محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۶، ۱۶:۰۵ - علی
    عالی

تولد، بلوغ و مرگ مخاطب

پنجشنبه ۲۷ اسفند ۹۴

داشتم دستی به سر و روی کتاب‌هایم می‌کشیدم که به کتاب «با مخاطب‌های آشنا» ی شریعتی برخوردم. به بهانه‌ی عنوان این کتاب که امروز برای دقایقی من را وسط کتاب‌هایم نگه‌داشت و مشغول به خواندن کرد، گفتم کمی راجع به «مخاطب» بنویسم.

مخاطب

وقتی می‌گویم مخاطب، می‌تواند مخاطبی باشد که از دوران کودکی همراه توست؛ می‌تواند دوستی باشد که اخیراً با او آشنا شده‌ای؛ می‌تواند هر نقشی و سِمَتی در زندگی‌ات داشته‌باشد ولی مخاطب توست: کسی که با تو آشناست؛ می‌توانی بنشینی و با او حرف بزنی، بدون ترس از سوء تفاهم‌ها. می‌توانی با او حرف بزنی و مطمئن باشی که او نیز گوش می‌دهد. گوش می‌دهد و همراه توست... شاید مدتی فکر کردن روی تفاوت معنای audience و contact تجربه‌ی آموزنده‌ای باشد؛ شاید بتوانیم در نظرات بیش‌تر با هم راجع به آن صحبت کنیم.

 

من فکر می‌کنم انسانی‌ست شبیه بقیه‌ی انسان‌ها. مخاطب به دنیا می‌آید. آن زمانی که مدادت را نیاورده‌ای و از یکی از بچه‌های کلاس می‌خواهی مدادش را به تو امانت دهد، آن زمانی که در انبوه شنونده‌هایت یک نفر را می‌بینی که با دیگران کمی متفاوت‌تر به نظر می‌آید، آن زمان که وجود برخی افراد، همگن بودن جامعه‌ی اطرافت را برایت به هم می‌زند، زمانی‌ست که یک مخاطب متولد شده. مخاطبِ تازه به دنیا آمده نیاز به مراقبت دارد؛ باید به او توجه کنی. نیاز دارد که برایش وقت بگذاری. نیاز دارد که به آن توجه کنی تا رشد کند و هر چه بیشتر رشد کرد وابستگی‌ات به آن هم بیشتر می‌شود. وقتی مخاطب بزرگ‌تر شد شاید نیاز به آن مراقبت‌های دوران کودکی نباشد، اما همچنان مسئولیت داری؛ مسئولیت در قبال کودکی که به دنیا آورده‌ای. کمی که بزرگ‌تر می‌شود، مانند پدر یا مادری می‌شوی که فرزندش برومند شده؛ به او تکیه می‌کنی و با او احساس آرامش می‌کنی. شاید کمی ترس از‌دست‌دادن این مولود تعالی‌یافته تو را آزار دهد، اما همچنان به امید رشد بیش‌تر او و ایام شاد بعدی مانند پدر یا مادر از «مخاطب بودن» پرستاری می‌کنی.

 

و مخاطب انسانی‌ست شبیه بقیه‌ی انسان‌ها. انسان‌ها می‌میرند؛ مخاطب نیز می‌میرد. گاهی مرگ طبیعی‌ست! البته حداقل الآن فکر نمی‌کنم مرگی طبیعی باشد: گاهی آن قدر روند مرگ کُند است، آن قدر تغییرات آهسته است که تو غافل از «مخاطب» حس نمی‌کنی که دارد می‌میرد... ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرد و او آرام آرام ضعیف می‌شود؛ مغزش، عضلاتش و قلبش، آن قدر ضعیف می‌شوند که روزی می‌بینی دیگر جانی ندارد. و در شناسنامه‌اش می‌نویسی مرگ طبیعی. مخاطب انسانی‌ست شبیه بقیه‌ی انسان‌ها. گاهی مخاطب خودکشی می‌کند. جایی می‌رسد که احساس می‌کند دیگر مجالی برای ماندن نیست؛ دلیلی برای ادامه‌ی مسیرِ تا به اینجا آمده ندارد و شاید تا همین جا هم زیادی آمده و در یک روز تصمیم می‌گیرد دیگر زندگی نکند. انسانی‌ست شبیه بقیه‌ی انسان‌ها. گاهی مخاطب در یک تصادف می‌میرد. شبیه بقیه‌ی انسان‌هایی که تصادف کرده‌اند: یک برخورد، یک ضایعه، زنده می‌ماند؟ بستگی به قدرت و کشش بدنش دارد. بعضی انسان‌ها هستند که با یک از چارپایه به زمین افتادن مدتی بستری می‌شوند و بعد می‌میرند، و گاه بعضی‌ها ماه‌ها در کما به سر می‌برند و بعد دوباره روی پای خود می‌ایستند. بستگی دارد قبل از تصادف چقدر انسان قوی‌ای بوده! انسانی‌ست شبیه بقیه‌ی انسان‌ها. گاهی کشته می‌شود. گاهی تو خودت او را می‌کشی و بعد شاید گریه‌کنی برای سرنوشت چیزی که خود به دنیا آورده‌بودی. و گاهی هم باید مخاطب را کشت! نمی‌دانم چه اسمی روی آن می‌گذاری: مُحاربه، تروریسم، امنیت ملی یا هر چیز دیگری... گاهی انسان به جایی می‌رسد که اگر بماند فاجعه ایجاد می‌کند.

 

و انسانی‌ست با یک تفاوت: زمانی که به دنیا می‌آید، جزئی‌ست از وجود دو نفر. مخاطب‌بودن، جزئی‌ست از وجود تو و از وجود یک انسان دیگر. وقتی او نیز خود را مخاطب تو می‌داند، به تو راهی داده برای آسیب‌زدن به خودش. و مرگ این مخاطب، شاید مرگ، شاید زمینه‌ساز مرگ، و شاید آغازگر فرایند یک مرگ طبیعی برای آن کسی باشد که به خاطرش خودش را آسیب‌پذیر کرده‌بود.

 

مخاطب، فرزند زیبارویی‌ست. انسانی‌ست که بزرگ‌شدنش دو نفر را متعالی می‌کند. زمینه‌ساز اتفاقات خارق‌العاده‌ای می‌شود. و مسئولیتی‌ست که نیاز به توجه دارد.

مخاطب‌های من و تو، جزئی از زندگیمان هستند؛ و ای کاش که به آن‌ها توجه کنیم...

  • ۹۴/۱۲/۲۷

دل نوشته

نظرات (۱)

راه های از دست دادن یک مخاطب با مثالهایی که زده بودین بسیار همخوانی داشت و خب از این همخوانی لذت بردم.
×بعید میدونم زمانی برسه که وقتی بخوام برای یکی در مورد یک قضیه مصداق یا مثالی بیارم ، بلافاصله به ذهنم یک مثال خیلی مرتبط و خفن برسه و فرد کیف کنه از مثالی که براش زدم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی