محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۶، ۱۶:۰۵ - علی
    عالی

یادش بخیر... بچه‌تر که بودیم، بعد از ظهرها با دوستان در کوچه جمع می‌شدیم، با شوق و ذوق تیم‌کشی می‌کردیم برای گل‌کوچیک. با دقت چهار آجر پیدا می‌کردیم تا تیر دروازه‌هایمان شوند. چقدر حساست به خرج می‌دادیم که دروازه‌مان یک ذره هم از دروازه‌ی آن‌ها بزرگ‌تر نشود! با قدم‌هایمان زمین را اندازه می‌گرفتیم و با دقت تمام وسط زمین و نقطه‌ی پنالتی را علامت می‌گذاشتیم و با تمام لذت بازی می‌کردیم.
گاهی خانم همسایه برایمان خوراکی می‌آورد وچقدر خوشحال می‌شدیم. گاهی هم نمی‌آورد و خودمان می‌رفتیم بقالی با ته‌مانده‌ی پول‌هایمان یک چیزی برای خودمان بخریم. گاهی می‌بردیم و گاهی می‌باختیم و به هر حال خوشحال بودیم. بدون آن که نگران باشیم بزرگ‌ترها راجع به بازیمان چه فکری می‌کنند و بدون آن که شب را با فکر کردن به حواشی بازی صبح کنیم.
 
گذشت و گذشت و ما بزرگ‌تر شدیم. دوباره قرار بود با یکدیگر به کوچه بیاییم و بازی کنیم. قوانینمان همان‌ها بود: زمین داشتیم، دروازه داشتیم، خطا داشتیم (هرچند قبلاًها خطا نمی‌کردیم که کسی روی زمین نیفتد)، توپ داشتیم، بردن و باختنی داشتیم، یک عده هم‌تیمی داشتیم، یک عده حریف، و یک عده بیرون زمین که قبل‌ترها جای همدیگر بازی می‌کردیم تا کسی خسته نشود.
قوانینمان همان‌ها بودند اما نام بازی عوض شده‌بود: نامش را گذاشته‌بودیم "زندگی"
راستش کوچه هم کمی بزرگ‌تر شده‌بود.
 
اما خیلی روزها بی‌حوصله به بازی می‌آمدیم؛ گاهی هم صرفاً از روی عادت.
بی‌حوصله می‌آمدیم و بدون آن که دستی به زمینمان بکشیم، بدون پاس‌کاری و بدون دقت بازی می‌کردیم. اگر می‌بردیم از این که خانم همسایه برایمان شیرینی نیاورد و بردمان را تبریک نگفت ناراحت می‌شدیم. اگر می‌باختیم هم دروازه‌مان بزرگ‌تر بود، فلانی بد خطا کرد و باید اخراج می‌شد؛ اگر هم هیچ چیزی نبود بی‌عرضگی هم‌تیمی‌هایمان بود.
و فردا و بازی دیگر و عده‌ای بی‌حوصله کنار زمین و عده‌ای در پیِ گرفتنِ خطاهای ریزِ فنی و عده‌ای در حال سانت به سانت اندازه‌گرفتن زمین و عده‌ای بی‌انگیزه وسط زمین. حتی روزهایی که همسایه‌ی پیرمان برایمان خوراکی می‌آورد هم با احتیاط می‌خوردیم که نکند بعداً از ما چیزی بخواهد یا نقشه‌ای در کار باشد...
 
القصه... بازی همان بود. همان قوانین. همان ماجراها. همان هم‌تیمی‌های دوست‌داشتنیِ شادِ گذشته که آنقدر سرگرمِ زیبا بازی‌کردن بودند که لحظه‌ای به عادت‌های زشتِ بزرگ‌ترهای کوچه بغلی آلوده نمی‌شدند. همه چیز همان بود، جز این اسم لعنتی که از "گل‌کوچیکِ بچه‌های محله" به "زندگی" تغییر کرده‌بود.
 
و نگاه‌های حسرت‌آمیزِ تازه‌بزرگ‌شده‌ها به بچه‌های کوچه‌ی کنار که چطور سرگرم "زیبا بازی‌کردن" بودند.....

  • ۹۵/۱۰/۱۸

نظرات (۱)

مدرسه کم کم خرابمون کرد. بجای رفاقت بهمون رقابت یاد داد.
پاسخ:
ماهان جان خیلی عوامل خارجی زمینه‌ی بروز مشکل می‌شن.
اما خیلی وقتا "زندگی" از اونجایی شروع می‌شه که متوجه می‌شی ما گیاه نیستیم که محیط خارجی رومون تسلط کامل داشته‌باشه. مثلِ محیط شدن و با جریانِ آب پیش‌رفتن رو همه بلدن. اون چیزی که آدمای خاص یاد می‌گیرن اینه که می‌شه اومد بیرونِ رودخونه و زندگی قشنگی رو تجربه کرد.
نمی‌گم زندگی موفق چون موفقیت یا عدم موفقیت تو جریان آب تعریف می‌شه. اما اونی که قشنگ زندگی می‌کنه کاری به این عناوین نداره: اون مشغول قشنگ‌زندگی کردنشه و مطمئن باش تو هر حوزه‌ای بخواد وارد شه قشنگ وارد می‌شه و قشنگ پیش می‌ره.

و یه حرف خودمونی: اگه زمان خوبی به سیستممون بدیم، مطمئن باش، قشنگ زندگی کردن ارزش بیشتری پیدا می‌کنه تا موفق‌بودن. ؛)

شروعش شاید سخت باشه اما پیچیده نیست: کافیه هر کدوممون یه نقطه از زندگیمونو انتخاب کنیم و قشنگش کنیم. بعد بریم سراغ نقطه‌هایی که بهش وصلن؛ و همینجور نقطه به نقطه و ناحیه به ناحیه‌ش رو قشنگ کنیم (البته بعید می‌دونم وقتی قشنگی رو چشیدیم لازم باشه برای قشنگ‌کردن کل زندگیمون زحمتی بکشیم... قشنگ می‌شه همش اصلاً!)

و کافیه من یا تو شروع کنیم به این مدلی گل‌کوچیک بازی‌کردن، بقیه می‌بینن کم‌کم خوششون میاد اونا هم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی