودش نشان دهد که از هیچ انسان یا کلونی انسانی‌ای قابل دیدن نیست. در این سازمان، هر چند جزء یک وظیفه را بر عهده می‌گیرند. در این سازمان اجزاء به تنهایی زنده نمی‌مانند؛ اجزا بدون جزء دیگر با مشکلات خیلی زیادی مواجه می‌شوند. و غفلت از هر جزئی به بهانه‌ی کوچک‌دیده‌شدن کارش ضرر جبران ناپذیری به بقای کل سیستم وارد می‌کند. گذر از تک‌سلول به کلونی و از کلونی به پرسلولی مشقت‌های خودش را دارد. انتخاب با خودمان است:

 

پرسلولی‌شدن برای انسان توانایی متابولیسم پیچیده را به ارمغان آورد. انسان پرسلولی در مقایسه با نیاکان کلونی یا تک‌سلولی خود توانست اطلاعات بیشتری از محیط اطرافش جمع‌آوری کند. این پرسلولی‌شدن باعث شد ما بتوانیم بیندیشیم، درک کنیم، و عشق را تجربه کنیم.

انتخاب با خودمان است: جامعه‌ی بنی‌آدم را مانند یک کلونی انسانی نگاه داریم یا تکامل بیابیم و مانند یک پرسلولی، هر یک را اجزای یک پیکر ببینیم...

 

پی‌نوشت:

زمانی که داشتم این متن را می‌نوشتم یاد شعر آی آدم‌های نیما یوشیج افتادم... مانی رهنما این شعر را بسیار زیبا خوانده؛ اگر تمایل داشتید شاید گوش‌دادن به این آهنگ تجربه‌ی ارزشمندی باشد.

 

دانلود آهنگ آی آدم‌ها با صدای مانی رهنما

  • ۰ نظر
  • ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۲۰

کهنه صرافان دنیا از تصرف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلف می خورند

می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسف می خورند!

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفره ی چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلف می خورند

آخر این قصه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!

 

شعر از علیرضا قزوه

  • ۰ نظر
  • ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۲۲

باز هم منتظری؟

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز

که صبح است، بهار آمده است...

تو بهاری آری

خویش را باور کن :)

 

از مجتبی کاشانی

  • ۰ نظر
  • ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۳۱

چیزی تا تحویل سال نمونده. تحویل از ۹۴ به ۹۵. دوستی ایمیل‌زده‌بود که یک سری مرزها قراردادی هستند. قراردادی که می‌ذاریم تا شاید یادآور چیزهایی باشه، یا شاید بهونه‌ای بشه برای کارهایی... و این اتفاقات، تصمیم‌ها و کارهاست که به این مرزهای قراردادی ارزش میده.

به بهونه‌ی این مرز با ارزش بین لحظه‌ی آخر سال ۹۴ و لحظه‌ی اول سال ۹۵، دو قسمت از قصیده‌ی آبی خاکستری سیاه از حمید مصدق رو می‌نویسم و امیدوارم به تو سال ۹۵ "حال" همه‌مون خوب باشه :)

 

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی‌ست
می‌توان
بر درختیی تهی از بار، زدن پیوندی
می‌توان در دل این مزرعه‌ی خشک و تهی بذری ریخت

می‌توان از میان فاصله‌ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست

چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانه‌اش ویران باد
من اگر ما نشویم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد

.

آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می‌پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران...
باران...
پر مرغان نگاهم را شست
آب رویای فراموشی‌هاست

خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی‌هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم
و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار: سحر نزدیک است...

  • ۱ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۳۵

شعری هست از ملک‌الشعرای بهار. یکی از قشنگ‌ترین اجتماعیاتیه که تا الآن خوندم.

تو آخرین ساعات سال، گزیده‌ای ازش رو براتون می‌ذارم...

 

این دود سیه‌فام کز بام وطن خاست

از ماست که‌ بر ماست

وین شعله‌ی سوزان که برآمد ز چپ و راست

از ماست که‌ بر ماست

 

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

از ماست که‌ بر ماست

 

ما کهنه چناریم کز باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم‌، آتش ما در شکم ماست

از ماست که‌ بر ماست

 

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است

زین قوم شریفست

نی جُرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست

از ماست که‌ بر ماست

 

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم

تا روز نخفتیم

و امروز بدیدیم که آن جمله معماست

از ماست که‌ بر ماست

 

گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالی‌ست‌؟

بیداری ما چیست‌؟

بیداری طفلی‌ست که محتاج به‌ لالاست

از ماست که‌ بر ماست

 

از شیمی و جغرافی و تاربخ‌، نفوریم

از فلسفه دوریم

وز قال و إن قلت‌، به هر مدرسه غوغاست

از ماست که‌ بر ماست

 

گویند بهار از دل و جان عاشق غربی‌ست

یا کافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست

از ماست که‌ بر ماست

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۲۰