محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تفکر» ثبت شده است

در مصرعی از اشعار مولوی آمده چون که صد آمد نود هم پیش ماست. به رغم علاقه ای که به این استاد دارم، فکر می‌کنم توجه‌نکردن به کلیت شعر و توجه صرف به این مصرع، یه کم باعث کج فهمیمون شده...
زمانی وقتی که صد میاید نود هم آمده که عددهامان به ترتیب بیایند؛ نه این که بدون توجه به ترتیب و روند، همینجوری هر عددی که به ذهنمان رسید را برداریم و به خودمان بچسبانیم.
در نوشته های تربیتی میگویند اگر نتوانستید مانند یک صفت شوید، حداقل ظاهر آن صفت را به خود بگیرید تا کم کم آن صفت در وجودتان شکل بگیرد.
هر چه فکر کردم نتوانستم خودم را با قضیه ی صد و نود قانع کنم. زمانی که کسی هنوز به خدا اعتقاد ندارد، با او از برزخ و قیامت صحبت کردن کار بیهوده ایست. زمانی که نمیدانم زندگی آکادمیک چه زندگی ایست، تحصیلات دانشگاهی هیچ گونه نمی‌تواند با استدلال صد-نود برای من فایده‌ای داشته‌باشد.

این‌ها را گفتم، تا سری بعد کمی بیشتر سعی کنیم به مفهوم‌ها توجه کنیم. وقتی جمله‌ای از مارک تواین جایی نوشته می‌شود، پشتش ده‌ها کتاب و استدلال مدیریتی‌ست. خواندن همان یک جمله با هدف مدیر شدن، تلاش برای رسیدن به نود است، با گرفتن صد.
میدانی، گاهی این صدها، ظاهرمان را زیبا می‌کنند! اما مشکلش اینجاست که ظاهری که بدون مغز درست می‌شود، به همان سادگی هم خراب می‌شود. کسی که با جملات و اصطلاحات، خودش را یک مدیر یا یک شخص علمی می‌نمایاند، به همان سادگی هم با کوچکترین محک و سنجشی ظاهرش ویران می‌شود. و اگر نشد، به آن سنگ محک شک کنید!

حواسمان به مغز ماجرا باشد تا شاید ۲۲ بهمن امسال، کمتر شوند کسانی که شرکت‌کردن در راهپیمایی و مرگ بر انگلیس گفتن را طوری تنظیم میکنند که به اخبار BBC برسند.
شاید کمتر شدند مرگ بر آمریکا گویانی که حواسشان هست یک وقت برنامه‌ی مورد علاقه شان در من و تو را از دست ندهند.

و شاید کشورمان این طور، با ظاهرهای زیبای نتیجه شده از مغزهای غنی، بهتر جلو برود....

  • ۳ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۰

چیزی که می‌نویسم مربوط به چند روز پیش است. اواخر ترم و یکی از شاگردانم که حدود ۷ جلسه غیبت داشت. طبق قوانین آن مؤسسه، افراد می‌توانند حداکثر ۴ غیبت در طی ترم داشته‌باشند و در غیر این صورت از شرکت در آزمون محروم خواهند شد؛ مگر آن که فرم کمیته‌ی انضباطی را پر کنند و در آن دلیل غیبت‌هایشان را شرح دهند که در صورت موافقت کمیته، می‌توانند در فاینال شرکت کنند. اول کلاس پیش من آمد و گفت که دلایل غیبت‌هایم موجه بوده‌اند لطفاً ۲تا از آن‌ها حاضری بزنید تا لااقل با یک غیبت اضافی فرم کمیته را پر کنم. برایش توضیح دادم که با ۸ جلسه غیبت هم موافقت شده و اگر فکر می‌کنی غیبتت موجه است دلیلی ندارد من برایت غیبت‌هایت را حاضر کنم! اصرارهایش به وسط کلاس کشید و تا اواخر ساعت هزاران قسم و آیه پیش کشید که البته کاری از پیش نبرد(معنی «قسم‌خوردن» را تا حدی می‌فهمم اما هیچ‌جوره نمی‌توانم بفهمم قسم‌دادن چه معنی دارد! اگر فلان‌چیز برایتان ارزش دارد این کار را بکنید: خب آن چیز برایم ارزش دارد ولی چه ربطی دارد؟!)

چند هفته پیشش پدر یکی دیگر از شاگردان آمده‌بود و گفته‌بود که پسرش وقت دندان‌پزشکی دارد و می‌دانید درس‌خوان است؛ لطفاً این جلسه را برایش حاضر بزنید که مشکلی برایش پیش نیاید و من مجبور بودم این پدر را هم توجیه کنم که درس‌خوان بودن یا نبودن ربطی به بودن یا نبودن سر کلاس ندارد و باز هم تکرار این مسئله که اگر غیبت موجه باشد مشکلی از نظر کمیته نیست و اصرار او حالا یه آقایی بکنید و تعجب من از این که «آقایی» چه ربطی دارد :/

 

وسط این بحث‌هایی که گاهی برای اضافه‌کردن نمره، حاضر کردن غیبت و... پیش می‌آید، یک بار یک نفر گفت «خب شما تنها پارتی ما هستید» و این جمله که همیشه مثل پتکی بر سرم می‌خورد را این بار از زبان نسلی شنیدم که قرار است آینده را بسارد.

فقط خندیدم و گفتم «چقدر طبیعی با کلمه‌ی پارتی برخورد می‌کنی!» و مسلماً چیزی نفهمید و شاید هیچ‌وقت هم در موقعیتی قرار نگیرد که آن را بفهمد! کاری به این که سخت‌گیری به بود و نبود شاگردان سر کلاس چقدر اهمیت دارد ندارم(دوستانی که کلاس‌های المپیاد من را بوده‌اند، می‌دانند در موردش چه فکر می‌کنم!!!) ولی واقعاً ما چه مشکلی داریم؟

معتقدم نمی‌شود بر اساس تاریخ(حتی تاریخ معاصر) قضاوت کرد اما همیشه می‌شود از آن درس گرفت. استاد تاریخ دبیرستانمان می‌گفت ایران جزو اولین کشورهایی بود که در آن مشروطه آغاز شد و بعد از آن کشورهای دیگر هم چنین کردند و از ما پیشی گرفتند! امروز در کلاس انقلاب، شنیدم که بعد از مشروطه، قانون اساسی‌مان در واقع ترجمه‌ای بود از قانون بلژیک و فرانسه. و یک ارتباطی بین این قانون‌نویسی، اصرار برای کم‌کردن غیبت‌ها و خیلی از مشکلات دیگرمان می‌بینم: مسئولیت‌پذیری

 

اگر بدون رودربایستی خودمان را نگاه کنیم، می‌بینیم خیلی از عناوین، القاب، موقعیت‌ها و دیگر چیزهایی که داریم، مواردی انتخابی هستند که انتخاب کرده‌ایم داشته‌باشیم. من مختار به داشتن یا نداشتن این وبلاگ هستم. در موقعیت استاد، موقعیت دانشجو، موقعیت فرزند، موقعیت نویسنده‌ی یک جزوه. منصفانه برخورد کنیم می‌بینیم واقعاً این موقعیت‌ها انتخابی هستند و اگر هم به زور در آن مانده‌ایم، به دلیل حفظ چیزی‌ست که ما را مجبور به این کرده. «نمی‌توانیم» رهایش کنیم چون اگر رهایش کنیم فلان اتفاق‌ها می‌افتد(پس قابل رها کردن است!) و اگر این‌ها را انتخاب کرده‌ایم، پس در برابرش مسئولیم. خیلی خوب می‌شود اگر یک بار فکر کنیم چه چیزهایی هستیم، و بعد ببینیم مسئولیتمان در آن چیست.

دو خطر مهم وجود دارد. خطر اول این است که خودمان را متقاعد کنیم فلان شرایط انتخابی نیست و کافی‌ست جدی از خودمان بپرسیم «نیست؟» !

خطر دوم این است که مسئولیت‌های هر موقعیت را با کلیشه‌ها پر کنیم: مسئولیت دانشجو این است که خوب درس بخواند(جا دارد بپرسیم «خب؟؟») یا مسئولیت فرزند بودن این است که فرزند خوبی باشیم(جا دارد بپرسیم «نه بابا؟؟؟» ) به جای این حرف‌های قشنگ، بهتر است راجع به آن موقعیت خوب فکر کنیم. هدفش را بررسی کنیم. ابزارهای در دسترسش را ببینیم و آن موقع دوباره راجع به این که چه مسئولیتی متوجه ماست بهتر می‌توانیم فکر کنیم.

 

و اگر مسئولیت‌پذیر بودیم...... مسئولیت دانشجو یا استاد بودن، بودن در یک سمت در یک اداره یا شرکت، زندگی‌کردن در یک محله، شهر یا کشور، دوست‌بودن، فرزند بودن، یا...

 

پی‌نوشت:

در باره‌ی علل عقب‌ماندگی ایرانیان کتاب‌های زیادی هست. از بین اونایی که خوندم به شخصه «جامعه‌شناسی خودمانی» اثر حسن نراقی و «ما چگونه ما شدیم» اثر صادق زیباکلام رو توصیه می‌کنم. عنوان نوشته هم از روی اسم کتاب دوم گرفته‌شده!

  • ۲ نظر
  • ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۸

قالب‌دهی در مدرسه

 

ٔدو نقاشی در رابطه با مدرسه...

 

انتقال اطلاعات یا یادگیری

 

به قول مارک تواین نباید اجازه داد مدرسه(و به نظر من دانشگاه!) مانع علم‌آموزیمان شود!

  • ۱ نظر
  • ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۸

لودویگ ادوارد بولتزمن، الن متیسن تورینگ و البته نیکلا تسلا...
این سه نام، شاید از درد آور ترین نام‌هایی باشد که به گوش یک علاقه‌مند به علم خورده‌است. سه مغز که هر یک به نوبه‌ی خود می‌توانستند انسان را به چنان درجه‌ای از درک برساند که فاصله‌اش با نسل پیشینش مانند فاصله‌ی انسان مدرن با انسان غارنشین باشد.

بولتزمن، کسی که گوشه‌ای از تصویر ذهنی اش از جهان مفهوم آنتروپی را پدید آورد. مفهومی که از دل آن هزاران نظریه و استدلال برخواسته و مفهوم پشتش حتی الهام‌بخش ایده‌های مختلف در علوم دیگر شده. نظریات بولتزمن شاید بیشتر از هر دانشمند دیگری در تعالی نگاه ما به جهان مؤثر بوده.

تورینگ را شاید اغراق نباشد اگر مغزی بنامیم که قابلیت تکلم و حرکت‌کردن پیدا کرده‌بود! او از اولین دوره‌های زندگی‌اش، ذهنش را با نظریات مختلف علمی، الگوریتم‌های پیچیده و ایده‌های ناب، و گاهی احمقانه، ورزیده کرده‌بود. و حل معمای انیگما شاید کوچکترین دستاورد این ذهن او بوده‌باشد که آن هم به لطف سینما چند سالی‌ست به مردم معرفی شده.

و تسلا، این دانشمندی که ایده‌های نابش در فیزیک، می‌توانست دنیایی رؤیایی برای هر یک از ما بسازد. کسی که باعث پیشرفت‌های زیادی در الکترومغناطیس شد. و کسی که روش ابداعی‌اش برای ساخت برق، اساس غالب توربین‌های امروزی‌ست و روشنایی‌بخش شهرهای ماست؛ شهر‌هایی که بر پایه‌ی نظریات او طعم مدرنیته را می‌چشند...

اما جامعه این طور نیست... راستش را بخواهی انسان‌ها علاقه‌ی چندانی به پیشرفت و تعالی ندارند؛ آن‌ها فقط نیاز به قهرمانانی دارند که برایشان دست بزنند و هورا بکشند.
و اگر جز این بود، چرا بولتزمن آن قدر به دلیل ایده‌های جدیدش از جامعه و هم‌عصران تحت فشار قرار گرفت که دست آخر مجبور به حلق‌آویز کردن خود شد؟
چرا نابغه‌ای مانند تورینگ که حتی تأثیر تحت قوی‌ترین داروها هم از همکاران یک سر و گردن بالاتر بود، سیانور را به حیات ترجیح داد؟
و چه شد که نابغه‌ی بزرگتی مانند تسلا که قسمتی ایده‌های متوقف شده‌اش به تازگی به صورت محرمانه از سرگرفته‌شده، محجور در اتاقی اجاره‌ای جان داد، در حالی‌که استاد ثروتمندش سرمست از تحقیر او در شهر بود؟

نمی‌دانم....
فقط می‌دانم برای آن که راه بروم، باید پایم را از آن زمین گرم و نرم بلند کنم. باید از آن جایگاه قدیمیم دل بکنم و پایم را بر جایگاهی جدید بگذارم، برای قدمی به جلو رفتن.
و می‌دانم که ما بیشتر به دنبال قهرمان هستیم تا تعالی‌بخش...

  • ۰ نظر
  • ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۱۱

خیلی از ما سرگذشت نظریات باستانی راجع به وضعیت زمین در جهان را شنیده‌ایم. در روزگاران قدیم اعتقاد بر این بود که زمین، مرکز کائنات است و دیگر سیارات و اجرام آسمانی در مدارهایی دایره‌ای به دور زمین می‌چرخند. افراد سرشناس زیادی در رابطه با این نظریه بحث‌ها کرده‌بودند و نظرات تکمیلی و اصلاحی زیادی دادند؛ از جمله معروف‌ترین نظریات زمین-مرکزی را بطبمیوس ارائه‌داده‌بود. او که در تلاش برای توجیح مشاهدات نجومی بر آمده‌بود، سیستمی را ارائه‌داد که به مدل بطلمیوسی معروف است. 

مدل کیهان بطلمیوسی

پس از او کم‌کم دانشمندان به این مسئله شک کردند که چرا باید زمین مرکز جهان باشد؟ بعضی از مغایرت‌های مدل بطلمیوسی با مشاهدات را می‌شد توجیح کرد؛ مثلاً استفاده از «جفت طوسی» که ابداع مفهوم آن منسوب به خواجه نصیر‌الدین طوسی‌ست از جمله مفاهیمی بود که به کمک این مدل آمد. اما سؤال بنیادین این بود که «چرا زمین؟» چرا ما باید مرکز جهان باشیم؟ و در این مسیر بحث‌های زیادی در گرفت که کوپرنیک را اولین کسی می‌دانند که در پا در راه کنار زدن مدل زمین-مرکزی گذاشت. همچنان مخالفت‌ها ادامه داشت و توبه‌نامه‌های زیادی به خاطر فکر کردن به مرکزی نبودن زمین خوانده‌شد تا کپلر با مدل‌سازی‌ها و مشاهداتش توانست قطعاً مدل بطلمیوس را از تاج و تخت ساقط کند! او اجزای جهان را در حال انجام حرکت‌های بیضوی(و نه کروی) حول خورشید دانست و گفت زمین تنها یکی از چندین جرمی‌ست که به دور خورشید می‌گردد. امروزه حتی می‌دانیم که خورشید هم مرکز جهان نیست! هر چه بیشتر در علم نجوم به تعالی رسیدیم، بیشتر به این واقعیت پی بردیم که زمین واقعاً هیچ نقطه‌ی خاصی از جهان نیست! در تصویری که ناسا از وویجر ۱ منتشر کرد(لیتک اصلی) زمین زیبای ما که زمانی مرکز جهان قلمداد می‌شد، چیزی جز این نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده نیست:

زمین، نقطه‌ای به رنگ آبی رنگ‌پریده!

وقت‌هایی که در وسایل نقلیه‌ی عمومی می‌نشینم و حس می‌کنم صدای آهنگ نفر کناردستی‌ام که هندزفری گذاشته را بهتر از خودش می‌شنوم، یاد فلسفه‌ی هندزفری می‌افتم! هندزفری برای گوش‌دادن به آهنگ ابداع شد، چون دلیلی ندارد شخصی که کنار من نشسته، از آهنگی که من گوش می‌کنم خوشش بیاید. ممکن است الآن به لحاظ روحی در شرایطی نباشد که این موسیقی را دوست بدارد(شرایط مثبت یا منفی، در این مورد فرقی ندارد) ممکن است سلیقه‌اش به من نخورد و هزاران «ممکن است» دیگر...

 

راستش، مدت زیادی‌ست که فکر می‌کنم ما هنوز در تفکرات بطلمیوسی مانده‌ایم! زمانی که خیلی راحت به یک اتفاق، حرف، رفتار، پوشش یا طرز فکر برچسب «خوب» یا «بد» می‌زنیم، خیلی وقت‌ها زمانی‌ست که فکر می‌کنیم «من در مرکز جهان هستم؛ فکر من درست است؛ و این که مخالف فکر من است «بد» است یا این یکی چون موافق فکر من است «خوب» است. همین جا فکر می‌کنم لازم باشد موضع خودم را راجع به مسئله‌ای بیان کنم: من به هیچ عنوان با گزاره‌ی «نظر همه درست و محترم است» میانه‌ای ندارم! فکر می‌کنم «نظر همه قابل شنیدن و بررسی‌کردن است» گزاره‌ی منطقی‌تر و معنی‌دارتری باشد!!

اصولاً در رانندگی زمانی که یک موردی خارج از انتظار پیش‌می‌آید، آن یکی راننده مثل گاو رانندگی کرده(و نکته اینجاست که آن دیگری هم همین فکر را راجع به ما می‌کند :) ) زمانی که با مدیر یا کارمندمان به مشکلی بر می‌خوریم، آن یکی نمی‌فهمد یا خیلی محترمانه‌تر، شرایط را درک نمی‌کند. وقتی در تاکسی هستیم..... وقتی در کلاس درس هستیم..... وقتی در حال تصمیم‌گرفتن برای شروع، ادامه یا قطع یک رابطه هستیم..... نمی‌گویم همه درست می‌گویند. نمی‌شود هم آن کسی که جهان را تهی از ارزش می‌داند و بعد از آن را نیستی می‌بیند درست بگوید هم آن کسی که زندگی را گوهر ارزشمند انسان می‌پندارد! آن کسانی که همه کس و همه چیز را خوب و درست می‌بینند، یا افرادی هستند که می‌خواهند افرادی مهربان به نظر بیایند و محبوبیت عام پیدا کنند، یا روشن‌فکرنماهایی هستند که امیدوارم زمانی بتوانم راجع به آن‌ها بنویسم!

چیزی که می‌خواهم بگویم این است که در مدل ذهنی زمین-مرکزی که احتمالاً از خودمحور بودن‌مان سرچشمه گرفته، «من» معیار درست و غلط‌ها هستم و اگر هم گوش می‌دهم، به این دلیل است که می‌خواهم شخص را از سر باز کنم یا حوصله‌ی به رخ‌کشیدن قدرت استبدادم را ندارم. ولی اگر مانند آن منجم‌ها به تعالی مدل ذهنی‌مان فکر کنیم، من احتمالاً خوبم، تو هم ممکن است خوب باشی! نه من آن نقطه‌ی مرکزی جهان هستم، نه کسی که همیشه بد می‌گوید؛ تو هم نه همیشه‌محکومی هستی که یا باید تو را از سر باز کنم یا تحقیرت کنم، نه آنی هستی که همیشه باید به من حکم‌فرمایی کنی. در این مدل ذهنی، همه‌ی حرف‌ها را می‌شود شنید، راجع بهشان حداقل به اندازه‌ی لحظه‌ای فکر کرد، و بعد تصمیم گرفت که طبق نظر خودم عمل کنم، نظر او، یا نظری متفاوت از این دو نظر....

 

راستی آخرش هم یک مورد باقی ماند: مطمئنید زمین در مرکز جهان نیست؟؟

  • ۱ نظر
  • ۰۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۱۰

یادم میاید قبل ها وقتی بحث راجع به هدف و موضوعیت و این مسائل میشد، میگفتند بحث را فلسفی نکن، راه را گم میکنی.
امروز داشتم فکر میکردم که شاید یکی از مشکلات ما، همین فکر نکردن به فلسفه هاست؛ یا دقیقتر بگویم: فلسفه های اصلی.
خب طبیعیست که اگر به فلسفه ی چیزی فکر نکرده باشی، ممکن است برایت فلسفه ای دیگر ببافند. 

 

آخر ما ید طولایی در تغییر فلسفه ها داریم!
میبینیم حال خواندن کتاب را نداریم، فلسفه ی مطالعه را تغییر میدهیم و خود را با خواندن چکیده ها "کتاب خوان" مینامیم.
خوشمان نمیاید جلوی کسی(؟؟؟) کم بیاوریم(؟!) ، فلسفه ی هدیه را عوض میکنیم و از ابزاری برای ابراز محبت، به یک مبادله تبدیلش میکنیم. مبادله ای که اگر فلانی اینقدر به من هدیه داد، من هم باید آنقدر به او بدهم. و جدیدا هم مد شده برچسب قیمت را از عمد نمیکنند تا طرف ببیند و فکر نکند برایش جنس هزار تومانی خریده ایم.

 

مثال از تغییر فلسفه زیاد است؛ اما سوالی که مطرح میشود این است که اگر این ها اشتباه اند، پس چرا از آن ضرری ندیده ایم یا چرا این همه مدت است که جامعه ی مان با همین فلسفه های اشتباه پیش میرود.

اول این که خیلی هم مطمئن نباشیم ضرری نکرده ایم(گاهی ضرر از سرمایه نیست؛ که از سود است. البته بعید هم نیست این نوع دوم ضرر، کم کم سرمایه را نیز نابود کند)

دوم آنکه راه میرود، اما شبیه ماشینی که هزار جایش را بستی زده باشند. آنقدر همه ی این فلسفه بافی هایمان با هم جورند، که احساس نمیکنیم شاید جایی از آن بلنگد.
دلمان میخوهد یک سری کار هایی کنیم که در تعریف دانشجو نمیگنجد، خب کاری ندارد: معنای دانشجو را تغییر میدهیم و در نتیجه اش در دانشگاه علوم پزشکی کمپین های سیاسی(با همان تحلیل های قوی ای که راننده تاکسی ها در مورد مسائل اقتصادی دارند!) راه میفتد و در دانشگاه فنی، کمپین های پزشکی!
بعد میبینیم خب اگر دانشجو این است، تعریف دانشگاه هم باید تغییر بکند و این مثل آب خوردن تغییر میکند(از جمله ی "دانشگاه باید دانشگاه باشد" هم جز خندیدن و مسخره کردن چیز دیگری یادمان نمیاید)
بعد میبینیم نمیشود این دانشجوی جدید را با روش های علمی ارزشیابی کرد(ضایع میشویم و میفهمیم مشکلی هست!) پس ارزشیابی را تغییر میدهیم!
این وسط برخی استاد ها میبینند افراد علمی ضرر کرده اند، کمی نمره ی امتیازی وارد کار میکنند؛ اما از آنجا که تعریف "عدالت و برابری" را قبلا تغییر داده ایم، تعریف این نمره ی اضافی را عوض میکنیم و میشویم طلبکار!
حالا یک سری دانشجوی مدرک آکادمیک دار داریم که کار آکادمیکی از دستشان بر نمیاید، تعریف مدرک را عوض میکنیم و (در کنار بند های مختلف تعریف جدیدش از جمله شان اجتماع و لقب و غیره و ذلک) میشود مجوز ورود به ادارات و کار ها.
حالا اداراتی که داریم هم مشخصا باید تعریفشان عوض شود که بتوانند پذیرای این دوستان باشند و به این ترتیب تعریف کار و... هم عوض میشود!!

 

این چنین است که از ریشمان به سبیلمان زده ایم و فکر میکنیم همه چیز خوب است

و این حلقه ی معیوب وصله و پینه زدن ها همچنان ادامه دارد.
و بیچاره آن کسی که بیاید و بخواهد ما را به سوار شدن به ماشینی سالم دعوت کند.
آن وقت است که به تلافی خراب کردن جهان فانتزی ای که برای خودمان درست کرده ایم..........
بگذریم.
فقط از شما میخواهم طوری بکشیدش که درد زیادی نکشد!

 

شاید خواندن مطلب انسان های ویترینی هم خالی از لطف نباشد.

  • ۱ نظر
  • ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۴۹

امشب، شب چهارشنبه‌سوری‌ست. این طور که از پدر و مادرم و پدربزرگ مادربزرگ‌هایم شنیده‌ام، چهارشنبه‌سوری شبی بود که در آن یک مهمانی‌ای می‌گرفتند و شعرخوانی می‌شد و بچه‌ها با هم بازی می‌کردند و آخر هم بته‌ای از آتش درست می‌کردند و از رویش می‌پریدند!

یک سور(میهمانی) در چهارشنبه‌ی آخر سال.

صداهایی که از عصر می‌شنوم بیشتر شبیه صداهای جنگ است. از صبح دوستان به شوخی می‌نویسند که وزارت دفاع امشب قرار است استعدادیابی کند یا این که خدا کند با وقایع امشب برجام نقض نشود و...! در این میان برای من سؤالی پیش می‌آید:

 

ما همان‌هایی نیستیم که شب و روز در فضای حقیقی و مجازی گلوی خود را پاره می‌کنیم و از متمدن بودن و روشن‌فکری دم می‌زنیم؟ همان‌هایی نیستیم که با شنیدن یک جمله که ممکن است بار معنایی‌ای داشته‌باشد بر ضد زنان روستایی، کمپین من یک زن روستایی هستم راه می‌اندازیم؟ همان‌هایی که شب و روز عکس رفتگران را در اینستاگرام و فیس‌بوک می‌گذاریم و می‌نویسیم ببینم چندتا لایک داره؟

 

با یک سری از دوستان راجع به این که توروخدا چهارشنبه‌سوری خودتونو نترکونید صحبت می‌کردم. می‌گفتند خیلی حال می‌ده. نه حالا جلوی پای مردم ولی می‌دونی؟ اکلیلو که می‌ترکونی اصلاً خیلی می‌چسبه!

 

معتقدم تمدن و فرایند متمدن شدن(از انسان اولیه تا انسان حال حاضر) نتیجه‌ی فکر، منطق و نوآوری‌ست. انسان اولیه مشکل نامطمئن بودن منبع آب داشت، در کنار منابع آب وسیع مستقر شد؛ مشکل شکار داشت، حیوان اهلی کرد؛ مشکل نقل و انتقال داشت، چرخ را اختراع کرد؛ مشکل سرعت داشت، ماشین و هواپیما و قطار را ساخت. در به‌توافق‌رسیدن به مشکل بر می‌خورد، قانون را ابداع کرد و به همین شکل پیش رفت تا به امروز رسید. اگر زمانی منطق را متوقف کردیم، دست از فکر کردن کشیدیم، و فقط به حس و اتفاقات قبلاً رخ‌داده دل بستیم، زمانی‌ست که خود را از تمدن دور کرده‌ایم. و فکر نمی‌کنم زیاد بشود از این حال‌کردن‌ها و حالا بذار خوش‌باشیم‌ها بویی از منطق را استشمام کرد!

نمی‌توان گفت با منطق نمی‌توان شاد بود. خیلی از طنزها، خنده‌ها و تفریح‌ها، اتفاقات لذت‌بخشی هستند که نه تنها خلاف منطق و تمدن نیست، که حتی با دیدن آن‌ها می‌توان متدن‌بودن را از دور هم حس کرد. شاید علاقه به متمدن بودن فقط محدود به پیج‌های اینستاگراممان است و هنوز به ذهنمان راهی باز نکرده که با این بی‌فکری‌ها خوشیم و نمی‌خواهیم کسی خوشیمان را خراب کند!

 

یاد یکی از مکالمه‌های گاندی، رهبر بزرگ هند، با رادیوی انگلیس می‌افتم.

-What's your opinion about civilization?

-That's a good idea!

خبرنگار، غرق در رؤیای متمدن‌بودن خود، از این مرد بزرگ می‌پرسد نظرتان راجع به تمدن چیست؟ و پاسخ می‌شنود فکر خوبی‌ست!

جدی، گذشته از این حرف‌های خوش قیافه‌ی اینترنتی راجع به تمدن(که طعنه به جملات بی‌پایان کوروش کبیر می‌زند) واقعاً متمدن شدن فکر خیلی خوبی‌ست!

  • ۱ نظر
  • ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۴۵

قرمز، سبز، آبی، RGB
تمام نورها از ترکیب این سه نور تولید میشوند.
جهان چطور؟
آیا جهان را نمیتوان مجموعه ی پیکسل هایی دید که هر کدام ملغمه ای از چند نور است؟
تصاویری زیبا که هر کدام با نورپردازی هایی متفاوت، جلوه ای از هستی را به تصویر میکشند...
و گاهی ویرایشگری تغییراتی در این تصاویر به وجود میاورد به منظور زیبایی بیشتر، اثر گذاری بهتر، یا به یاد ماندن طولانی‌تر.


اما امان از مردمانی که بر روی چشمانشان فیلتر گذاشته اند و فقط یک نور از جهان را میبینند.
از دید آنها جهان یا آبیست یا هیچ نیست!
از دید آن یکی اگر جهانی سبز نباشد سیاه است.
و آن یکی میگوید جهان مگر میشود جز قرمز باشد.
کاری ندارم به آنها، که خود لذت دیدن جهان رنگارنگ و زیبا را از خود میگیرند؛ و چه جدل ها درگرفته بین این چند نفر!
اما تو که ویرایشگر تصاویر متن زندگیت هستی! نکند زمانی سعی در رفع سیاهی تصویری داشته باشی، حال آنکه آن، زیباترین تصویر زندگیت است؛ و فقط آبی نیست.

گاهی اوقات بد نیست با خودمان خلوت کنیم، به تصویر سازی هایمان نگاه کنیم و به خودمان بگوییم خب که چه؟
آیا این همه تلاشم برای "زیبا" کردن تصویرم، واقعا آن را دلرباتر کرده یا افزایش قرمزی پیکسلهاست، برای راضی کردن آنها که چشمانشان فقط قرمزی را میبیند؟
نکند خود نیز این فیلترهای واگیردار را از اطرافیانم گرفته باشم و با ساخت جهانی تک رنگ سرگرم شده باشم؟
نکند خود را مشغول نظر ویراستاران کوررنگ کرده باشم و ناخودآگاه، جهانی تک رنگ ساخته باشم که اگر رنگ دیگری به آن اضافه شود، خود به آن معترض شوم...


چرا نباید جهانمان رنگی باشد؟

  • ۰ نظر
  • ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۲۷