محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۶، ۱۶:۰۵ - علی
    عالی

شعری هست از ملک‌الشعرای بهار. یکی از قشنگ‌ترین اجتماعیاتیه که تا الآن خوندم.

تو آخرین ساعات سال، گزیده‌ای ازش رو براتون می‌ذارم...

 

این دود سیه‌فام کز بام وطن خاست

از ماست که‌ بر ماست

وین شعله‌ی سوزان که برآمد ز چپ و راست

از ماست که‌ بر ماست

 

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

از ماست که‌ بر ماست

 

ما کهنه چناریم کز باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم‌، آتش ما در شکم ماست

از ماست که‌ بر ماست

 

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است

زین قوم شریفست

نی جُرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست

از ماست که‌ بر ماست

 

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم

تا روز نخفتیم

و امروز بدیدیم که آن جمله معماست

از ماست که‌ بر ماست

 

گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالی‌ست‌؟

بیداری ما چیست‌؟

بیداری طفلی‌ست که محتاج به‌ لالاست

از ماست که‌ بر ماست

 

از شیمی و جغرافی و تاربخ‌، نفوریم

از فلسفه دوریم

وز قال و إن قلت‌، به هر مدرسه غوغاست

از ماست که‌ بر ماست

 

گویند بهار از دل و جان عاشق غربی‌ست

یا کافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست

از ماست که‌ بر ماست

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی