محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۶، ۱۶:۰۵ - علی
    عالی

با یک گل بهار نمی‌شود...

شنبه ۲۱ مرداد ۹۶

پرده‌ی اول:

با یک گل بهار نمی‌شود...

این را زیاد شنیده‌ام. وقتی یک نفر قصد می‌کند علمی کار کند و می‌بیند اطرافیانش اهمیتی نمی‌دهند، نا امید می‌گوید که فرضاً من هم دقیق و علمی کار کنم؛ وقتی بقیه‌ی همکارانم اینطور نیستند که اتفاقی نمی‌افتد.

در دوره‌ی توسعه‌ی مهارت‌های فردی، یک نفر می‌آید و می‌گوید من هر چقدر به منابع اهمیت دهم، هر چقدر سیستمی نگاه کنم، با وجود این اطرافیانم که هر چی می‌ریسم پنبه می‌شود... با یک گل که بهار نمی‌شود.

پرده‌ی دوم:

چند ماه پیش جایی صحبت می‌کردم با موضوع «اهمیت جوانه‌ها». آنجا صحبتم را با این عبارت تمام کردم که

شاید با یک گل بهار نشود؛ اما آن اولین غنچه‌ای که گستاخانه در زمستان سر از شاخه بیرون می‌کشد، همان است که در بهار، سرمست از غرور، خود را طلایه‌دارِ طراوت و زندگی می‌خواند.

پرده‌ی سوم:

مدتی هست که تصمیم گرفته‌ام از صفحه‌ام در اینستاگرام بهتر استفاده کنم. آن را عمومی کرده‌ام، و حول اشتراک خوشی‌ها و زیبایی‌ها مطلب می‌گذارم. سعی می‌کنم از لحظات زیبای زندگی‌ام (چه در یک کافی‌شاپ، چه زمانی که از یکی از پروژه‌هایم خروجی می‌گیرم، چه در کنار یک دوست) تصویر بگذارم؛ وقتی باغ گل می‌رویم گلچینی از زیباترین تصاویرم را آنجا منتشر می‌کنم؛ یا زیبایی‌های طبیعت را بیشتر از قبل یادآوری می‌کنم.

تصویری از باغ گل؛ گل کاغذی

پیشنهاد می‌کنم شما هم بخشی از مطالبتان را به هش‌تگِ #لحظات_زیبا یا #حال_خوب اختصاص دهید. هم به قول اهلِ شبکه لایک‌خورش بالاست، هم در میانه‌ی این عزاخانه‌ای که هر کس هر چه ناراحتی و ناله و غر و دری‌وری دارد در آن می‌ریزد، احساس می‌کنم اشتراکِ زیبایی کاری لوکس، و در عین حال ارزشمند باشد.

  

پرده‌ی آخر:

چند هفته پیش، یکی از دوستانم در دانشگاه گفت راستی متین چه چیزهایی اینستا می‌گذاری! وقتی می‌خواهم روحیه بگیرم صفحه‌ی تو را چک می‌کنم... و دیگری هم آنجا تأیید کرد. چند شب پیش نوشته‌ای را story گذاشتم... نوشته‌ای بود که حداقل برایِ من الهام‌بخش بود (و البته طول عمر ۲۴ ساعته داشت و مناسبِ پست‌کردن نبود) یکی از دوستانم که چند روز قبل نوشته‌ی نسبتاً ناراحت‌کننده‌ای از او خوانده‌بودم دایرکت پیام فرستاد و تشکر کرد که نوشته‌ای را منتشر کردم «که دقیقاً نیاز داشت بخواند»

آن شب با خوشحالی به رخت خواب رفتم و موضوعات مختلفی برای فکر کردن داشتم.

اما یک چیز را خوب می‌دانستم:

امروز دیگر مانند هفته‌ها و ماه‌های قبل، دیگر به امید بهار نیستم. برایم مهم نیست بهاری می‌آید یا نه.

امروز در اختتامیه‌ی یک کارگاه مهارت‌های فردیِ دیگری، یکی از شرکت‌کننده‌ها که از تدریسم رضایت داشت پیشم آمد و همان جمله‌های پرده‌ی اول را گفت. به او گفتم مطمئن باش هر باغستانی، ابتدا از چند جوانه‌ی کوچک شروع شده؛ اما حرفم را جدی نگیر! باغی هم نبود، نبود! همان جوانه‌ی کوچک آنقدر فایده دارد و آنقدر انرژی‌بخش هست که لزومی ندارد که باغی را پیشِ رویش ببیند.

امروز مانند دیروز وابسته به بهاری نیستم که بگویم شکوفه، سرمست از غرور خواهد شد.

امروز حتی نمی‌گویم «شاید» با یک گل بهار نیاید...

می‌گویم:

می‌دانم با یک گل بهار نمی‌شود.

اما ذوق بهار، و تکاپوی عید، از آنجا شروع می‌شود که یک نفر

جوانه‌ی کوچکی می‌بیند، بر روی درختی به ظاهر خشک و بی‌شاخ و بر

  • ۹۶/۰۵/۲۱

نظرات (۳)

گل از خاک رویید، آب بر خاک گل بخشید، و آفتاب مسحور عشقبازی آنان گردید...
آسمانت پر نور باد:)
هر دو تعبیر زیبا بود
شکر که هستید...شکر که این فکر، این پاسخ، تو صفحه اجتماعی منتشر میشه...شکر که یک گل، توانائیِ تبدیل شدن به گلها رو پیدا می کنه. تشکّر:)
آرزویِ شادی، ارزشمندی و موفّقیت:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی