محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

چند روز پیش نوشته‌ای رو تو وبلاگ گذاشته‌بودم تحت عنوان کتاب نخوانید، چیزی نمی‌شود. این متن که متأسفانه نتونستم نویسنده‌ی اصلیش رو پیدا کنم (و اگه کسی می‌دونست ممنون می‌شم اگه بهم بگه) با لحن داستانی تصویر جامعه‌ی کتاب‌خوان و کتاب‌نخوان رو با هم مقایسه می‌کرد.

یکی از دوستان به اسم «لام» پایین اون متن، مختصر و مفید نوشت «تو خوب». راستش این جمله یا بهتر بگم این حرف، یه جورایی سر زخم یه سری حرف‌ها رو تو ذهنم باز کرد. حرفایی که شاید تو این مدت مصداق‌های خیلی متنوعی ازش دیدم.

از مقطع راهنمایی خیلی شنیدم که دوستام با لحنای مختلف به یه سری حرفا و فکرا می‌گن «تو خوبی». و حتی از خیلی از کسایی که مسئولیت تربیتمون رو داشتن هم حرف‌ها و طرز فکرایی دیدم که با «تو خوبی» هم‌مضمون بودن.

این درد و دلِ بی‌در و پیکرمو می‌خوام از اینجایی شروع کنم که یه آدم به طرف مقابل می‌گه «تو خوبی». موقعیتیه که انگار اون آدم یه وضعیتی رو می‌بینه، اما هیچ علاقه‌ای حتی به فکر کردن به وضعیتِ خودش نداره.

امروز پای صحبت دوستی بودم که هم فضای دانشجویی دهه‌ی ۷۰ و هم دهه‌ی ۹۰ رو تجربه کرده. بیشترین چیزی که می‌گفت از نبود دغدغه بود. کلی مثال و شکایت داشت. از تفاوت آدمای دهه‌ی ۵۰ و ۶۰ و آدمای دهه‌ی ۷۰ و ۸۰. تفاوتایی که همه‌شون انگار بر می‌گشتن به این که ماها انگار خیلی کم‌تر از قبل دغدغه داریم. می‌گفت الآن شما دانشجوهای پزشکی کل دغدغه‌تون اینه که مدرکتونو بگیرید و برید دنبال پول درآوردنتون. زمان ما دغدغه‌ها خیلی بزرگ‌تر از این چیزا بود. برای آدما جامعه مهم بود. آدمایی که برای هم دیگه جون دادن، و برای ایدئولوژیشون تلاش می‌کردن. آدمایی که خیلیاشون اهل مطالعه بودن و امروز باید خوشحال بشیم اگه یکی از دوستای هم‌دهه‌ی من نگاه علمی داشته‌باشه (البته می‌دونم که تو تمام دوره‌ها همه جور آدمی هست. اما بحث اینه که حداقل تو قشر تحصیلکرده‌ی هر دو دهه چقدر این موضوع دیده می‌شه)

یادمه محمدرضا شعبانعلی عزیزم نوشته‌ای داشت با این موضوع که دانشگاه در ایران دانشگاه نشد یا نخواستیم بشود؟ 

یادمه چند روز پیش از امیر تقوی نوشته‌ای خوندم راجع به مردم آلمان و طرز نگاهی که به مسائل دارن

یادمه علیرضا شیری اول صحبت‌هاش راجع به حضرت علی، حدود یک ربع تلاش می‌کرد مخاطباشو قانع کنه که مهمه از زندگی حضرت علی بیشتر از تاریخچه و کرامات بدونیم. مهمه که چیزهایی رو بدونیم که باهاش زندگی کنیم.

یادم میاد که چطور وقتی تو جمعی راجع به ایده‌های نو صحبت می‌کردم و می‌دیدم که چنان پوکر فیس نگاهم می‌کنن که انگار دارم با اهالی کویر از دریا حرف می‌زنم.

یادم میاد که چطور تو اولین ترم‌های دانشگاه وقتی دوستی دید تو یه بانک مقالاتی دارم دنبال مسئله‌ای می‌گردم با چنان تعجبی نگاهم می‌کرد که انگار داره به یه میمونِ سبزِ در حال پشتک‌زدن نگاه می‌کنه.

و یادم میاد که چندین بار شاهد بودم که راجع به رشد و پیشرفت حرف زده‌می‌شد و مخاطبانش در حالی که سرشونو می‌خاروندن فقط منتظر بودن زمان پذیرایی برسه.

از اون دوستم پرسیدم الآن من شب امتحانی می‌خونم و پاس می‌کنم و مدرکمو می‌گیرم و پولمو در میارم و زندگیمو می‌کنم. چرا باید دغدغه‌ی دیگه‌ای داشته‌باشم و از این مسیر دورتر شم؟

گفت بالاخره آدمایی که می‌خوان در حال توسعه باشن، جامعه‌ای که می‌خواد در حال توسعه باشه، باید دغدغه‌هایی بزرگ‌تر از این کاسبیای فردی داشته‌باشه.

این روزها خیلی بیشتر از قبل راجع به دغدغه‌داشتن فکر می‌کنم.

اگه کسی دغدغه‌ای نداشته‌باشه، چیزها براش اهمیتی ندارن. و حتی اهمیتی نداره وضعیتش چطور باشه. اینطور می‌شه که در پاسخ به وضعیتِ پیشنهادی جدید، اولین چیزی که می‌گه اینه که «باشه تو خوبی اصلاً. حالا برو بذار راحت باشیم»

و اگه دغدغه‌ای باشه، اون آدم برای پاسخ‌دادن به دغدغه‌ش تلاش‌ها و به قول دوستم ایثارهای عجیبی می‌کنه. و دیگه لازم نیست به زور توجیهش کنی که چرا خوبه فلان کار رو انجام بدی و تو رو قرآن بیا انجام بده. از هر منبعی مطالعه می‌کنه که چطوری باید به دغدغه‌ش برسه.

این رو می‌فهمم که کسی که دغدغه‌ای نداره چطور بی‌خیالِ همه چیز می‌تونه باشه.

این رو هم می‌فهمم آدمی که دغدغه‌ای داره چطور کارهای خارق‌العاده (از نظر دیگران) انجام می‌ده برای برآورده‌کردن دغدغه‌ش.

اما آدمایی که آرزو و طلب‌هایی دارن ولی می‌خوان بدون دغدغه باشن رو به هیچ وجه نمی‌فهمم.

نمی‌دونم چطور باید تو فضایی که همه چیز با همه چیز هماهنگ شده دغدغه ایجاد کرد.

اما می‌دونم که بدون داشتن دغدغه‌ی پیشرفت، و بدون احساس نیاز برای بهتر شدن، امید به بهتر شدنِ اوضاع داشتن ترحم‌برانگیزترین فکره...

پی‌نوشت:

شاید به نظر شما بی‌ربط باشه اما احساس می‌کنم اگه فیلم آژانس شیشه‌ای یا بادیگارد رو دیده‌باشید، این دوتا آهنگ به شکل عجیبی کشمکش آرزو و دغدغه (و البته سکونِ حاصل از نبود دغدغه) رو نشون می‌دن.

آهنگ بازگشت از محید انتظامی، آژانس شیشه‌ای

آهنگ جدایی از کارن همایون‌فر، بادیگارد

  • ۹۶/۰۱/۲۴

نظرات (۱)

سلام آقای خسروی
من تازه به جمع خواننده های وب شما اضافه شدم
ویعنی تازه به جمع وبلاگ نویسهااضافه شدم البته بیشتر بخاطر دلم می نویسم
اما اینجا می خواستم از شما اجازه بگیرم از بعضی از مطالب جالبتون توی کانال کوچک تلگرامم با نام خود شما استفاده کنم
منتظر جوابتون هستم
متشکر وموفق باشید.
پاسخ:
سلام
امیدوارم تو وبلاگ‌نویسی موفق باشی که به شخصه فکر می‌کنم مسیر خیلی خوبیه برا این که آدم خودش رو رشد بده.
می‌دونی وقتی فقط اینور و اونور حرف می‌زنیم، خب حرف می‌زنیم فقط!
ولی وقتی آدم می‌خواد بنویسه، مجبوره راجع بهش دقیق مطالعه کنه، رو کلمه به کلمه‌ی حرفش فکر کنه بعد به مخاطبش تحویل بده. و به شخصه هر یک نفری که به کانال یا خواننده‌های وبلاگم اضافه می‌شه این مسئولیت "وقتی که از مخاطبم می‌گیرم" رو بیشتر حس می‌کنم.
از یه جهت دیگه هم وقتی کسی وبلاگ داره، مجبوره برای آپدیت موندنش، خودشو آپدیت نگه داره. یه جورایی کمک می‌کنه به رفع تنبلی! (راستش منم اولین دلیلم برای شروع محفل همین بود!)

راجع به مطالب، هم انتشار این حرف‌ها به هر شکلی لطف دوستانه که حرف‌هام رو برای نقل به دوستانشون مفید می‌دونن.
هر طور خواستی راحت باش ؛)

راستی در اولین فرصت سعی می‌کنم مطالب خلوت دلت رو بخونم :)

موفق باشی ؛)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی