محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۱۱ مطلب با موضوع «مسیر علم» ثبت شده است

معمولاً مسیر علم را افراد زیادی از نقاط مختلفی از دنیا پیش می‌برند. هر چند این بین گاهی کسانی می‌آیند که یک تنه بارِ به پیش‌بردن یک نسل را بر دوش می‌کشند. اما عموماً این افراد هم (همانطور که نیوتون در مورد خودش گفته) بر دوش غول‌ها می‌ایستند که می‌توانند افق‌های بلندتری را ببینند.

همین فعالیت‌های چند مرکزی است که باعث می‌شود در علم documentation فراوان باشد. جستجوی هر عبارتی در Google Scholar شما را با کوهی از نوشته‌ها و مقالات علمی روبرو می‌کند.

 ‌

اما یک مطالعه‌ی علمی از کجا باید شروع شود؟

 ‌

گفتم خبر برگزاری این کارگاه را اینجا هم بنویسم...

همانطور که قبلاً در موردش نوشته‌بودم ، پژوهش و تحقیق چیزی بیشتر از گوگل‌کردن یا سفارش‌دادن به دفاترِ میدان انقلاب است. از طرف دیگر کلاس‌ها و کارگاه‌های روش تحقیق که در دانشگاه برگزار می‌شود، در بسیاری از موارد انبوهی از داده‌های خام و لکچرهای خشک را شامل می‌شود که در نهایت آنچنان سودی به شرکت‌کنندگان نمی‌رساند.

با حمایت دفتر استعدادهای درخشان دانشگاه علوم پزشکی ایران، اولین دوره‌ی کارگاه کوماندوی ریسرچ برای رفع این مشکل برگزار می‌شود.

قصد دارم ضمن استفاده از دانش دو نفر از هیئت‌علمی‌های ارزشمند دانشگاهمان، دوره‌ی روش تحقیقی با فلسفه‌ی Learning by Doing برگزار کنم (همان روشی که خودم غالب آموخته‌هایم را مدیونش هستم)

محدودیتی برای شرکت‌کنندگان وجود ندارد اما با توجه به اکثریت شرکت‌کنندگان، و مثال‌هایی که زده‌خواهد شد، احتمالاً دانشجویان غیر از دانشگاه‌های علوم پزشکی، کمتر بتوانند از دوره استفاده کنند.

اگر علاقمند به شرکت در این دوره بودید، می‌توانید از این گوگل‌فرم استفاده کنید...

کانال اطلاع‌رسانی کارگاه: @research_commando

پیش‌نوشت: این نوشته، ترجمه‌ی متعهد به مفهومِ غیرمتعهد به متنی است از In the AI Age, "Being Smart" Will Mean Something Completely Different از سایت Harvard Business Reviews.

 ‌

Andrew Ng، متخصص علوم کامپیوتر که مدارکش را از دانشگاه‌های کارنگی، MIT، و کالیفرنیا کسب کرده و در استنفورد مشغول است، معتقد است هوش مصنوعی همان کاری را با ما خواهد کرد که کشف الکتریسیته با نسل قبلیمان کرد.

متخصصان پیش‌بینی کرده‌اند تعداد موقعیت‌های شغلی و خدماتی که توسط هوش مصنوعی اشغال می‌شود، ۱۰ برابر بیشتر از آن‌هاییست که تا امروز به اتوماسیون سپرده شده. رسماً خیلی‌ها خانه‌نشین می‌شوند!

به شخصه امروز که برای بروز کردنِ یکی از نرم‌افزارهایم به بازار سر زدم، دیدم نرم‌افزاری هست که طبق ادعایش به کمک هوش مصنوعی از روی علائم، بیماری را حدس می‌زند. نمی‌دانم پایه‌ی علمی این نرم‌افزار چقدر قوی است و مثلاً براساس استقرا از روی علائم بیماران دیگر تشخیص می‌دهد (مانند برخی پزشکان!) یا الگوریتم‌های تشخیصیِ پیچیده‌تری دارد؛ اما به هر حال تشخیص پزشکی هم مانند بسیاری از مهارت‌های حل مسئله به چالش کشیده‌شده.

در این عصری که رقیبانمان (مانند ابرکامپیوترهای IBM) به سرعت پردازش می‌کنند، سریع‌تر از ما به یاد می‌آورند، و به سرعت الگوها را پیدا کرده و راه‌حل‌های جایگزین بیشتری را بررسی می‌کنند، دیگر نمی‌توانیم روی تست‌های هوش سنتی تکیه کنیم.

 ‌

با این وجود بسیاری معتقدند با وجود این پیشرفت‌ها، ما انسان‌ها همچنان کارهایی که نیاز به تفکر نقاد، خلاقیت‌ و نوآوری و به طور کلی فعالیت‌های شناختیِ سطح بالا دارند را برای خودمان نگاه خواهیم داشت (قبلاً سخنرانی‌ای در TED با این موضوع را اینجا نوشته‌بودم). شاید بخشی از این‌ها همان چیزی باشد که هوش هیجانی می‌نامیم.

به هر حال شاید به خاطر ذاتِ تأیید گرایمان، و تکیه‌ای که «خود»مان داریم (به جای تکیه بر واقعیت) این مهارت‌ها به طور ذاتی در ما پرورش پیدا نکرده‌باشند. معنای جدیدِ باهوش بودن، نه به کمیت، که به کیفیتِ تفکر، گوش‌دادن، آموختن و ارتباط‌دادنِ آموخته‌ها تکیه دارد. برای رسیدن به مهارت‌های مورد نیازمان، باید بیشتر بر داشتن ذهن باز، آموختن از تجربیات، اصلاح باورها و ارتقای تفکر و مهارت‌های شناختی تمرکز کنیم.

به بیان دیگر باید فروتنی بیشتری در برابر واقعیت داشته‌باشیم و دو مانع بزرگ، یکی «خود»مان و یکی ترس‌هایمان، را کنار بگذاریم تا بتوانیم ارزش‌های بیشتری ایجاد کنیم.

 ‌

معمولاً با دوستانم که صحبت می‌کنم، می‌گویم اگر ما دانشجوها (چه رشته‌های فنی، چه درمانی، چه مدیریتی) به اثر فناوری و خصوصاً حوزه‌هایی مانند هوش مصنوعی، big data و... توجه نکنیم، باید منتظر باشیم که همون بلایی که اسنپ سرِ آژانس‌ها آورد، ولو بدتر، سرِ ما بیاد.

بد نیست هر از گاهی این جمله‌ی آرنو پنزیاس که از پیام اختصاصیِ متمم برداشتم رو به خودمون یادآوری کنیم (قبلاً برای بازنشر این تصویر از گروه متمم اجازه گرفته‌شده)

یکی از اولین عناوینی که در کارگاه‌های دانشگاهی در کنار مقاله‌نویسی و مقاله‌خوانی و روش تحقیق دیده می‌شود، «کارگاه پروپوزال‌نویسی» است. به عنوان یک دانشجو اولین چیزی که با شنیدن پروپوزال به ذهنم می‌آید، یک فرمتِ از پیش تعریف‌شده است که احتمالاً توسط دانشکده تدارک دیده‌شده. فرمتی که داخلش «خلاصه‌ی طرح»، «مقدمه»، «لزوم طرح»، «شرح طرح»، و احتمالاً قسمت‌هایی برای موارد مالی، پرسنلی یا زمان‌بندی به چشم می‌خورد.

 ‌

اما مفهوم پروپوزال چیزی بیشتر از این است. در لغت‌نامه‌ی وبستر، پروپوزال «چیزی را در نظر گرفتن» تعریف شده (و البته در معنای خاص به معنای خواستگاری‌کردن).

می‌توان گفت هر زمانی که پیشنهاد انجام کاری را می‌دهیم، قصد می‌کنیم مطلبی را روی میز بگذاریم، یا کاری انجام دهیم، در حقیقت داریم پروپوزالی تنظیم می‌کنیم. اما شاید اینجا هم ردپای فرهنگ شفاهیمان را می‌توانیم ببینیم. در بسیاری از مواردی که قصد داریم کاری انجام دهیم، آن کار به شفاهی و با استدلال‌های کلی پیشنهاد (propose) می‌دهیم.

در ایام اخیر به عنوان یک تمرین، هر گاه قرار بوده پیشنهادی را مطرح کنم، یا کاری را انجام دهم و برای کسانی آن را توضیح دهم، سعی کرده‌ام برایش پروپوزالی تنظیم کنم. زمانی که قرار است پروپوزالی تنظیم کنم (چه به صورت چاپی تحویل دهم، چه PDF) باید برای آن یک کاور طراحی کنم. برای طراحی یک کاور، هر چقدر هم ساده باشد، باید شناسنامه‌ای برای آن کار تنظیم کنیم. عنوان، توضیحی کوتاه، شاید اسمِ خودمان یا اسمِ مخاطبِ طرح. این به تنهایی باعث می‌شود به آن طرح کمی دقیق‌تر فکر کنیم و برایش موجودیت قائل باشیم.

از طرف دیگر معمولاً دقتِ ما در نوشتن بیشتر از صحبت‌کردن است. وقتی چیزی را می‌نویسیم باید به زیر و زِبَر نوشته‌مان فکر کنیم. از طرف دیگر وقتی قرار است نوشته‌ای تحویل دهیم، مضحک است ۲ صفحه و نیم تحویل بدهیم در حالی که یک صفحه‌اش کاور است! در واقع نوشتنِ پروپوزال باعث می‌شود مبسوط بنویسیم. مانند پروپوزال‌های آکادمیک اهمیت کار را بنویسیم تا موقع توضیح، یادمان نرود هدفمان چه بود. توضیحات را مرحله به مرحله توضیح دهیم و استدلال‌هایمان را ردیف کنیم و در آخر کل طرح را در قالبی شکیل ثبت کنیم تا بعداً خودمان هم راحت‌تر بدانیم می‌خواهیم چه کنیم.

 ‌

پیشنهاد می‌کنم هر جا که مقدور بود، برای طرح‌ها، فکرها و کارهایتان پروپوزال تنظیم کنید. اگر فرصت کنید، به مهارت نوشتن و طراحیِ شما هم اضافه می‌کند. به علاوه این کار می‌تواند کمک کند طرح و پیشنهادتان وجهه‌ی حرفه‌ای‌تری پیدا کند.

راستی در مواردِی که چندان رسمی و قصد ندارید پروپوزال سیاه و سفیدِ چاپی ارائه دهید، شاید بد نباشد به جای Word در Power Point پروپوزالتان را تنظیم کنید و در قالب PDF خروجی بگیرید. (البته یادتان باشد صفحه را ایستاده (Portrait) تنظیم کنید نه خوابیده (Landscape)).

  • ۰ نظر
  • ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۲

علم برای من همواره یکی از جذاب‌ترین مسائل بوده. این که بتونم دنیای اطرافم رو بهتر مدل کنم و بفهمم و همچنین بتونم مهندسی کنم، احساس دوست‌داشتنی‌ای داره. اونچنان فرقی نمی‌کنه تسلط به دانش فیزیک و شیمی و مشتقاتش باشه و مهندسی، مهندسی مواد و ساختارهای الکترونیکی و مکانیکی بشه، یا تسلط به دانش بیولوژی و مهندسی بدن انسان (اسمش رو بذارید پزشکی)، یا تسلط بر علوم انسانی باشه و مهندسی، با هدف طراحی فعالیت‌های انسانی مؤثر.

به هر حال چیزی که تو این فضا برای من خیلی لذت بخشه، زاییده‌شدن علوم مختلف از هم دیگه با تغییر میدان دیده. این که چطور از بالا نگاه‌کردن به فیزیک چیزی رو تولید می‌کنه که بهش می‌گیم شیمی و از بالا نگاه‌کردن به شیمی زیست‌شناسی رو پدید میاره. چطور قوانین خرد تو مقیاس‌های مختلف قوانین مختلفو به وجود میارن و مثلاً ما بدون توجه به جزئیات قوانین نیروهای الکترومغناطیس، قوانین شیمی رو بررسی می‌کنیم در حالی که درون‌مایه‌ی بخش اعظمش همون نیروها اند. و این که چطور این قوانین به ظاهر خشک و بی‌روح می‌تونن موجودات هوشمندی رو به وجود بیارن.

اواخر دبیرستان که بودم شروع‌کردم به نوشتن کتاب "جهان ما". تو این کتاب قصد داشتم به جهان و اتفاقاتش با یه تم تاریخ علم، از نگاهی که بالا گفتم نگاه کنم و زوم دوربین رو از قوانین ریز فیزیک کم‌کم بالا بیارم. مقدمه و چند بخش کتاب نوشته‌شده اما اخیراً کتاب‌هایی رو دارم می‌خونم که استانداردم از کتاب رو بالاتر برده (هر چند خیلی از کتاب‌هایی که مجبور می‌شم بخونم باز استانداردمو پایین میاره!) اما به هر حال احساس می‌کنم مطالبی که نوشتم خیلی مناسب یک کتاب نباشه. شاید در قالب یک یا دو یادداشت تو محفل...

کلاً نوشتنش رو متوقف کردم و شاید بعداً راجع به این نگاه و مطالبش بیشتر بنویسم. اما فعلاً مقدمه‌ی کتاب که توش بیشتر راجع به تولد علم و ارتباطش با فناوری هست رو می‌تونید در ادامه‌ی این مطلب بخونید.

***

 

پیش‌نوشت:

این نوشته قسمتی از مبحث مسیر علم است که خیلی وقت بود آن را به روز نکرده‌بودم. البته این نوشته یک نوشته‌ی مستقل است اما شاید بد نباشد سایر مطالب مربوط به مسیر علم را هم بخوانید تا بهتر فضای صحبت را حس کنید.

 

در دنیای علمی عناوین مختلفی مانند شیمی‌دان (chemist)، ریاضی‌دان (mathematician)، فیزیک‌دان (physicist)، زیست‌شناس (biologist) و... داریم. در کنار این صفات همواره وجود کلمه‌ی دانشمند (scientist) برایم جالب بوده. بیولوژیست در بیولوژی ماهر است. شیمیست بر شیمی و فیزیکیست بر فیزیک تسلط دارد. اما ساینتیست بر "علم" تسلط دارد. جالب اس که اگر کمی به واژه و فسلفه‌ی آن وفادار باشیم بی‌دقتی‌ست اگر به زیست‌شناس، شیمی‌دان، فیزیک‌دان یا ریاضی‌دان دانشمند بگوییم. دانشمند کسی‌ست که به کلی بر دانش مسلط باشد. به همین ترتیب‌اند کوماندوها!

بین نیروهای مسلح، تخریب‌چی داریم؛ تک‌تیرانداز داریم؛ اطلاعاتی داریم؛ متخصص نبرد تن به تن داریم؛ حتی گروه‌های مختلفی برای درگیری در ساختمان یا دشت باز تعلیم می‌بینند. اما کوماندوها به نوعی دانشمندان این عرصه‌اند: یک کوماندو، می‌تواند تن به تن درگیر شود. می‌تواند به عنوان تخریب‌چی حمله کند. می‌تواند با اسلحه‌ی تک‌تیرانداز به شکار بنشیند یا به جایی نفوذ کند. چه در ساختمان و چه در دشت باز یا اردوگاه دشمن.

 

ممکن است یک کوماندو به اندازه‌ی یک "متخصص آزادکردن گروگان‌های ساختمان" در این کار مهارت نداشته‌باشد اما در بسیری از موارد، زمانی که گره با دندان هم باز نمی‌شود کار را به گروه کوماندوها می‌سپارند.

به همین ترتیب یک دانشمند شاید در تمام حوزه‌های علم به اندازه‌ی متخصصین آن حوزه‌ها ورود نداشته‌باشد اما اصولاً دانشمندان اند که می‌توانند جهش‌های بزرگ در علم ایجاد کنند.

در حقیقت دانشمند، یک لایه بالاتر از شاخه‌های علم را می‌بیند: او فارغ از شاخه‌بندی‌ها و تقسیمات آکادمیکِ علم، خود "علم" را می‌خواند و در مقایسه با متخصص یک حوزه‌ی خاص، مانند کسی است که یک زبان برنامه‌نویسی را بلد است یا این که به طور عمومی "برنامه‌نویسی" می‌داند. آنکه جاوا می‌داند جاوا را می‌داند و در حصار جاوا می‌ماند. اما برنامه‌نویس، برنامه‌نویسی می‌کند و به فراخور کاری که می‌خواهد انجام دهد زبان خاصی را انتخاب می‌کند و اگر لازم شد یاد می‌گیرد. و البته بسیار دیده‌ام "برنامه‌نویس‌ها" سریع‌تر یک زبان جدید را یاد می‌گیرند تا کسانی که زبانی را بلد اند و می‌خواهند دوزبانه شوند.

و اگر بخواهم مثال مبالغه‌آمیزی بزنم، یک تعمیرکار هر وقت لازم داشت کار با ابزار جدید را یاد می‌گیرد اما کسی که "متخصص کار با انبردست" است هر چقدر هم متخصص، بعید می‌دانم به اندازه‌ی تعمیرکار اول بتواند مفید باشد (و البته حواسم هست که بعضی تعمیرکارها در استفاده از انبردست تخصص ویژه‌ای دارند اما این از آن یکی طرف درست نیست)

 

در برحه‌ای از زمان ما دست به جدا کردن تار و پود جهان زدیم و رشته‌های مختلفی را ایجاد کردیم. اما امروز اغلب بر این باورند که شناخت یک تار از جهان نمی‌تواند به خوبی به شناختمان از جهان کمک کند؛ پس امروز دوباره مشغول تابیدن تار و پودهای جهان شده‌ایم.

شاید نزدیک نباشد دنیایی که تمام دانش‌پژوهانش دانشمند باشند (یا دانشمندانی که حالا انبردست را بهتر می‌شناسند) اما حداقل می‌توانیم به سمتی حرکت کنیم که متخصصان هر تار، از دیگر رشته‌های جهان هم بدانند تا شاید کم‌کم این دانش‌پژوهان و متخصصانمان هم کوماندوهای دنیای علم شوند.

دو چیز خیلی صدا می‌کند:

خرده پول، و خرده اطلاعات...

 

-منسوب به آلبرت انیشتین

  • ۰ نظر
  • ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۹

پیش‌نوشت: این نوشته‌ایه از نوشته‌های بخش مسیر علم . پیشنهاد می‌دم قبل از خوندن این متن، حتماً مدل ذهنی محقق رو قبلش بخونید.

 

در بخش مدل ذهنی، گفتیم هدف تحقیق، چیزی نیست جز پیدا کردن پاسخ یک سؤال. همون طور که مشخصه، مهم‌ترین مرحله‌ی تحقیق واضح‌کردن سؤال هستش. وقتی که من دنبال چیزی باشم که دقیقاً برای خودم تعریف دقیقی نداره، معیاری ندارم که تشخیص بدم آیا به پاسخ رسیده‌م یا نه. دقیق، تعریف شدن سؤال علاوه بر این که به من معیاری میده برای ارزیابی جواب، می‌تونه مسیر رسیدنم به پاسخ رو مشخص‌تر کنه. این که من بدونم پاسخی که می‌خوام از چه جنسیه، رفتار من با اطلاعات اولیه‌م رو مشخص‌تر می‌کنه. راجع به مسیر رسیدن به پاسخ بعداً بیشتر می‌نویسم اما چیزی که مهمه اینه که مشخص بودن سؤال (که در نتیجه‌ش جنس جواب رو مشخص می‌کنه) وضعیت من در هر لحظه از فرایند تحقیق رو تعیین می‌کنه. سؤال مشخص، باعث می‌شه حداقل یه دید کلی از این که کدوم بخش از اطلاعاتم رو باید گسترش بدم، کدوم گره‌ها احتمالاً در مسیر پاسخ هستند و سؤالاتی از این دست رو واضح‌تر می‌کنه. فرض کنید زمانی سؤال من اینه که «وبلاگمو چیکار کنم؟» این سؤال خیلی کلیه و باید دقیق‌تر مطرح شه. چطور بازدیدش رو بالا ببرم؟ چطور page rank اون توی گوگل رو افزایش بدم؟ چطور توی جشنواره‌ها مقام بیاره؟ مشخص‌تر شدن سؤال باعث می‌شه مسیر پیدا کردن پاسخ خودش رو بهتر نشون بده. وقتی بحث بازدید باشه، تبلیغ ممکنه مسیر خوبی باشه(دقت کنید که همین تبلیغ هم یک ایده‌ی کلیه و روش تبلیغ، مخاطب و... همه بخشی از مسیر پیدا کردن پاسخ میشه) اگه مسئله‌ی page rank باشه، باید دنبال الگوریتم‌های تعیین این امتیاز و روش‌های SEO برای بالابردن اون بریم. وقتی بحث جشنواره مطرح باشه، باید جشنواره‌ش مشخص بشه و بریم سراغ دستورالعمل‌های جشنواره و بررسی برگزیده‌های دوره‌های قبلش.

 

مسئله‌ی دیگه‌ای که در مشخص کردن سؤال مطرحه، ساده‌کردن و خرد کردن سؤاله. خیلی اوقات سؤال مشخصه اما جواب یا مسیر پیدا کردن اون به سادگی قابل تشخیص نیست. راهبرد خرد کردن سؤال می‌تونه اینجا به نظم دادن به فکر کمک زیادی بکنه. مثلاً راجع به بهتر کردن وبلاگ، می‌تونم سؤالم رو به چند بخش خرد کنم: چطور مخاطب جدید اضافه کنم؟ چطور مخاطبان گذری(کسانی که مثلاً با یک بار سرچ کردن وبلاگ را دیده‌اند) را به مخاطبان وبلاگ اضافه کنم؟ چطور مطالب را برای مخاطبان ارزشمند کنم؟ یا چطور مخاطبانی را پیدا کنم که این مطالب برایشان ارزشمند باشد؟ و حتی برای مخاطب جدید پیدا کردن هم می‌توانم به سؤال‌هایی راجع به چطور کاری کنم مخاطبانم وبلاگ را به دوستانشان معرفی کنند؟ چطور در سرچ‌ها بالاتر باشم؟ چطور تبادل لینک مفید انجام دهم و... خرد کنم. حالا که مسئله‌ی من به چندین زیرمسئله خرد شدند، می‌توانم آن‌ها را به ترتیب اولویت، و یا اگر بیش از یک محقق روی سؤال کار می‌کنند، به صورت موازی پیش ببرم. گاهی اوقات همین زیرمسئله‌ها هم می‌توانند به زیرمسائل دیگری خرد شوند. و بعد برای رسیدن به پاسخ نهایی، لازم این پاسخ این زیرمسئله‌ها را کنار هم بگذاریم، گاهی ازشان اشتراک بگیریم و گاهی آن‌ها را با هم جمع کنیم که به پاسخ یا پاسخ‌های نهایی برسیم.

 

اینجا فقط یک نکته‌ی مهم را نباید فراموش کرد:

گاهی اوقات زیادی خرد کردن یک مسئله، بدتر آن مسئله را نابود می‌کند. وقتی ما زیرمسئله‌ها را جداگانه مورد بررسی قرار می‌دهیم، در واقع داریم آن‌ها را (حداقل تا حدودی) مستقل از هم می‌بینیم. این باعث می‌شود در شرایطی که این زیرمسئله‌ها روی هم تأثیر می‌گذارند، ما با اشتباه مواجه شویم. مثال کلاسیک این مسئله، مثال وزن کردن انسان با ترازوی میوه‌فروشی است. فرض کنید می‌خواهیم یک انسان را با ترازوی میوه‌فروشی وزن کنیم و در اینجا ترازو نمی‌تواند وزن یک انسان کامل را نشان دهد. اگر بخواهیم مسئله را خرد کنیم، می‌توانیم بگوییم وزن یک انسان برابر جمع وزن سر و دست و پا و نیمه‌ی بالایی تنه و نیمه‌ی پایینی تنه‌ی اوست! اما فراموش می‌کنیم که کسی که به کلینیک تغذیه آمده و برای انتخاب رژیم‌غذایی‌اش می‌خواهد وزن شود، هیچوقت دوست ندارد به اجزای سازنده‌اش تکه تکه شود و اگر هم بشود، آخر سر انسانی نیست که رژیم را بگیرد و پول ما را بدهد!! این مثال اغراق‌آمیز در خیلی مسائل (خصوصاً مسائل اجتماعی یا سیستمی) خودش را نشان می‌دهد. من برای جذابیت ظاهر وبلاگم از رنگ‌های تند استفاده می‌کنم اما فراموش می‌کنم که غالب نوشته‌های من طولانی‌اند و مخاطب بیچاره‌ام نمی‌تواند این همه متن را با زمینه‌ی سبز چمنی بخواند! اینجا زیرمسئله‌ی جذابیت ظاهر را درست حل کرده‌ام اما وقتی با زیرمسئله‌ی محتوا آن را جمع زده‌ام، حاصلش وزن بیمار نشده: وزن جسدی شده که به خاطر گرفتن رژیم‌غذایی آمده‌بود!

 

شفاف کردن مسئله در قدم اول، و بعد خرد کردن آن به زیرمسئله‌ها گام بسیار بزرگی برای رسیدن به پاسخ است. هر چقدر که یک سؤال، بزرگتر باشد، ارزش این مرحله‌ی مقدماتی بیشتر خودش را نشان می‌دهد. تعریف مکتوب هدف، و اجرای چندین پروژه‌ی هم‌راستا در کشورهای پیشرفته برای به نتیجه رساندن یک پروژه‌ی بزرگ، یکی از مثال‌های استفاده از این روش است. و موردی که در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد، دقت در جمع زدن نتیجه‌ی زیرمسئله‌هاست. گاهی این پاسخ‌ها نقاط غیرقابل اشتراکی دارند که در آن صورت باید اصلاحاتی در تعریف زیرمسئله‌ها انجام شود.

  • ۰ نظر
  • ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۱۵

قالب‌دهی در مدرسه

 

ٔدو نقاشی در رابطه با مدرسه...

 

انتقال اطلاعات یا یادگیری

 

به قول مارک تواین نباید اجازه داد مدرسه(و به نظر من دانشگاه!) مانع علم‌آموزیمان شود!

  • ۱ نظر
  • ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۸

مثل هر موضوع دیگه، معتقدم مدل ذهنی مهم‌ترین مقوله تو بحث پژوهشه. زمانی که ما مدل ذهنی متناسب رو نداشته‌باشیم، احتمال این که خوندن راهنماها و مسیرها ما رو یک مقلد صِرف کنه خیلی زیاده. در حالی که اگر مدل ذهنی مناسبی داشته‌باشیم، خیلی از اوقات نیازی به آموزش‌های آنچنانی و وقت‌گیر نیست و تو خیلی از موارد می‌تونیم خودمون به فراخور شرایط، راهبرد مناسب رو پیدا کنیم؛ در واقع اگر مدل ذهنی مناسبی داشته‌باشیم آموزش‌ها و تکنیک‌ها صرفاً پیشنهاداتی خواهند شد که شخص می‌تونه تو هر شرایطی با بررسی اون‌ها، خودش تکنیک خاص خودش رو ابداع کنه.

 

اولین چیزی که لازمه بررسی بشه اینه که اصلاً چرا تحقیق! قبلاً تو پست انسان‌های ویترینی هم اشاره‌کرده‌بودم که معمولاً زمانی یک مفهوم، درونی می‌شه و تبدیل به باور می‌شه، از دایره‌ی لغات روزمره‌ی اشخاص حذف می‌شه و بیش‌تر تو عملشون دیده‌می‌شه تا کلامشون. به نظرم موضوع تحقیق و پژوهش هم همچین چیزیه. تحقیق، با توجه به ریشه‌ی اون به معنای جستجوی مطلب حق و صحیحه. همینطور پژوهش و پژوهیدن هم به معنای کنکاش و زیر و رو کردن برای رسیدن به یک چیز خاصه. خب به این ترتیب، تحقیق‌کردن یه کاریه که ما عموماً انجامش می‌دیم و اصولاً یکی از ویژگی‌های انسان، همینه. این که برامون سؤال پیش بیاد، و دنبال جواب اون سؤال بگردیم.

پس بیاید تحقیق‌کردن یا انجام کار پژوهشی رو اینجوری ترجمه کنیم: پژوهش، تلاش برای رسیدن به جواب یک سؤاله. این سؤال می‌تونه سؤالی باشه مثل این که الآن خورش ناهار ترش‌شده چه‌کار کنم، می‌تونه ابهامی باشه که سر کلاس یا در حال مطالعه‌ی یک کتاب به وجود اومده، می‌تونه سؤالی باشه که جوابش، حل یک معضل فنی، بهداشتی یا اجتماعیه، یا می‌تونه سؤالی باشه که توسط یک نفر دیگه برای شما تعریف‌شده. انسان رو موجودی ابزارساز می‌دونیم که مهارت ابزارسازی‌ش تونسته کمک بزرگی براش باشه تو پیشرفت، و مسلط شدن به محیط زندگی‌ش. اگه این رو قبول داریم، و قبول داریم که ابزارسازی یعنی پاسخ‌دادن به سؤالاتی مثل «چطور این بیماری رو درمان کنم، چطور این پیچ رو سفت کنم، چطور کم‌خطرتر شکار کنم و...» پس در واقع داریم این موضوع رو می‌پذیریم که پاسخ‌دادن به سؤالات(یا همون پژوهش) چیزیه که باعث‌شده انسان به اینجا برسه. همینطور چیزیه که باعث می‌شه انسان از اینجا که هست جلوتر بره. به نوعی پژوهش، یک کار خاص یا یک فرایند خارق‌العاده نیست: توانایی‌ایه که در پریمات‌ها از جمله انسان وجود داره. توانایی‌ای که موجب برتری اونا از بقیه‌ی گونه‌ها شده و به طور ویژه گستردگی این توانایی در انسان، موجب برتری اون از بقیه‌ی گونه‌های تاکنون‌شناخته‌شده می‌شه.

 

از اولین سال‌های زندگی‌مون که می‌رفتیم دستمون رو روی شعله‌ی اجاق بگیریم که ببینیم چی می‌شه یا در کمد رو باز می‌کردیم که توش رو نگاه‌کنیم، ما اولین پژوهش‌های زندگی‌مون رو انجام داده‌ایم؛ و البته همون موقع مانع‌شدن‌های مامان و قفل‌زدن‌هاش به در کمدا برای جلوگیری از بازشدن، ما رو برای اولین بار با مشکلات پژوهش آشنا کرد! حالا با بزرگ‌شدن انسان، سؤالاتش هم پیچیده‌تر از «اون آتیشه چیه» و «توی کمد چی داریم» می‌شه. سؤالاتش سؤالاتی می‌شن که ممکنه پاسخشون حتی طرز نگاه ما به جهان رو هم تحت‌الشعاع قرار بده. و متعاقب اون، با پیچیده‌تر شدن سؤالات، روش‌ها برای جواب‌دادن به اون‌ها هم ممکنه پیچیده‌تر بشه. شاید دیگه آزمایش مستقیم جواب‌گو نباشه. شاید گاهی ملاحظات وقت، هزینه، امکانات و... باعث بشه حس کنیم باید راه‌های دیگه‌ای پیدا کنیم. از طرف دیگه همین پیچیدگی‌ها گاهی باعث می‌شن احتمال این که یکسری چیزها طی تحقیق گم بشن زیاد شه؛ و به این ترتیب نیاز به روش‌هایی خواهیم داشت که خیال ما رو از مواردی که ممکنن فراموش بشن راحت کنه و به این ترتیب متدولوژی‌های مختلف(روش‌شناسی) شکل می‌گیرن. روش‌هایی که برای شرایط مختلف می‌تونن مورد استفاده قرار بگیرن(و براشون کتاب‌ها نوشته‌شده) اما همچنان باید حواسمون به یک چیز باشه: پژوهش، یعنی جواب‌دادن به یک سؤال. هیچ روش مقدسی برای این کار وجود نداره و اتفاقاً غالب پژوهش‌های ارزشمند، با متدولوژی خودشون جلو رفتن نه با کتاب‌های متدولوژی بازار!

 

شاید بعد از این صحبت‌ها نیازی نباشه از اهمیت پژوهش‌کردن صحبتی کنیم. وقتی دیدیم پژوهش، از برتری‌های فرگشتی جانوران مختلفیه از جمله انسان(شاید معادل مصطلح اما اشتباه تکامل، به جای فرگشت براتون آشناتر باشه) و این که دیدیم چطور این توانایی انسان رو از بقیه‌ی موجودات متمایز می‌کنه، بحث راجع به اهمیت پژوهش چیزی شبیه بحث راجع به اهمیت غذاخوردن باشه(و تفکر راجع به این که وارد کار پژوهشی بشوم یا نشوم، چیزی شبیه «در زندگی‌ام غذا بخورم یا نخورم» می‌شه!) همه‌ی ما ناگزیر در زندگی پژوهش‌هایی رو انجام خواهیم‌داد(همین طور که تا الآنش انجام دادیم! اگر شک دارید از پدر یا مادرتون بپرسید دوران بچگی چقدر سر کمدها و درها می‌رفتید!) این که چرا با این وجود، همچنان می‌خوایم راجع به پژوهش و روش‌های اون صحبت‌کنیم، به این مسئله برمی‌گرده که هر چقدر تو یک کاری مهارت بیشتری داشته‌باشید، اون رو بهتر انجام خواهید داد. همه‌ی ما زنده هستیم و زندگی می‌کنیم؛ اما تأکید زیاد روی یادگیری مهارت‌های زندگی، به این برمی‌گرده که می‌خوایم زندگی خوبی داشته‌باشیم. این عیناً در مورد پژوهش هم صدق می‌کنه: 

ما مهارت‌های پژوهشی رو یاد می‌گیریم و تلاش می‌کنیم سؤالاتی که در زندگی باهاشون بر می‌خوریم رو این طور پاسخ بدیم، تا در شرایط خاص هم بتونیم با مهارت بیش‌تری سؤالات حیاتی‌مون رو پاسخ بدیم.

 

پژوهش، مهارت پاسخ‌دادن به سؤالات است. سؤالاتی که ممکن است در هر سطحی و در مورد هر موضوعی باشد. ممکن است این سؤال قبلاً دقیقاً توسط شخص دیگری پاسخ‌داده‌شده‌باشد. ممکن است سؤالی باشد که پاسخش نیازمند کمی تفکر است. فرایند پاسخ‌دادن به سؤال، که پژوهش نام دارد، می‌تواند ۱ دقیقه باشد؛ می‌تواند ۱ هفته‌باشد؛ یا می‌تواند سال‌ها و توسط ده‌ها نفر پیش برود... چیزی که مهم است، تلاش برای پاسخ‌دادن به پرسش‌هاست.

حالا که راجع به مدل ذهنی در پژوهش با هم صحبت کردیم، در نوشته‌های بعدی مسیر علم بهتر می‌تونیم به بررسی راه‌ها بپردازیم...

 

منتظر ایده‌ها و دیدگاه‌هاتون هستم.

  • ۱ نظر
  • ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۳۲