محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

چند روز پیش مطلبی رو تو کانال محفل منتشر کردم که بخشی از یکی از نوشته‌های قدیمیم بود و امیدوارم فرصت بازنویسی و انتشار اون توی وبلاگ پیدا شه. اون پست این بود:

در پاسخ به این نوشته، یکی از دوستانم به نام محمدحسین که مشغول خوندن برای المپیاد شیمی هستش (البته فعلاً منتظر نتایج مرحله دومه!) پاسخی برای این پست نوشت، و کمی با هم صحبت کردیم که به نظرم اومد بد نباشه اونو اینجا هم بیان کنم. چیزی که در ادامه می‌خونید اول پاسخ علیرضا و بعد پاسخ من به اون صحبته.

 

به نظر من اتفاقا باید بخش های مختلف زندگی از هم جدا باشند تا هر کدوم بتونن خودشونو نشون بدن و بتونیم توی اون قسمت به غایت کار برسیم و از اون لذت ببریم.
این که کارها مرزی نداشته باشند باعث میشه از هر کاری به اندازه ای که پتانسیلش رو داره بهره وری نشه.مثلا همین مثال:جدی بازی کردن باعث میشه از بازی کردنمون لذت کافی نبریم در حالی که بازی برای لذت بردن ساخته شده. و جدی نگرفتن کار باعث به نتیجه نرسیدن و پشیمونیه.یعنی نه لذت درست و حسابی بردیم نه کاری کردیم.

اگه از من بخوان یک بوم رو با ۷۰ رنگ رنگ‌آمیزی کنم ترجیح میدم از همه رنگ ها یه استفاده کنم و یه گوشه ی بوم بکشم تا همه ی رنگارو قاطی کنم و یک رنگ عجیب به دست بیارم و کل بومم رو یه رنگ بزنم.

---

این که هر چیزی به خودی خود ماهیتی داره که نباید ازش گرفته‌بشه رو کاملاً باهات موافقم. هر چیزی یه تعریفی داره؛ یه فلسفه‌ی ظهور و شکل‌گیری‌ای داره که دقیقاً ندونستن اونا باعث می‌شه خیلی جاها به مشکل بر بخوریم.
اما نکته‌ای که هست اینه که ظاهراً هنر، علم، فلسفه و تفریح چیزایی نیستن که در تضاد با هم باشن. مثل اتم‌های مختلف. درسته که کربن خواص خودشو داره؛ آلوتروپای مختلفی هم داره (مثل مثلاً بازی که می‌شه گفت ژانرای مختلفی داره و هر ژانر هم خصوصیات ویژه‌ای) و همینطور هیدروژن و اکسیژن؛ و درسته که ما خالص تک تک اینا رو دیدیم و ازشون استفاده‌های مختلف کردیم؛ و باز هم درسته که قاطی کردن گاز هیدروژن و اکسیژن و اسپری کردن دوده (به عنوان کربن) یه چیز درب و داغونی می‌شه که شاید استفاده‌ای هم نداشته باشه؛ اما
"ترکیب" اینا با هم چیزیه که دنیای زنده رو می‌سازه!

به دوتا چیز اینجا باید دقت کنیم:
اول تعریف چندتا کلمه‌ست از دیکشنری وبستر.
بازی: فعالیتی که برای تفریح (شادی) و لذت در آن وارد می‌شویم.
هنر: مهارتی که با تجربه، مطالعه و مشاهده به دست می‌آید؛ استفاده از مهارت‌ها و تجسم خلاق، خصوصاً برای ساخت اشیاء تجسمی.
فکر می‌کنم راجع به علم و فلسفه هم نسبتاً هم رأی باشیم!

دوم این که ترکیب‌کردن با قاطی‌کردن فرق می‌کنه! فکر می‌کنم تو هم با من موافق باشی که اکثر پاورپوینتایی که برای ارائه‌ها درست می‌کنن، توشون عکسی قرار داده‌نشده: یه سری عکس توی پاورپوینت چپونده شده. کنار رفتن اون عکسا تو ۹۰ درصد اوقات هیچ تأثیری نداره و اومدنشونم ارزش‌افزوده‌ی خاصی ایجاد نمی‌کنه: صرفاً یه سری عکس "قاطی" شده.
ترکیب‌شدن عکس اما می‌شه مثل اسلایدا و اینفوگراف‌هایی که CDC (مرکز کنترل و پیشگیری بیماری‌ها) درست می‌کنه. یه نمونه‌شو برات می‌فرستم.

(برای مشاهده‌ی عکس تو سایز اصلی روش کلیک کنید)

وقتی عکس ترکیب می‌شه، به فلسفه‌ش دقت می‌شه، به هدف نگاه می‌شه، و طوری از پتانسیل‌های عکس استفاده می‌شه که هم پیام سریع می‌رسه هم راحت!
اینجا یه مقدار مثال واضح‌تر می‌شه:
تو اسلایدایی که درست می‌کنن، گاهی وقتا ایراد می‌گیریم که عکساش زیاد بود و از محتوای اصلی ذهن رو منحرف می‌کرد. این دقیقاً آسیب قاطی کردنه. وقتی عکس ترکیب می‌شه یعنی ازش استفاده می‌شه برای رسیدن به هدف.

بیا برگردیم رو بحث اصلیمون:
زمانی که من از از بین بردن مرز بین کار و هنر و علم و بازی و فلسفه می‌زنم، منظورم ترکیب‌کردن اونه نه چپوندنشون تو هم! چپوندنشون یعنی این که بچه‌ها رو می‌برن تو حیاط و یه آزمایش نشونشون می‌دن (مثلاً بازی!) بعد از اون آزمایشه یه جوری چندتا فرمول در میارن (مثلاً علم!) بعد می‌گن گزارش این جلسه رو هر کی قشنگ‌تر بکشه بیشتر نمره داره (مثلاً هنر!)
اما ترکیب اینا یعنی من تو زندگیم رو مفهوم هر چیزی و همینطور سلسله دلایلی که برای اتفاقات می‌چینم فکر کنم (فلسفه‌ی کار) سعی کنم قوانین و روابط رو در بیارم تا سیستم رو بهتر درک کنم (علم) و همزمان به ترکیب تعداد زیادی از ادراک‌ها با خلاقیتم اهمیت بدم (هنر) و البته تمام این‌ها رو با لذت و خوشی انجام بدم.
برای این مورد آخر، یاد یه جمله‌ای از آسیموف افتادم که 
The most exciting phrase to hear in science, the one that heralds new discoveries, is not 'Eureka!', but 'That's funny ...'
هیجان‌انگیز‌ترین عبارت در علم که خبر از کشف‌های جدید می‌ده، "یافتم" نیست بلکه "چه باحاله" هست!

تجسم دنیایی که همه می‌فهمن چیکار می‌کنن، به قوانین و روندها آشنان، اونا رو با خلاقیتشون مخلوط می‌کنن و با لذت به کشف چیزای جدید رو میارن واقعاً برای من هیجان‌انگیزه!
شاید کلید رسیدن بهش، این باشه که یاد بگیریم قاطی نکنیم؛ ترکیب کنیم.
مفاهیم قابل ترکیب‌کردن هستن اما مصداق‌ها نه.
از بچگی یادگرفتیم مصادیق خوب رو کنار هم بچینیم و یه بته‌جقه‌ای درست کنیم که جز خودمون (اونم گاهی اوقات!) کسی براش دست‌نمی‌زنه! در حالی که اگه مفهوم هر کدوم از اون تیکه‌ها رو بفهمیم، می‌تونیم اونا رو کنارهم بچینیم، و شاید حتی یه نوع جدیدی از طراحی پارچه و لباس رو ابداع کنیم!

  • ۱ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۵

در فرهنگ ما، بُخل، خسّت و حسادت صفاتی مذموم به شمارمی‌روند و غالب ما هم این‌ها را جزو رذیلت‌های اخلاقی می‌دانیم.

همواره در صحبت‌ها با دوستان گفته‌ام که بیشتر از اسم‌ها، مفاهیم مهم هستند. این که یک نفر را "بخیل" نام‌گذاری کنیم یا "گلابی" فرقی نمی‌کند: مهم این است که آیا شخص در تعریفی خاص می‌گنجد یا نه.

خسّت را می‌توان حالتی دانست که من می‌خواهم چیزی را داشته‌باشم اما تو نداشته‌باشی.

حسادت حالتی‌ست که چیزی را من ندارم و مهم هم نیست داشته‌باشم یا نه؛ مهم این است که تو نداشته‌باشی!

رَشک که در بعضی جاها صفت مثبتی قلمداد می‌شود، حالتی‌ست که می‌خواهم تو چیزی را داشته‌باشی و در عین حال آرزو می‌کنم که کاش من هم داشته‌باشم.

و اما بُخل، حالتی‌ست که من چیزی را دارم، برعکس خسّت اگر تو داشته‌باشی هم از من کم نمی‌شود، ولی نمی‌خواهم داشته‌باشی! مثلاً این که نخواهم از پول خودم به تو بدهم خست است اما این که نخواهم مقداری سر چراغ مطالعه‌ام را بالاتر بگیرم که جز میز خودم، میز تو هم روشن شود، بخل است.

 

آن چیزی که قبلاً راجع به اهمیت توجه به دلایل گفته‌ام، اینجا هم خودش را نشان می‌دهد:

وقتی بخل را تعریف کردیم، با این تعریف شاید اگر دقت کنیم خیلی جاها ما انسان‌های بخیلی هستیم: جاهایی که چیزی ازمان کم نمی‌شد اگر کاری می‌کردیم و سودی به دیگری می‌رساندیم، اما نرساندیم.

فقط به برخی کارهایمان فکر کنیم:

می‌دانستیم یک فرصتی هست که برای یکی از دوستانم ارزشمند است، اما به او نگفتیم.

می‌توانستیم متن فلان کانال تلگرامی را فوروارد کنیم تا آدرسش بالای آن بیفتد و اگر کسی مایل بود به آن بپیوندد، اما به جای آن، آن را کپی-پیست کردیم که ردی از منبعمان نباشد.

می‌توانستیم آهنگی را که ممکن است یکی از دوستان از آن خوشش بیاید را به او معرفی کنیم، اما ترجیح دادیم آن را پیش خودمان نگه داریم و اگر خواست، در گوشی خودمان به او بدهیم گوش کند!

 

و خیلی از می‌توانستیم‌هایی که به دیگران سود می‌رساند و به ما ضرری نمی‌رساند و ما نکردیم....

احساس می‌کنم در دنیای جدید، به جای توجه به مصداق‌های قدیمی، باید تعاریف را با شرایط تطبیق دهم؛ خدا را چه دیدید! شاید خیلی بخیل‌تر از چیزی باشم که فکر می‌کردم!

  • ۱ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۲

پریشب حدود ساعت ۱۱:۳۰ شب بود که سر و صدای دعوای دو نفر سکوت کوچه را بدجور به هم ریخته‌بود! دعوا کم‌کم بالا گرفت و با شدید شدن فحش‌ها، کم‌کم سرها هم از پنجره ها بیرون می‌آمدند تا شاهد اجرای زنده‌ی دیگری از تئاتر "انسان" باشند. کمدی‌ای که در آن یک انسان وقتی می‌شنود فلان عضو خانواده‌ات فلان جور است، نمی‌دانم جدی می‌گیرد یا به چه دلیل دیگری، عصبانی می‌شود و می‌گوید بهمان عضو خانواده‌ات فلان جور است. و این یکی می‌گوید فلانی را فلان کردم، در حالی که نمی‌داند اصلاً آن فلانی کی هست! پرده‌ی سوم این کمدی آن‌جاست که این درگیری، به درگیری فیزیکی می‌رسد و همچنان در کنار فشار فیزیکی، چیزهای مختلفی به خورد هم می‌دهند و منتظرند یک نفر اعلام کند که تسلیم است: یک چیزی شبیه مسابقات قفس، که دو نفر تا جای ممکن با هم درگیر می‌شوند تا یکی یا بمیرد یا تسلیم شود؛ فقط این‌جا به هر دلیلی نمی‌توانند آن حالت حدی را نشان دهند و زد و خوردهایشان بیشتر کلامی‌ست. راستش را بخواهی این‌هایی که وسط دعوا یهو وارد می‌شوند و به طرفداری از یک نفر مشغول می‌شوند را هم شبیه آن‌هایی می‌دانم که روی یک مبارز شرط‌بندی می‌کنند اما به همان دلایلی که گروه اول در قفس نمی‌جنگند، آن‌ها هم نمی‌خواهند پول را وارد کنند! شاید بعداً کمی مفصل‌تر راجع به این تشابه‌ها نوشتم!


به هر حال، در جایی از این کمدی تلخ یک سوالی پیش می‌آید: پرده دوم و سوم، فحش‌کاری و درگیری بود؛ کسی پرده‌ی اول را یادش هست؟
چه شد که این طور شد؟ چه شد که این یکی به یاد عقده‌های فرویدی‌اش افتاد و آن یکی حس کرد که این یک توهین است و باید با یک مشت، پاسخ این توهین را بدهد؟


پایان نمایش شبانه‌ای که گفتم، حل مشکلی بود که در پرده ی اول رخ داده بود. مشکلی که آن قدر در پرده‌های بعدی مشغول عقده‌ها و غریزه‌هامان شدیم که به کل یادمان رفته‌بود: جای پارک! و این مشکل با جابجا کردن ماشین به کوچه‌ی پایینی حل شد :)
یادش بخیر. بچه‌تر که بودیم، سر یک دانه پفکی که برایمان نمی‌خریدند چقدر گریه می‌کردیم و امروز به یاد آن اشک‌ها می‌خندیم. بعدها، چقدر برای این که آن دفتر طرح مرد عنکبوتی را می‌خواهیم غر زدیم؛ کمی بعد برای خریدن یک موبایل، شاید بعداً سر خرید یک موتور یا ماشین، و امروز سر جای پارک...


پفک پریروز، دفتر مرد عنکبوتی دیروز، موبایل امروز و جای پارک فردا(شاید برای بعضی‌ها امروز!) همه از یک جنس هستند: خواسته‌هایی که در لحظه، ارزش حیاتی دارند و پس‌فردا در کنار همان پفک‌نمکی‌ای که "یادش بخیر" می‌نشینند.
قبول دارم که زندگی ما را همین لحظه‌ها می‌سازند. اما قبول نمی‌کنم که چطور به خاطر یک لحظه، تمام لحظه‌های قبل را فراموش می‌کنیم و لحظه‌های بعدمان را هم در تاریکی فرو می‌بریم...

  • ۰ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۱۶

چیزی که می‌نویسم مربوط به چند روز پیش است. اواخر ترم و یکی از شاگردانم که حدود ۷ جلسه غیبت داشت. طبق قوانین آن مؤسسه، افراد می‌توانند حداکثر ۴ غیبت در طی ترم داشته‌باشند و در غیر این صورت از شرکت در آزمون محروم خواهند شد؛ مگر آن که فرم کمیته‌ی انضباطی را پر کنند و در آن دلیل غیبت‌هایشان را شرح دهند که در صورت موافقت کمیته، می‌توانند در فاینال شرکت کنند. اول کلاس پیش من آمد و گفت که دلایل غیبت‌هایم موجه بوده‌اند لطفاً ۲تا از آن‌ها حاضری بزنید تا لااقل با یک غیبت اضافی فرم کمیته را پر کنم. برایش توضیح دادم که با ۸ جلسه غیبت هم موافقت شده و اگر فکر می‌کنی غیبتت موجه است دلیلی ندارد من برایت غیبت‌هایت را حاضر کنم! اصرارهایش به وسط کلاس کشید و تا اواخر ساعت هزاران قسم و آیه پیش کشید که البته کاری از پیش نبرد(معنی «قسم‌خوردن» را تا حدی می‌فهمم اما هیچ‌جوره نمی‌توانم بفهمم قسم‌دادن چه معنی دارد! اگر فلان‌چیز برایتان ارزش دارد این کار را بکنید: خب آن چیز برایم ارزش دارد ولی چه ربطی دارد؟!)

چند هفته پیشش پدر یکی دیگر از شاگردان آمده‌بود و گفته‌بود که پسرش وقت دندان‌پزشکی دارد و می‌دانید درس‌خوان است؛ لطفاً این جلسه را برایش حاضر بزنید که مشکلی برایش پیش نیاید و من مجبور بودم این پدر را هم توجیه کنم که درس‌خوان بودن یا نبودن ربطی به بودن یا نبودن سر کلاس ندارد و باز هم تکرار این مسئله که اگر غیبت موجه باشد مشکلی از نظر کمیته نیست و اصرار او حالا یه آقایی بکنید و تعجب من از این که «آقایی» چه ربطی دارد :/

 

وسط این بحث‌هایی که گاهی برای اضافه‌کردن نمره، حاضر کردن غیبت و... پیش می‌آید، یک بار یک نفر گفت «خب شما تنها پارتی ما هستید» و این جمله که همیشه مثل پتکی بر سرم می‌خورد را این بار از زبان نسلی شنیدم که قرار است آینده را بسارد.

فقط خندیدم و گفتم «چقدر طبیعی با کلمه‌ی پارتی برخورد می‌کنی!» و مسلماً چیزی نفهمید و شاید هیچ‌وقت هم در موقعیتی قرار نگیرد که آن را بفهمد! کاری به این که سخت‌گیری به بود و نبود شاگردان سر کلاس چقدر اهمیت دارد ندارم(دوستانی که کلاس‌های المپیاد من را بوده‌اند، می‌دانند در موردش چه فکر می‌کنم!!!) ولی واقعاً ما چه مشکلی داریم؟

معتقدم نمی‌شود بر اساس تاریخ(حتی تاریخ معاصر) قضاوت کرد اما همیشه می‌شود از آن درس گرفت. استاد تاریخ دبیرستانمان می‌گفت ایران جزو اولین کشورهایی بود که در آن مشروطه آغاز شد و بعد از آن کشورهای دیگر هم چنین کردند و از ما پیشی گرفتند! امروز در کلاس انقلاب، شنیدم که بعد از مشروطه، قانون اساسی‌مان در واقع ترجمه‌ای بود از قانون بلژیک و فرانسه. و یک ارتباطی بین این قانون‌نویسی، اصرار برای کم‌کردن غیبت‌ها و خیلی از مشکلات دیگرمان می‌بینم: مسئولیت‌پذیری

 

اگر بدون رودربایستی خودمان را نگاه کنیم، می‌بینیم خیلی از عناوین، القاب، موقعیت‌ها و دیگر چیزهایی که داریم، مواردی انتخابی هستند که انتخاب کرده‌ایم داشته‌باشیم. من مختار به داشتن یا نداشتن این وبلاگ هستم. در موقعیت استاد، موقعیت دانشجو، موقعیت فرزند، موقعیت نویسنده‌ی یک جزوه. منصفانه برخورد کنیم می‌بینیم واقعاً این موقعیت‌ها انتخابی هستند و اگر هم به زور در آن مانده‌ایم، به دلیل حفظ چیزی‌ست که ما را مجبور به این کرده. «نمی‌توانیم» رهایش کنیم چون اگر رهایش کنیم فلان اتفاق‌ها می‌افتد(پس قابل رها کردن است!) و اگر این‌ها را انتخاب کرده‌ایم، پس در برابرش مسئولیم. خیلی خوب می‌شود اگر یک بار فکر کنیم چه چیزهایی هستیم، و بعد ببینیم مسئولیتمان در آن چیست.

دو خطر مهم وجود دارد. خطر اول این است که خودمان را متقاعد کنیم فلان شرایط انتخابی نیست و کافی‌ست جدی از خودمان بپرسیم «نیست؟» !

خطر دوم این است که مسئولیت‌های هر موقعیت را با کلیشه‌ها پر کنیم: مسئولیت دانشجو این است که خوب درس بخواند(جا دارد بپرسیم «خب؟؟») یا مسئولیت فرزند بودن این است که فرزند خوبی باشیم(جا دارد بپرسیم «نه بابا؟؟؟» ) به جای این حرف‌های قشنگ، بهتر است راجع به آن موقعیت خوب فکر کنیم. هدفش را بررسی کنیم. ابزارهای در دسترسش را ببینیم و آن موقع دوباره راجع به این که چه مسئولیتی متوجه ماست بهتر می‌توانیم فکر کنیم.

 

و اگر مسئولیت‌پذیر بودیم...... مسئولیت دانشجو یا استاد بودن، بودن در یک سمت در یک اداره یا شرکت، زندگی‌کردن در یک محله، شهر یا کشور، دوست‌بودن، فرزند بودن، یا...

 

پی‌نوشت:

در باره‌ی علل عقب‌ماندگی ایرانیان کتاب‌های زیادی هست. از بین اونایی که خوندم به شخصه «جامعه‌شناسی خودمانی» اثر حسن نراقی و «ما چگونه ما شدیم» اثر صادق زیباکلام رو توصیه می‌کنم. عنوان نوشته هم از روی اسم کتاب دوم گرفته‌شده!

  • ۲ نظر
  • ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۸

کهنه صرافان دنیا از تصرف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلف می خورند

می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسف می خورند!

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفره ی چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلف می خورند

آخر این قصه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!

 

شعر از علیرضا قزوه

  • ۰ نظر
  • ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۲۲

اولین مراحل زندگیمان، زمانی که می‌خواستیم راه‌رفتن بیاموزیم را یادمان باشد... آن موقع، هزاران بار تلاش می‌کردیم و با تاتی‌تاتی‌های پدر و مادر کم‌کم مهارتمان در راه‌رفتن زیاد شد. چندین بار به صورت به زمین خوردیم؛ به کرّات سکندری خوردیم و روی زمین ولو شدیم؛ چندین مرتبه موقع دور زدن، این پایمان با آن پایمان هماهنگ نشد و به پهلو به زمین خوردیم؛ شاید گاهی با این افتادن ها دست و پایی شکاندیم و شاید حتی سرمان هم شکافته‌شد! این گذشت... تا رسیدیم به امروز که شاید حتی دیگر راه‌رفتن را جزو کارهای ارادیمان هم ندانیم. امروز اراده می‌کنیم راه برویم، و راه می‌رویم! دیگر راه‌رفتن حتی برایمان هدف هم نیست: وسیله‌ایست جدید برای رسیدن به خواسته‌هایمان: «ما همانی هستیم که دیروز برای یک قدم بیشتر راه‌رفتن صدها بار زمین خوردیم»

 

گاهی اوقات بد نیست گذشته‌مان را به خاطر بیاوریم: ما هزاران بار زمین خوردیم؛ اکنون هم برای هر قدمی که برمی‌داریم، پایمان را از زمین بلند می‌کنیم: مشخص است که انسان با یک پا بر روی زمین تعادلش کمتر است. ما میلیون‌ها بار پایمان را بلند کردیم و به زمین خوردیم؛ و امروز هم موقع راه‌رفتن پایمان را بلند می‌کنیم، با وجود این که می‌دانیم احتمال زمین‌خوردن هست. پایمان را بلند می‌کنیم و پیش می‌رویم چون می‌دانیم تنها راه جلو رفتن همین است.

 

بعد از چندین مرتبه زمین‌خوردن، راه‌رفتن را آموختیم؛ امروز هم با هر بار قدم‌برداشتن، احتمال زمین‌خوردنمان بیشتر می‌شود: اما این احتمال را می‌پذیریم تا به جلو برویم.

به هم خوردن تعادل، لازمه‌ی جلورفتن است. با گذر زمان، احتمال زمین‌خوردنمان را کم می‌کنیم اما هنوز ریسک را می‌پذیریم. ریسک می‌کنیم تا جلو برویم...

  • ۰ نظر
  • ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۴۹

یکی از بدترین شرایط، شرایطیه که چیزی که درسته با چیزی که بهش اهمیت می‌دن روبروی هم قرار بگیرن.
وقتی که ارزش، یه چیزی باشه و چیزی که واقعاً ارزشمند باشه یه چیز دیگه...
بعضی وقتا نگاه می‌کنم می‌بینم از وقتی طرف چشم باز می‌کنه یه سری چیزا رو به عنوان ارزش بهش می‌قبولونن که یه ذره فکر کنه تو همون سنین هم تناقضاشو پیدا می‌کنه؛ نکته اینجاست که همون پدر و مادر هم این چیزا رو از پدرا و مادراشون یاد گرفته‌ن قبلاً. همین که میاد شک کنه، می‌بینه که عه تلویزیون هم همینو می‌گه. یه عده هستن که بازم تو کَتِشون نمی‌ره که چجوری این همه تناقض. اینا هم به حول قوه‌ی الهی توسط معلمای گرامی‌ای که دست‌پرورده‌ی همون پدرا و مادرا هستن متقاعد می‌شن که نه.... همینه. یه وقتایی هم هست که خدای نکرده طرف حرفای معلماشم نمی‌تونه قبول کنه، می‌ره و توسط جامعه حذف می‌شه 😊

و حالا انسانه و انتخاب...
انتخاب بین چیزی که درسته ولی باعث توبیخ‌شدن توسط خیلیا می‌شه و چیزی که به هیچ وجه درست نیست و همه‌مونم می‌دونیم ولی به خاطرش تشویق می‌شیم یا حداقل توبیخ نمی‌شیم.
همه‌مون می‌دونیم که خریدار عاقل دنبال جنس خوبه و کاری نداره چه چیزای لوکسی پشت ویترینه؛ اصلاً یه جورایی جنس ویترینی اصطلاحیه برای چیزایی که مغز ندارن ولی ظاهرشون قشنگه. قبلاً یه اشاره‌ای به جنس‌های ویترینی کرده‌بودم ولی بیاید از دید جنسای مغازه نگاه کنیم: ترجیح می‌دیم تو قفسه باشیم و خاک بخوریم یا پشت ویترین باشیم؟
اگه جواب، تو قفسه بودنه، فکر کنید خریدارا آدمایی اند که براشون ظاهر مهمه و دنبال جنسای ویترینی‌اند؛ ممکنه سال به سال فقط خاک بخورید توی قفسه در حالی که می‌دونید مغزتون بی‌نهایت بار پر تر از اوناییه که پشت ویترینن.
حالا کدومو انتخاب می‌کنید؟

یاد داستان شهری میفتم که همه بت‌پرست بودن و سرپیچی از بت بزرگ، نتیجه‌ش میشد قربانی‌شدن زیر پای همون بت! بعد عمری یکی بلند شد و گفت هیچ‌جوره نمی‌تونم قبول کنم اینا خالق باشن:از پدرش حرف خورد و کلی موعظه شنید که از این گمراهی در بیا! گذشت و رسید به اونجا که خودش تبر برداشت به شکوندن بت‌ها....
و تا چند قدمی مرگ بردنش...
و البته شد خلیل...
و به پیامبر آخرالزمان هم گفته‌شد که از ملت او پیروی کن...

حالا که فکر می‌کنم خیلی جاها توی قرآن هم نوشته اکثَرُهُم لایَعلَمون، اکثَرُهُم لایَعقِلون، اکثَرُهُم لایَفقَهون

و هنوز سؤال بنیادین مونده:
جنس پشت ویترین
یا جنس قفسه‌ی ارزشمندها...

  • ۱ نظر
  • ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۲۷

متضاد عشق، تنفر نیست: بی تفاوتی ست

متضاد هنر، زشتی نیست: بی تفاوتی ست

متضاد ایمان، کفر نیست: بی تفاوتی ست

و متضاد زندگی، مرگ نیست: بی تفاوتی ست...

 

از الی ویزل

  • ۰ نظر
  • ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۰۰

خیلی از ما سرگذشت نظریات باستانی راجع به وضعیت زمین در جهان را شنیده‌ایم. در روزگاران قدیم اعتقاد بر این بود که زمین، مرکز کائنات است و دیگر سیارات و اجرام آسمانی در مدارهایی دایره‌ای به دور زمین می‌چرخند. افراد سرشناس زیادی در رابطه با این نظریه بحث‌ها کرده‌بودند و نظرات تکمیلی و اصلاحی زیادی دادند؛ از جمله معروف‌ترین نظریات زمین-مرکزی را بطبمیوس ارائه‌داده‌بود. او که در تلاش برای توجیح مشاهدات نجومی بر آمده‌بود، سیستمی را ارائه‌داد که به مدل بطلمیوسی معروف است. 

مدل کیهان بطلمیوسی

پس از او کم‌کم دانشمندان به این مسئله شک کردند که چرا باید زمین مرکز جهان باشد؟ بعضی از مغایرت‌های مدل بطلمیوسی با مشاهدات را می‌شد توجیح کرد؛ مثلاً استفاده از «جفت طوسی» که ابداع مفهوم آن منسوب به خواجه نصیر‌الدین طوسی‌ست از جمله مفاهیمی بود که به کمک این مدل آمد. اما سؤال بنیادین این بود که «چرا زمین؟» چرا ما باید مرکز جهان باشیم؟ و در این مسیر بحث‌های زیادی در گرفت که کوپرنیک را اولین کسی می‌دانند که در پا در راه کنار زدن مدل زمین-مرکزی گذاشت. همچنان مخالفت‌ها ادامه داشت و توبه‌نامه‌های زیادی به خاطر فکر کردن به مرکزی نبودن زمین خوانده‌شد تا کپلر با مدل‌سازی‌ها و مشاهداتش توانست قطعاً مدل بطلمیوس را از تاج و تخت ساقط کند! او اجزای جهان را در حال انجام حرکت‌های بیضوی(و نه کروی) حول خورشید دانست و گفت زمین تنها یکی از چندین جرمی‌ست که به دور خورشید می‌گردد. امروزه حتی می‌دانیم که خورشید هم مرکز جهان نیست! هر چه بیشتر در علم نجوم به تعالی رسیدیم، بیشتر به این واقعیت پی بردیم که زمین واقعاً هیچ نقطه‌ی خاصی از جهان نیست! در تصویری که ناسا از وویجر ۱ منتشر کرد(لیتک اصلی) زمین زیبای ما که زمانی مرکز جهان قلمداد می‌شد، چیزی جز این نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده نیست:

زمین، نقطه‌ای به رنگ آبی رنگ‌پریده!

وقت‌هایی که در وسایل نقلیه‌ی عمومی می‌نشینم و حس می‌کنم صدای آهنگ نفر کناردستی‌ام که هندزفری گذاشته را بهتر از خودش می‌شنوم، یاد فلسفه‌ی هندزفری می‌افتم! هندزفری برای گوش‌دادن به آهنگ ابداع شد، چون دلیلی ندارد شخصی که کنار من نشسته، از آهنگی که من گوش می‌کنم خوشش بیاید. ممکن است الآن به لحاظ روحی در شرایطی نباشد که این موسیقی را دوست بدارد(شرایط مثبت یا منفی، در این مورد فرقی ندارد) ممکن است سلیقه‌اش به من نخورد و هزاران «ممکن است» دیگر...

 

راستش، مدت زیادی‌ست که فکر می‌کنم ما هنوز در تفکرات بطلمیوسی مانده‌ایم! زمانی که خیلی راحت به یک اتفاق، حرف، رفتار، پوشش یا طرز فکر برچسب «خوب» یا «بد» می‌زنیم، خیلی وقت‌ها زمانی‌ست که فکر می‌کنیم «من در مرکز جهان هستم؛ فکر من درست است؛ و این که مخالف فکر من است «بد» است یا این یکی چون موافق فکر من است «خوب» است. همین جا فکر می‌کنم لازم باشد موضع خودم را راجع به مسئله‌ای بیان کنم: من به هیچ عنوان با گزاره‌ی «نظر همه درست و محترم است» میانه‌ای ندارم! فکر می‌کنم «نظر همه قابل شنیدن و بررسی‌کردن است» گزاره‌ی منطقی‌تر و معنی‌دارتری باشد!!

اصولاً در رانندگی زمانی که یک موردی خارج از انتظار پیش‌می‌آید، آن یکی راننده مثل گاو رانندگی کرده(و نکته اینجاست که آن دیگری هم همین فکر را راجع به ما می‌کند :) ) زمانی که با مدیر یا کارمندمان به مشکلی بر می‌خوریم، آن یکی نمی‌فهمد یا خیلی محترمانه‌تر، شرایط را درک نمی‌کند. وقتی در تاکسی هستیم..... وقتی در کلاس درس هستیم..... وقتی در حال تصمیم‌گرفتن برای شروع، ادامه یا قطع یک رابطه هستیم..... نمی‌گویم همه درست می‌گویند. نمی‌شود هم آن کسی که جهان را تهی از ارزش می‌داند و بعد از آن را نیستی می‌بیند درست بگوید هم آن کسی که زندگی را گوهر ارزشمند انسان می‌پندارد! آن کسانی که همه کس و همه چیز را خوب و درست می‌بینند، یا افرادی هستند که می‌خواهند افرادی مهربان به نظر بیایند و محبوبیت عام پیدا کنند، یا روشن‌فکرنماهایی هستند که امیدوارم زمانی بتوانم راجع به آن‌ها بنویسم!

چیزی که می‌خواهم بگویم این است که در مدل ذهنی زمین-مرکزی که احتمالاً از خودمحور بودن‌مان سرچشمه گرفته، «من» معیار درست و غلط‌ها هستم و اگر هم گوش می‌دهم، به این دلیل است که می‌خواهم شخص را از سر باز کنم یا حوصله‌ی به رخ‌کشیدن قدرت استبدادم را ندارم. ولی اگر مانند آن منجم‌ها به تعالی مدل ذهنی‌مان فکر کنیم، من احتمالاً خوبم، تو هم ممکن است خوب باشی! نه من آن نقطه‌ی مرکزی جهان هستم، نه کسی که همیشه بد می‌گوید؛ تو هم نه همیشه‌محکومی هستی که یا باید تو را از سر باز کنم یا تحقیرت کنم، نه آنی هستی که همیشه باید به من حکم‌فرمایی کنی. در این مدل ذهنی، همه‌ی حرف‌ها را می‌شود شنید، راجع بهشان حداقل به اندازه‌ی لحظه‌ای فکر کرد، و بعد تصمیم گرفت که طبق نظر خودم عمل کنم، نظر او، یا نظری متفاوت از این دو نظر....

 

راستی آخرش هم یک مورد باقی ماند: مطمئنید زمین در مرکز جهان نیست؟؟

  • ۱ نظر
  • ۰۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۱۰

National Geography یکی از مطرح‌ترین گروه‌های عکس‌برداری از طبیعت است. گروهی که عکس‌های زیادی از آن‌ها در اینترنت موجود است و از خیلی جاها برای گرفتن عکسی خاص با موضوع یا شرایطی خاص سفارش می‌پذیرند. تصویر زیر، پشت‌صحنه‌ای از یکی از عکس‌برداری‌های آن‌هاست. در صفحه‌ی اینستاگرام یکی از دوستان خوانده‌بودم "تنها موجودی که با نشستن به موفقیت می‌رسد، مرغ است!"

عکس‌برداران نشنال جئوگرافی در حال فرار از یک خرس!

  • ۰ نظر
  • ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۴۸