محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات
  • ۲۲ آبان ۹۶، ۲۰:۳۹ - امیرمحمد البرزی
    :-|
  • ۲۲ آبان ۹۶، ۱۵:۰۲ - دفتر شما
    موافقم

اعتراف‌نامه نوشتن را دوست دارم. زمانی که شروع می‌کنی به یک شکست یا اشتباه اعتراف‌کردن (نه لزوماً برای کسی؛ همین که خودت برای خودت آن را بنویسی) دقتی که ناخودآگاه در نوشتن داری باعث می‌شود از تمام جنبه‌ها به قضیه نگاه کنی و چیزهایی را می‌تواند برایت مشخص کند که شاید اول کار متوجه آن‌ها نشده‌باشی. این اعتراف‌نامه را به دلایل مختلف اینجا با شما در میان می‌گذارم...

 

شرح یک شکست!

برای آن دسته از دوستانم که هم‌دانشگاهی نیستیم شاید یک توضیح اولیه‌ای لازم باشد:

ما در دانشگاه برای درس‌های مختلف جزوه می‌نویسیم. اول ترم یک مسئول جزوه مشخص می‌کنیم و مسئول جزوه موظف است تیمش را جمع کند، برنامه‌ی کلاس‌ها را از گروه تهیه کند و بر اساس آن (که معمولاً به هم می‌ریزد!!) برنامه‌ریزی کند که کدام جلسات را چه کسانی بنویسند، چه کسانی تایپ کنند و چه کسی ویراست کند. ظرافت‌های کار هم مشخص است دیگر... گاهی حجم زیاد می‌شود؛ گاهی طبق برنامه پیش نمی‌روند؛ گاهی جزوه نمی‌رسد؛ انتخاب نویسنده و تایپیست و ویراستار هم که داستان‌های خودش را دارد. خلاصه تجربه‌ی جالبی هست و پیشنهاد می‌دهم در دانشگاهتان هم اگر خواستید از این کارها بکنید!

یادم می‌آید اواخر دی‌ماه بود که با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم با هم مسئولیت یکی از جزوات ترم بعد را بر عهده بگیریم. هر دو از آن آدم‌هایی بودیم که از بیخ و بن با جزوه‌خوانی و این کارها مشکل داشتیم اما با هم تصمیم‌گرفتیم جزوه‌ای بنویسیم در حد یک کتاب رفرنس؛ نوشته‌هایی به لحاظ علمی قوی، و از نظر روانی مانند یک رمان! خب با همچین هدفی (و برای ۱۸ جلسه کلاس) انتخاب نویسنده و تایپیست و ویراستار هم به این آسانی‌ها نبود. با هم نشستیم و چند روزی را صرف انتخاب افراد، با آن‌ها در میان گذاشتن و برنامه‌ریزی کردیم:

برنامه‌ریزی برای نوشتن جزوه!

یکی از صفحات برنامه‌ریزی مقدماتی ما برای تعیین افراد و تعداد جلسات!

 

ترم شروع شد و براساس برنامه جلو رفتیم؛ مانند هر برنامه‌ی دیگری در دنیا، این برنامه هم دقیقاً طبق پیش‌بینی جلو نمی‌رفت. گاهی بعضی از اساتید زحمت می‌کشیدند و طوری درس می‌دادند که نه تنها خودشان هم نمی‌فهمیدند که چطور درس داده‌اند، که حتی ترتیب سرفصل‌هایشان هم به هم نمی‌خورد و ما چون می‌خواستیم پای حرفمان باشیم، گاهی یک جلسه‌ی کاملاً جدید خلق می‌کردیم که جز محتوا، بقیه‌ی چیزهایش خیلی هم با voice کلاس منطبق نبود!! گاهی حجم جلسه به طرز عجیبی زیاد می‌شد و در عرض ۵ دقیقه سر کلاس به صورت چریکی برنامه را اصلاح می‌کردیم تا همه به کارهایشان برسند! و گاهی هم کم‌لطفی دوستان و داستان‌هایی پیش می‌آمد که طرح کردنشان این اعتراف‌نامه را بیشتر شبیه شکوایه می‌کند.

 

اما تمام این مسائل را ما با هم جمع می‌کردیم و گاهی که سختمان می‌آمد یا ناراحت می‌شدیم، یکی به دلیل مسئولیتی که قبول‌کرده‌بودیم و یکی هم به دلیل این که می‌خواستیم جزوه‌هایی با آن کیفیتی که تعریف‌کرده‌بودیم بنویسیم، دوباره انگیزه در خودمان ایجاد می‌کردیم که مثل جلسات گذشته جلو برویم.

اما اعتراف‌نامه‌ی من مربوط می‌شود به همین مورد دوم: کیفیت جزوه.

 

روانی جزوه را خب همه دوست داشتند! اما درباره‌ی محتوا، بحث فرق می‌کرد. مشکل و درواقع اشتباه ما (بیشتر من!) از آن‌جایی شروع شد که فکر کردیم جزوه‌ای که مانند یک کتاب رفرنس باشد ارزشمند است؛ یا به بیان بهتر فکر کردیم بقیه هم این چنین جزوه‌ای برایشان ارزشمند است. بگذریم از چندباری که استاد موقع بازبینی جزوه از خودش غلط علمی گرفت! نزدیک امتحان شد و خواندن جزوه‌ی درس شروع شد (انگار درسی که تا آن موقع هیچ اهمیتی نداشته الآن مهم‌ترین دغدغه‌ی زندگی شده‌بود!)

و یکی یکی نکاتی بود که می‌آمد:

(قبل از ادامه باید شفاف‌سازی کنم که این متن یک «اعتراف‌نامه» است. یعنی وقتی نوشته‌های پایین‌تر را نوشته‌ام، خودم را در جایگاه سرزنش یا توهین‌کردن ندیده‌ام؛ در جایگاه کسی هستم که این نگاه‌ها و طرز فکرها را پیش‌بینی نکرده‌است. همین.)

 

یک نفر احساس کرده‌بود که منظور استاد در این خط این است و انگار در جزوه طور دیگری نوشته‌شده. دیگری توجیه می‌آورد که نه در حقیقت این طور که در جزوه‌نوشته‌شده این است و اگر آن را هم می‌نوشتید حرف استاد را متوجه می‌شدند. غافل از این که آن موضوع کلاً در حاشیه‌ی یک بحث حاشیه‌ای مطرح‌شده‌بود (یک بحثی بود در حاشیه‌ی کلاس؛ استاد در حاشیه‌اش آن مطلب را گفته‌بود!!)

 

دیگری شاکی بود از این که این دو حرف استاد که شما نوشته‌اید به نظر در بعضی قسمت‌ها متناقض‌اند و ای کاش بررسی می‌کردید و از استاد می‌پرسیدید که کدام‌یک درست و در امتحان کدام را باید بنویسیم. و انگار نه انگار که پاسخ دادیم این یکی از به روزترین مباحث در ژنتیک است و هنوز آنقدر در موردش اطلاعات نداریم که بخواهیم قاطع راجع به آن حرف بزنیم. دوستمان همچنان می‌خواست نظر استاد را بداند و این که در امتحان چه بنویسیم. و بعد شاکی شد که خب چرا وقتی موضوعی اینقدر تناقض‌برانگیز است، اساتید آن را سر کلاس مطرح می‌کنند (قبل‌تر هم شاکی بود که چرا اساتید موضوعات قدیمی را سر کلاس مطرح می‌کنند و از بیان مسائل جدید اجتناب می‌کنند!!)

 

و خلاصه اتفاقات و اصلاحات مختلفی که می‌آمد و هر چه به آن‌ها توجه می‌کردیم بیشتر از اصل بحث دور می‌شدیم. از طرفی نگاه مثبت‌اندیشانه پیشنهاد می‌داد که حتماً به متن مسلطیم که به سراغ حاشیه آمده‌ایم؛ اما صحبت‌های بعدی نشان می‌داد اتفاقاً متن را رها کرده‌بودیم و به سراغ تسلط به حاشیه رفته‌بودیم...

و برای تک تک اصلاحیه‌هایی که می‌دادیم، همزمان با فشار دادن دکمه‌ی send، حجم عظیمی از احساسات افسردگی و بهت‌زدگی بود که با اصلاحیه ارسال می‌شد. احساساتی که شاید بخش‌هایی از آن را در شعرها، مقدمه‌ها یا مؤخره‌های اصلاحیه می‌شد حس کرد.

سرنخ‌های احساسات در اصلاحیه‌های جزوات

 

نزدیک امتحان فاینال که شد، قرار شد تمام اصلاحیه‌ها را در فایل‌ها اعمال کنیم و یک جزوه‌ی نهایی تحویل دهیم که اصلاحات در داخلش اعمال‌شده‌اند. وقتی دوستم کار را تمام کرد و فایل را آپلود کرد، نگاهی به آن انداختم:

حاصل آن همه برنامه‌ریزی‌ها و رؤیاپردازی‌هایمان راجع به جزوه‌ای که طعنه به کتاب‌های مرجع می‌زند، چندصد صفحه جزوه‌ای شده‌بود پر از نکته و داده‌های مختلف که به سختی می‌شد از پنجره‌اش تصویر زیبایی از علم ژنتیک را دید.

 

اعتراف می‌کنم که جریان آب خیلی قویست! قبلاً در اینستاگرام نوشته‌بودم که بعضی‌ها با جریان آب می‌روند و در آبشار سقوط می‌کنند؛ بعضی‌ها سعی می‌کنند خلاف جریان شنا کنند و آخر سر خسته‌می‌شوند و خسته و کوفته همراه بقیه سقوط می‌کنند؛ اما عده‌ای هم هستند که از رودخانه بیرون می‌آیند و ادامه‌ی راهشان را می‌روند. نمی‌دانم؛ شاید زندگی بیرون رودخانه آن قدر زیر دندانمان مزه کرده‌بود که فراموش کرده‌بودیم این همان رودخانه‌ایست که خیلی‌ها را با خودش برده. شاید یادمان رفته‌بود خنکای آب این رود آنقدر دلپذیر است که خیلی‌ها هیچ علاقه‌ای به بیرون آمدن از آن ندارند. و خلاصه ما خواستیم مزه‌ی بیرون آب زندگی‌کردن (ولو به اندازه‌ی مطالعه‌ی دلپذیر یک درس) را برای دوستانمان تداعی کنیم و یادمان رفت ماهیت این رودخانه را...

 

بخشی از نوشته‌های این وبلاگ برای این است که یک سری چیزها را یادم بماند. این را نوشتم که یادم باشد جریان آب خیلی قویست. قوی‌تر از چیزی که در نگاه اول به نظر می‌آید. بیرون آمدن از رودخانه انتخابی‌ست که هر شخص باید آگاهانه آن را برگزیند و تلاش برای تغییر مسیر جریان یا چشاندن مزه‌ی میوه‌های آن بیرون شاید آنقدرها هم که فکر می‌کنیم آسان نباشد....

 

به هر حال تجربه‌ی خیلی خوبی بود و باز هم از تمام کسانی که در تهیه‌ی جزوات ژنتیک همکاری کردند ممنونم؛ اصلاحیه‌های دوستان باعث شد جزوه به اون هدفی که باید می‌داشت برسه و جای شکرش باقیه که هرچند اونی که می‌خواستیم نشد ولی با اعمال این نظرات به اون چیزی رسیدیم که حداقل باید می‌رسید. از همکاران و خوانندگان اصلاح‌کننده همگی ممنون :)

  • ۹۵/۰۵/۰۹

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی