محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات
  • ۲۲ آبان ۹۶، ۲۰:۳۹ - امیرمحمد البرزی
    :-|
  • ۲۲ آبان ۹۶، ۱۵:۰۲ - دفتر شما
    موافقم

پریشب حدود ساعت ۱۱:۳۰ شب بود که سر و صدای دعوای دو نفر سکوت کوچه را بدجور به هم ریخته‌بود! دعوا کم‌کم بالا گرفت و با شدید شدن فحش‌ها، کم‌کم سرها هم از پنجره ها بیرون می‌آمدند تا شاهد اجرای زنده‌ی دیگری از تئاتر "انسان" باشند. کمدی‌ای که در آن یک انسان وقتی می‌شنود فلان عضو خانواده‌ات فلان جور است، نمی‌دانم جدی می‌گیرد یا به چه دلیل دیگری، عصبانی می‌شود و می‌گوید بهمان عضو خانواده‌ات فلان جور است. و این یکی می‌گوید فلانی را فلان کردم، در حالی که نمی‌داند اصلاً آن فلانی کی هست! پرده‌ی سوم این کمدی آن‌جاست که این درگیری، به درگیری فیزیکی می‌رسد و همچنان در کنار فشار فیزیکی، چیزهای مختلفی به خورد هم می‌دهند و منتظرند یک نفر اعلام کند که تسلیم است: یک چیزی شبیه مسابقات قفس، که دو نفر تا جای ممکن با هم درگیر می‌شوند تا یکی یا بمیرد یا تسلیم شود؛ فقط این‌جا به هر دلیلی نمی‌توانند آن حالت حدی را نشان دهند و زد و خوردهایشان بیشتر کلامی‌ست. راستش را بخواهی این‌هایی که وسط دعوا یهو وارد می‌شوند و به طرفداری از یک نفر مشغول می‌شوند را هم شبیه آن‌هایی می‌دانم که روی یک مبارز شرط‌بندی می‌کنند اما به همان دلایلی که گروه اول در قفس نمی‌جنگند، آن‌ها هم نمی‌خواهند پول را وارد کنند! شاید بعداً کمی مفصل‌تر راجع به این تشابه‌ها نوشتم!


به هر حال، در جایی از این کمدی تلخ یک سوالی پیش می‌آید: پرده دوم و سوم، فحش‌کاری و درگیری بود؛ کسی پرده‌ی اول را یادش هست؟
چه شد که این طور شد؟ چه شد که این یکی به یاد عقده‌های فرویدی‌اش افتاد و آن یکی حس کرد که این یک توهین است و باید با یک مشت، پاسخ این توهین را بدهد؟


پایان نمایش شبانه‌ای که گفتم، حل مشکلی بود که در پرده ی اول رخ داده بود. مشکلی که آن قدر در پرده‌های بعدی مشغول عقده‌ها و غریزه‌هامان شدیم که به کل یادمان رفته‌بود: جای پارک! و این مشکل با جابجا کردن ماشین به کوچه‌ی پایینی حل شد :)
یادش بخیر. بچه‌تر که بودیم، سر یک دانه پفکی که برایمان نمی‌خریدند چقدر گریه می‌کردیم و امروز به یاد آن اشک‌ها می‌خندیم. بعدها، چقدر برای این که آن دفتر طرح مرد عنکبوتی را می‌خواهیم غر زدیم؛ کمی بعد برای خریدن یک موبایل، شاید بعداً سر خرید یک موتور یا ماشین، و امروز سر جای پارک...


پفک پریروز، دفتر مرد عنکبوتی دیروز، موبایل امروز و جای پارک فردا(شاید برای بعضی‌ها امروز!) همه از یک جنس هستند: خواسته‌هایی که در لحظه، ارزش حیاتی دارند و پس‌فردا در کنار همان پفک‌نمکی‌ای که "یادش بخیر" می‌نشینند.
قبول دارم که زندگی ما را همین لحظه‌ها می‌سازند. اما قبول نمی‌کنم که چطور به خاطر یک لحظه، تمام لحظه‌های قبل را فراموش می‌کنیم و لحظه‌های بعدمان را هم در تاریکی فرو می‌بریم...

  • ۹۵/۰۲/۰۱

تمدن

زندگی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی