محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

یا اَشباهَ الرِّجالِ و لا رِجال...

 

تک‌جمله‌ای عجیب از انسانی بزرگ که شاید وجود انسان را بلرزاند: ای مشابه مردان که از مردانگی دورید...

 

نامه‌ها و خطبه‌های نهج‌البلاغه را فقط باید خواند. باید روز را با آن‌ها زندگی کرد و شب را با در دست‌گرفتنشان خوابید تا احساس و معانی آن را فهمید. و جز این، هیچ کلام دیگری نمی‌تواند آن را شرح دهد...

شاید این قسمت از داستانِ بلند شهرِ سنگستان از اخوان، کمی فضا را برای خواندن این قسمت خطبه‌ی ۲۷ مساعدتر کند:

 

بجای آوردم او را، هان

همان شهزاده‌ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی

به شهرش حمله آوردند

بلی، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی

به شهرش حمله آوردند

و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر

دلیران من! ای شیران

زنان! مردان! جوانان! کودکان! پیران

و بسیاری دلیرانه سخن‌ها گفت اما پاسخی نشنفت

اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون، هر دست یا دستان

صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند

از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان

پریشان روز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می‌گشت

و چون دیوانگان فریاد می‌زد: ای

و می‌افتاد و بر می‌خاست، گیران نعره می‌زد باز

دلیران من! اما سنگ‌ها خاموش...

 

و اما فریادهای بلندی که ادامه‌اش را جز چاه نشنیده...

 

ای شگفتا و شگفتا به خدا سوگند، همدستی و همداستانیِ لشکر معاویه بر باطلشان، و جدایی و ناهماهنگی شمایان از حقتان، دل را می‏‌میرانَد و لشکر اندوه را بر آدمی چیره می‏‌سازد. وقتی شما را در تابستان فرمان جهاد دهم، گویید گرما شدید است، مهلتی تا صولت گرما بشکند و اگر در زمستان فرمان دهم که بر دشمن بتازید، گویید شدت سرماست، فرصت تا سورت سرما فرو افتد.

شما ای‏ تن‌پروران که به بهانه‌ی گرما و سرما از جهاد می‏‌گریزید، پس در برابر شمشیرها چگونه خواهید ایستاد...

ای مشابه مردان که از مردانگی دورید، و ای کودک‌فکران و حجله‌اندیشان...

دوست می‏‌داشتم اصلاً شما را نمی‌‏دیدم و نمی‌شناختم. این چه آشنایی است که به خدا سوگند موجب پشیمانی، و سرانجامِ آن اندوه است.

خدا مرگتان دهد که دلم را خون کردید، و سینه‏‌ام را از خشم آکندید، و جرعه‌‏های غم را یکی پس از دیگری به کامم ریختید، و با نافرمانی و کار شکنی‏تان اندیشه‌‏ام را تباه کردید، تا آنجا که قریش گفت: پسر ابوطالب دلیر مرد است اما از دانش نَبَرد بهره ندارد. خدا پدرشان را بیامرزد: آیا کسی از من جنگاورتر، و در جبهه پرسابقه‌‏تر هست؟ من هنوز بیست سال نداشتم که پای در جبهه گذاشتم تا امروز که شصت سال را پشت سر نهاده‌‏ام.

اما چه کنم، آن که فرمانش را نبرند، اندیشه‏‌اش را نیز از دست دهند.

  • ۹۵/۱۰/۰۴

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی