محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تغییر» ثبت شده است

لودویگ ادوارد بولتزمن، الن متیسن تورینگ و البته نیکلا تسلا...
این سه نام، شاید از درد آور ترین نام‌هایی باشد که به گوش یک علاقه‌مند به علم خورده‌است. سه مغز که هر یک به نوبه‌ی خود می‌توانستند انسان را به چنان درجه‌ای از درک برساند که فاصله‌اش با نسل پیشینش مانند فاصله‌ی انسان مدرن با انسان غارنشین باشد.

بولتزمن، کسی که گوشه‌ای از تصویر ذهنی اش از جهان مفهوم آنتروپی را پدید آورد. مفهومی که از دل آن هزاران نظریه و استدلال برخواسته و مفهوم پشتش حتی الهام‌بخش ایده‌های مختلف در علوم دیگر شده. نظریات بولتزمن شاید بیشتر از هر دانشمند دیگری در تعالی نگاه ما به جهان مؤثر بوده.

تورینگ را شاید اغراق نباشد اگر مغزی بنامیم که قابلیت تکلم و حرکت‌کردن پیدا کرده‌بود! او از اولین دوره‌های زندگی‌اش، ذهنش را با نظریات مختلف علمی، الگوریتم‌های پیچیده و ایده‌های ناب، و گاهی احمقانه، ورزیده کرده‌بود. و حل معمای انیگما شاید کوچکترین دستاورد این ذهن او بوده‌باشد که آن هم به لطف سینما چند سالی‌ست به مردم معرفی شده.

و تسلا، این دانشمندی که ایده‌های نابش در فیزیک، می‌توانست دنیایی رؤیایی برای هر یک از ما بسازد. کسی که باعث پیشرفت‌های زیادی در الکترومغناطیس شد. و کسی که روش ابداعی‌اش برای ساخت برق، اساس غالب توربین‌های امروزی‌ست و روشنایی‌بخش شهرهای ماست؛ شهر‌هایی که بر پایه‌ی نظریات او طعم مدرنیته را می‌چشند...

اما جامعه این طور نیست... راستش را بخواهی انسان‌ها علاقه‌ی چندانی به پیشرفت و تعالی ندارند؛ آن‌ها فقط نیاز به قهرمانانی دارند که برایشان دست بزنند و هورا بکشند.
و اگر جز این بود، چرا بولتزمن آن قدر به دلیل ایده‌های جدیدش از جامعه و هم‌عصران تحت فشار قرار گرفت که دست آخر مجبور به حلق‌آویز کردن خود شد؟
چرا نابغه‌ای مانند تورینگ که حتی تأثیر تحت قوی‌ترین داروها هم از همکاران یک سر و گردن بالاتر بود، سیانور را به حیات ترجیح داد؟
و چه شد که نابغه‌ی بزرگتی مانند تسلا که قسمتی ایده‌های متوقف شده‌اش به تازگی به صورت محرمانه از سرگرفته‌شده، محجور در اتاقی اجاره‌ای جان داد، در حالی‌که استاد ثروتمندش سرمست از تحقیر او در شهر بود؟

نمی‌دانم....
فقط می‌دانم برای آن که راه بروم، باید پایم را از آن زمین گرم و نرم بلند کنم. باید از آن جایگاه قدیمیم دل بکنم و پایم را بر جایگاهی جدید بگذارم، برای قدمی به جلو رفتن.
و می‌دانم که ما بیشتر به دنبال قهرمان هستیم تا تعالی‌بخش...

  • ۰ نظر
  • ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۱۱

باز هم منتظری؟

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز

که صبح است، بهار آمده است...

تو بهاری آری

خویش را باور کن :)

 

از مجتبی کاشانی

  • ۰ نظر
  • ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۳۱

چیزی تا تحویل سال نمونده. تحویل از ۹۴ به ۹۵. دوستی ایمیل‌زده‌بود که یک سری مرزها قراردادی هستند. قراردادی که می‌ذاریم تا شاید یادآور چیزهایی باشه، یا شاید بهونه‌ای بشه برای کارهایی... و این اتفاقات، تصمیم‌ها و کارهاست که به این مرزهای قراردادی ارزش میده.

به بهونه‌ی این مرز با ارزش بین لحظه‌ی آخر سال ۹۴ و لحظه‌ی اول سال ۹۵، دو قسمت از قصیده‌ی آبی خاکستری سیاه از حمید مصدق رو می‌نویسم و امیدوارم به تو سال ۹۵ "حال" همه‌مون خوب باشه :)

 

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی‌ست
می‌توان
بر درختیی تهی از بار، زدن پیوندی
می‌توان در دل این مزرعه‌ی خشک و تهی بذری ریخت

می‌توان از میان فاصله‌ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست

چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانه‌اش ویران باد
من اگر ما نشویم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد

.

آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می‌پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران...
باران...
پر مرغان نگاهم را شست
آب رویای فراموشی‌هاست

خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی‌هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم
و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار: سحر نزدیک است...

  • ۱ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۳۵

شعری هست از ملک‌الشعرای بهار. یکی از قشنگ‌ترین اجتماعیاتیه که تا الآن خوندم.

تو آخرین ساعات سال، گزیده‌ای ازش رو براتون می‌ذارم...

 

این دود سیه‌فام کز بام وطن خاست

از ماست که‌ بر ماست

وین شعله‌ی سوزان که برآمد ز چپ و راست

از ماست که‌ بر ماست

 

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

از ماست که‌ بر ماست

 

ما کهنه چناریم کز باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم‌، آتش ما در شکم ماست

از ماست که‌ بر ماست

 

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است

زین قوم شریفست

نی جُرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست

از ماست که‌ بر ماست

 

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم

تا روز نخفتیم

و امروز بدیدیم که آن جمله معماست

از ماست که‌ بر ماست

 

گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالی‌ست‌؟

بیداری ما چیست‌؟

بیداری طفلی‌ست که محتاج به‌ لالاست

از ماست که‌ بر ماست

 

از شیمی و جغرافی و تاربخ‌، نفوریم

از فلسفه دوریم

وز قال و إن قلت‌، به هر مدرسه غوغاست

از ماست که‌ بر ماست

 

گویند بهار از دل و جان عاشق غربی‌ست

یا کافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست

از ماست که‌ بر ماست

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۲۰

قرمز، سبز، آبی، RGB
تمام نورها از ترکیب این سه نور تولید میشوند.
جهان چطور؟
آیا جهان را نمیتوان مجموعه ی پیکسل هایی دید که هر کدام ملغمه ای از چند نور است؟
تصاویری زیبا که هر کدام با نورپردازی هایی متفاوت، جلوه ای از هستی را به تصویر میکشند...
و گاهی ویرایشگری تغییراتی در این تصاویر به وجود میاورد به منظور زیبایی بیشتر، اثر گذاری بهتر، یا به یاد ماندن طولانی‌تر.


اما امان از مردمانی که بر روی چشمانشان فیلتر گذاشته اند و فقط یک نور از جهان را میبینند.
از دید آنها جهان یا آبیست یا هیچ نیست!
از دید آن یکی اگر جهانی سبز نباشد سیاه است.
و آن یکی میگوید جهان مگر میشود جز قرمز باشد.
کاری ندارم به آنها، که خود لذت دیدن جهان رنگارنگ و زیبا را از خود میگیرند؛ و چه جدل ها درگرفته بین این چند نفر!
اما تو که ویرایشگر تصاویر متن زندگیت هستی! نکند زمانی سعی در رفع سیاهی تصویری داشته باشی، حال آنکه آن، زیباترین تصویر زندگیت است؛ و فقط آبی نیست.

گاهی اوقات بد نیست با خودمان خلوت کنیم، به تصویر سازی هایمان نگاه کنیم و به خودمان بگوییم خب که چه؟
آیا این همه تلاشم برای "زیبا" کردن تصویرم، واقعا آن را دلرباتر کرده یا افزایش قرمزی پیکسلهاست، برای راضی کردن آنها که چشمانشان فقط قرمزی را میبیند؟
نکند خود نیز این فیلترهای واگیردار را از اطرافیانم گرفته باشم و با ساخت جهانی تک رنگ سرگرم شده باشم؟
نکند خود را مشغول نظر ویراستاران کوررنگ کرده باشم و ناخودآگاه، جهانی تک رنگ ساخته باشم که اگر رنگ دیگری به آن اضافه شود، خود به آن معترض شوم...


چرا نباید جهانمان رنگی باشد؟

  • ۰ نظر
  • ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۲۷