محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

مدتی هست که علی مولوی عزیز از انیماتورها و فیلم‌سازان کشور، پروژه‌ای را اجرا کرده با عنوان پنجاه نفر-یک پرسش که در آن علی دوربین خودش را برداشته و از مردم یک سؤال مشترک می‌پرسد. راستش را بخواهید معتقدم شنیدن پاسخ‌های این افراد و تفکر روی آن‌ها می‌تواند از ساعت‌ها کلاس جامعه‌شناسی آموزنده‌تر باشد. گاهی دیده‌می‌شود که علوم انسانی یک چیز هستند، و انسان‌ها یک چیز دیگر! البته علوم انسانی نه به معنایی که آموزش و پرورش یا وزارت علوم معرفی می‌کند؛ به معنای علومی که تقریباً مستقیم با انسان‌ها سر و کله می‌زند. شاید دیدن این گونه کلیپ‌ها سرآغازی باشند برای آن که تحلیل‌گران و نظریه‌پردازان آستین‌های خودشان را بالا بزنند و در میان مردم بیایند تا علوم انسانی‌ای، نه وام‌گرفته از دیگر جوامع و متفکرین، که منطبق بر دنیای اطراف خودمان را بسازند و بر پایه‌ی آن کمک کنند تا جهانی بهتر رقم‌زده‌شود.

 

*اما سؤال اولت این بود که تا آخر امروز چه آرزویی داری؟ (لینک فیلم در آپارات)

پاسخ مردم به این سؤال جالب بود! نقطه‌ی مشترک همه‌شان این بود که مدتی درنگ کردند؛ انگار آنقدر در هیاهوی زندگیشان گم شده‌بودند که نمی‌دانستند روزی را که شروع‌کرده‌اند چه ایده‌آلی دارد و دوست دارند در انتهایش چه بشود. این فرضیه‌ام محکم‌تر شد زمانی که خانمی گفت «این سؤال شما آدم رو به خیلی چیزا می‌بره... نمی‌شه جواب داد». کلمه‌های کلیدی‌ای که در پاسخ‌هایشان بود اما خیلی متفاوت نبود: آرامش، عشق، خانواده، سلامتی....

بعضی‌هاشان انگار زندگی را آنقدر بی‌حوصله دنبال می‌کنند که انگیزه‌ای برای شفاف‌تر کردن خواسته‌هاشان نداشتند؛ فقط می‌گفتند سعادت بشری، موفقیت، یک خبر خوش، رفتن به جایی بهتر یا پول!

و بعضی‌هاشان خیلی شفاف موتور می‌خواستند، می‌خواستند معلم زبان شوند، یا می‌خواستند فروششان بالاتر رود؛ و امیدوارم به همان شفافی هم دلیل برای این خواسته‌های روزانه‌شان داشته‌باشند.

و اما بودند عده‌ای که فقط می‌خواستند بمیرند، یا از اینجا بروند. بعضی‌هاشان هم بودند که آرزوهایشان بیشتر از جنس حسرت بود... حسرت گذشته، حسرت کارهای ناکرده، حسرت غیرممکن‌هایی که دوست‌می‌داشتند ممکن شود.

و بعضی‌ها که فکر می‌کردند خواستن، ناشکری‌ست یا او که می‌گفت من کارگرم و آرزویی نمی‌توانم داشته‌باشم یا من که به آخر خط رسیده‌ام؛ یا آن خانمی که با چشمان کبود مخفی‌کرده زیر موهایش می‌گفت چیزی برایم نمانده که آرزویی داشته‌باشم.

و ای کاش بداند که زندگی مانند میهمانی‌ایست که همه‌ی ما خواه یا ناخواه در آن گردآمده‌ایم. بعضی‌ها از آن لذت می‌برند و بعضی‌ها جذابیتی در آن نمی‌بینند اما آن‌ها هم می‌توانند خود را سرگرم کنند تا میهمانی تمام شود و من فکر می‌کنم این خیلی لذت‌بخش‌تر از آن باشد که بی‌قرار و ناامید فقط به انتظار پایان آن بنشینند.

علی جان خود من برای آرزو، حرف زیاد دارم اما برای آرزویی که در پایان امروزم دارم این است که آخر شب، حال خوبی داشته‌باشم و با این امید به خواب روم که اگر میهمانی تا فردا هم ادامه داشت، هستند کارهایی که می‌توانم انجام دهم.

 

*بعد از آن پرسیدی اگر توانایی انجام هر کاری را داشتی، چه می‌کردی؟ (لینک فیلم در آپارات)

این مکثی که اول کلیپ‌هایت داری را خیلی دوست دارم! مکثی که نمی‌دانم چرا وقتی از ریشه‌های زندگی و پایه‌های آن صحبت می‌شود همیشه خودش را نشان می‌دهد... اما به هر حال این جا هر چقدر پاسخ‌ها متفاوت بود، اما هر کس ایده‌آل هایش را می‌گفت و این‌ها را می‌شد با از بالا نگاه کردن به چند دسته‌ی کلی تقسیم کرد.

خیلی‌ها در درونشان به دنبال صلح و آرامش بودند؛ حالا هر کس به تعبیر خودش. از او که می‌گفت جنگ را متوقف کنم تا آن کسی که آرامش را به دنیا می‌خواست بدهد و حتی او که خسته از مردم می‌خواست نامرئی شود! بعضی‌ها ایده‌آلشان محدود به خودشان بود. می‌خواستند سفر کنند بی آن که برای اطرافیانشان چیزی بخواهند. از ایران بروند بی آن که فکر کنند ایرانیان چه می‌شوند. و عده‌ای هم می‌خواستند طعم ایده‌آلشان را در کنار دیگران بچشند؛ عده‌ای در کنار همسرشان، عده‌ای در کنار جوانان کشورشان، و عده‌ای در کنار مردم جهان.

و باز هم آن‌ها که هیچ نمی‌خواستند.... شاید چون فکر می‌کردند نمی‌شود به خوب‌ها رسید؛ یا آن که ناامید شده‌بودند از آینده و چشم به پایان این میهمانی طولانی دوخته‌بودند.

و باز حسرت و باز آن‌ها که می‌خواستند ببخشند، بازگردند، کودک شوند و از نو بسازند.

و اگر از من می‌پرسیدی می‌گفتم سعی می‌کردم هر آن که می‌توانم را به سر میز اندیشیدن و پیشرفت ببرم تا هر کس بتواند به اندازه‌ای از آن بچشد و با هم میهمانی زندگیمان را به آخر برسانیم در حالی که سرمست از طعم متعالی‌شدن هستیم!

 

*و اما در آخر گفتی آخرین بار کی احساس خوشبختی کردی؟ (لینک فیلم در آپارات)

و دوباره مکث‌های مردم بعد این سؤال... اما این مکث‌ها با دو قسمت قبلی فرق داشت: این بار خیلی‌ها گفتند سؤال سختی‌ست، نمی‌دانم، خیلی باید راجع به آن فکر کنم...

عده ای شروع بخش‌هایی از زندگیشان را خوشبختی می‌دانستند؛ شروع یک شغل، ورود به دانشگاه، یا شروع یک زندگی مشترک. برخی‌ها آرامش را خوشبختی خود می‌دانستند... آن‌ها که کنار دریا بودن، در حال گوش دادن به موسیقی مطالعه کردن یا صبح را با نشاط شروع‌کردن را خوشبختی خود می‌دانستند و خوشا به حالشان که توانسته‌بودند این را در زمان‌هایی نزدیک تجربه کنند. بودند کسانی که برد تیم محبوبشان یا مصرف مواد را خوشبختی خود در ایام اخیر دانسته‌بودند و پاسخ یکی برایم تأمل برانگیز بود که پرسید خوشبختی راستکی یا دروغکی؟! اما در این میان، خیلی‌ها، خیلی‌ها بودند که می‌گفتند نمی‌دانم خوشبختی چیست، تا به حال خوشبختی نداشته‌ام، از کودکی به بعد دیگر تجربه‌اش نکرده‌ام. یک نفر گفت ما زندگی زحمتکشی داشته‌ایم و تا به حال خوشبختی نچشیده‌ایم و یکی دیگر گفت خوشبختی یادم رفته...

علی جان نمی‌دانم وقتی این حرف‌ها را ضبط می‌کردی چه احساسی داشتی. من که آن‌ها را از صفحه‌ای ده اینچی می‌دیدم و از دروازه‌ی هندزفری‌های کوچکم صدایشان را می‌شنیدم، هر بار که مصاحبه‌های خوشبختی‌ات را پخش کردم جز اشک، عکس‌العمل دیگری نداشتم. یادآوری این که هم‌شهری‌هایم چه کسانی هستند، خاطره‌ی دیدن صحنه‌های زندگی مردم محله‌های پایین تهران را برایم زنده کرد. شنیدن اعتراف تلخشان تداعی وقت‌هایی را می‌کرد که پای حرف شبگردان رنج‌دیده‌ی شهرم می‌نشستم و مدت‌ها آن‌ها را از دور می‌پاییدم تا هیچ وقت یادم نرود آن‌هایی که در کنارشان زندگی می‌کنم چه کسانی هستند. و ای کاش می‌توانستم به آن‌ها بگویم که در همینجا هستند افرادی که خوشبختی را حتی در کمک کردن به یک بچه‌گربه‌ی زخمی می‌بینند. خوشبختی را در رضایت پدرشان می‌یابند و شاید مثل او که وضع اقتصادیش را مطرح کرد، اوضاع رو به راهی نداشته‌باشند اما خوشبختیشان را در چیزهایی می‌بینند که اگر از آن‌ها بگذری، می‌شوی مانند آن‌ها که در سؤال دومت می‌گفتند بر می‌گشتم و گذشته‌ام را اصلاح می‌کردم. کاش می‌دانستند که حتی یک غریبه هم از دیدن رنج آنان رنج می‌کشد. کاش می‌دانستند حتی غریبه‌هایی هم هستند که دردهایشان برای آن‌ها هم درد است؛ دردی که شاید برای تسکینش ساعت‌ها وقتشان را صرف نوشتن کنند. کاش حواسشان بود که امروز، گذشته‌ایست که فردا قرار است حسرت گذشتنش را بکشند.

راستش را بخواهی من خوشبختی را در این دقایقی می‌بینم که می‌توانم بگذارم برای نوشتن افکارم. در ساعاتی می‌بینم که می‌توانم بخوانم تا بتوانم راه آن میز خوش طعم اندیشه را در میهمانی زندگی بهتر پیدا کنم. من خودم را خوشبخت می‌دانم در زمان‌هایی که با دوستانم در این میهمانی اجباری خلوت کرده‌ام تا فارغ از اتفاقات اطراف و هیاهوی دیگر میهمان‌ها لحظاتی را با هم باشیم. لحظاتی که به دور از دغدغه‌های زودگذرِ به حسرت‌تبدیل‌شونده‌ی دیگران از آرامشمان لذت می‌بریم و فکر می‌کنیم چطور می‌شود دیگر میهمان‌ها را هم به این قسمت میز بکشانیم.

 

علی جان... ممنونم که با این فیلم‌های کوتاهت به ما میهمانان بزم زندگی بهانه‌ای دادی تا در کنار هم، دقایقی مشغول چشیدن از میز اندیشه و تعالی باشیم.

امیدوارم همیشه موفق باشی.

  • ۹۵/۰۲/۲۵

نظرات (۲)

تقریبا 10 روز پیش این متن رو برای اولین بار خوندم و خیلی جذبش شدم.
برای من مفاهیم کاربردی داشت مثل استعاده مهمانی
فرداش دوباره خوندمش انگار درون متن دنبال چیزی هستم که میتونه مثل راهنما باشه ، میتونه امید بده به تلاش بیشتر ، به بهتر کردن زندگی

الان و امشب دوباره خوندمش و کلیپ ها رو دیدم . ترکیب این متن و این کلیپ ها رو انگار باید بارها دید...نمیدونم حس می کنم از متن مفهومی رو دوست دارم یاد بگیرم که برای یادگیریش باید متن رو بارها خوند...بارها

ممنونم که می نویسید.
متین عالی بود عالی خیلی خوب بود اخرش فقط اشک تو چشمام بود
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی