محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی

محفلی برای چند دقیقه نشستن، در میان روزمرگی‌هایمان...

آخرین نظرات

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

چیزی تا تحویل سال نمونده. تحویل از ۹۴ به ۹۵. دوستی ایمیل‌زده‌بود که یک سری مرزها قراردادی هستند. قراردادی که می‌ذاریم تا شاید یادآور چیزهایی باشه، یا شاید بهونه‌ای بشه برای کارهایی... و این اتفاقات، تصمیم‌ها و کارهاست که به این مرزهای قراردادی ارزش میده.

به بهونه‌ی این مرز با ارزش بین لحظه‌ی آخر سال ۹۴ و لحظه‌ی اول سال ۹۵، دو قسمت از قصیده‌ی آبی خاکستری سیاه از حمید مصدق رو می‌نویسم و امیدوارم به تو سال ۹۵ "حال" همه‌مون خوب باشه :)

 

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی‌ست
می‌توان
بر درختیی تهی از بار، زدن پیوندی
می‌توان در دل این مزرعه‌ی خشک و تهی بذری ریخت

می‌توان از میان فاصله‌ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست

چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانه‌اش ویران باد
من اگر ما نشویم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد

.

آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می‌پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران...
باران...
پر مرغان نگاهم را شست
آب رویای فراموشی‌هاست

خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی‌هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم
و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار: سحر نزدیک است...

  • ۱ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۳۵

سلام

آخرین ساعات سال ۹۴ رو می‌گذرونیم. این جور که دیدم هنوز خیلیا هستن که مشغول خریدای عیدشون هستن و ماهی‌فروشی که ماهیاش مونده‌بود و سر کوچه‌مون داشت ۱۰ تا ۲ تومن می‌فروخت! خودمم چند دقیقه‌ست که از کارای عید فراغت پیدا کردم و فرصتی پیش اومد تا راجع به چیزی بنویسم که تو فکرم بود با دوستان محفلی‌م در میون بذارم:

خیلی وقتا شده تو یه سری شرایط خاص، تصمیمایی گرفتیم، خصوصاً آخر وقت جمعه یا پنجشنبه که برای «از شنبه» تصمیم می‌گیریم! ساعت تحویل سال هم ساعتیه که خیلی‌هامون خیلی آرزوها می‌کنیم، و در ادامه‌ش یه سری تصمیمایی می‌گیریم. تصمیمایی که معمولاً با سبزه‌ی عید، سیزده به در بیرون میندازیمشون!

هر اشکالی یه سری دلایلی داره و صحبت راجع به دلایل عمل‌نکردن به بعضی از تصمیما رو می‌تونیم به بخش کامنتای این پست موکول کنیم؛ شاید بعداً فرصتی دست داد و راجع به تصمیم‌گیری نوشتم ضمن این که می‌تونید درس‌های سایت متمم در خصوص مهارت تصمیم‌گیری رو هم مطالعه کنید. ولی اینجا می‌خوام پیشنهادی رو مطرح کنم که حداقل برای عید امسال(و خیلی از «از شنبه»های دیگه می‌تونه مفید باشه)

خیلی اوقات ما آرزوها(یا به نوعی چشم‌اندازها) ای رو برای خودمون تجسم می‌کنیم و بعد برای رسیدن به اون‌ها یک هدفی رو در نظر می‌گیریم؛ یا این که مشکلی که خیلی اذیتمون کرده رو در نظر میاریم و برای دور شدن ازش یا جبرانش هدف‌هایی رو برای خودمون تعریف می‌کنیم. غالب تصمیمای مناسبتی(مثل لحظه‌ی سال تحویل) از این دو جنس هستن. مشکلی که با این اهداف داریم که باعث می‌شه نتونیم بهشون برسیم اینه که اولاً اهداف خیلی کلی هستن، و ثانیاً نسبتاً اهداف مبهمی هستن. هدف می‌ذاریم که «سال ۹۵ می‌خوام پسر/دختر خوبی بشم» یا این که «از امسال بیشتر به سلامتیم اهمیت می‌دم»

غالب این تصمیم‌ها تصمیم‌هایی هستند که می‌شه در جوابشون گفت «نه بابا! راست می‌گی؟!» 

پیشنهادی که دارم اینه که می‌تونیم این اهداف رو کمی کوچیک‌تر و مشخص‌تر کنیم. می‌تونیم تبدیلشون کنیم به یک نوع میکرواکشن! مثلاً به جای این که بگیم «از امسال بیشتر به سلامتیم اهمیت می‌دم» می‌تونیم بگیم «امسال به جای نوشابه‌ی مشکی که گاز بیش‌تری داره و آسیب بیش‌تری می‌رسونه، از نوشابه‌ی زرد استفاده می‌کنم اونم فقط ماهی ۲ بار؛ از نیمه‌ی دوم سال هم فست‌فود خوردنم رو به ماهی ۲ بار کاهش می‌دم»

این جور خرد کردن به چند دلیل بهتر جواب می‌دهد:

*اول این که به دلیل واضح‌تر بودن(قبول دارید که ماهی ۲ بار نوشابه‌ی زرد خوردن و ماهی ۲ بار از نیمه‌ی دوم سال فست‌فود خوردن خیلی از «به سلامتی اهمیت دادن» واضح‌تره؟!) موقع اجرا کم‌تر احساس سر در گمی می‌کنید.

*دوم این که به دلیل واضح‌تر شدن کار، شما احساس نمی‌کنید که قراره با یک غول بی‌شاخ‌ودم سر و کله بزنید و کم‌تر ترس از تصمیم‌گیری و شروع اقدام شما رو آزار می‌ده.

*و در آخر، ممکنه آخر سر فکر کنید می‌شد بالاتر از این هم برید و بیش‌تر «به سلامتی‌تون اهمیت بدید» که البته وسط سال هم هر موقع حس کردید امکانش هست، می‌تونید از این میکروتصمیم‌ها بگیرید، ولی یک هدف با ارزش ۲ که به اندازه‌ی ۱.۵ بهش عمل کنید، بهتر از تصمیمی به ارزش ۱۰۰ه که به اندازه‌ی ۰.۵ بهش عمل کنید.

به امید سالی خوش به همراه میکروتصمیم‌های سازنده... :)

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۳۹

شعری هست از ملک‌الشعرای بهار. یکی از قشنگ‌ترین اجتماعیاتیه که تا الآن خوندم.

تو آخرین ساعات سال، گزیده‌ای ازش رو براتون می‌ذارم...

 

این دود سیه‌فام کز بام وطن خاست

از ماست که‌ بر ماست

وین شعله‌ی سوزان که برآمد ز چپ و راست

از ماست که‌ بر ماست

 

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

از ماست که‌ بر ماست

 

ما کهنه چناریم کز باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم‌، آتش ما در شکم ماست

از ماست که‌ بر ماست

 

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است

زین قوم شریفست

نی جُرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست

از ماست که‌ بر ماست

 

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم

تا روز نخفتیم

و امروز بدیدیم که آن جمله معماست

از ماست که‌ بر ماست

 

گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالی‌ست‌؟

بیداری ما چیست‌؟

بیداری طفلی‌ست که محتاج به‌ لالاست

از ماست که‌ بر ماست

 

از شیمی و جغرافی و تاربخ‌، نفوریم

از فلسفه دوریم

وز قال و إن قلت‌، به هر مدرسه غوغاست

از ماست که‌ بر ماست

 

گویند بهار از دل و جان عاشق غربی‌ست

یا کافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست

از ماست که‌ بر ماست

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۲۰

National Geography یکی از مطرح‌ترین گروه‌های عکس‌برداری از طبیعت است. گروهی که عکس‌های زیادی از آن‌ها در اینترنت موجود است و از خیلی جاها برای گرفتن عکسی خاص با موضوع یا شرایطی خاص سفارش می‌پذیرند. تصویر زیر، پشت‌صحنه‌ای از یکی از عکس‌برداری‌های آن‌هاست. در صفحه‌ی اینستاگرام یکی از دوستان خوانده‌بودم "تنها موجودی که با نشستن به موفقیت می‌رسد، مرغ است!"

عکس‌برداران نشنال جئوگرافی در حال فرار از یک خرس!

  • ۰ نظر
  • ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۴۸

یادم میاید قبل ها وقتی بحث راجع به هدف و موضوعیت و این مسائل میشد، میگفتند بحث را فلسفی نکن، راه را گم میکنی.
امروز داشتم فکر میکردم که شاید یکی از مشکلات ما، همین فکر نکردن به فلسفه هاست؛ یا دقیقتر بگویم: فلسفه های اصلی.
خب طبیعیست که اگر به فلسفه ی چیزی فکر نکرده باشی، ممکن است برایت فلسفه ای دیگر ببافند. 

 

آخر ما ید طولایی در تغییر فلسفه ها داریم!
میبینیم حال خواندن کتاب را نداریم، فلسفه ی مطالعه را تغییر میدهیم و خود را با خواندن چکیده ها "کتاب خوان" مینامیم.
خوشمان نمیاید جلوی کسی(؟؟؟) کم بیاوریم(؟!) ، فلسفه ی هدیه را عوض میکنیم و از ابزاری برای ابراز محبت، به یک مبادله تبدیلش میکنیم. مبادله ای که اگر فلانی اینقدر به من هدیه داد، من هم باید آنقدر به او بدهم. و جدیدا هم مد شده برچسب قیمت را از عمد نمیکنند تا طرف ببیند و فکر نکند برایش جنس هزار تومانی خریده ایم.

 

مثال از تغییر فلسفه زیاد است؛ اما سوالی که مطرح میشود این است که اگر این ها اشتباه اند، پس چرا از آن ضرری ندیده ایم یا چرا این همه مدت است که جامعه ی مان با همین فلسفه های اشتباه پیش میرود.

اول این که خیلی هم مطمئن نباشیم ضرری نکرده ایم(گاهی ضرر از سرمایه نیست؛ که از سود است. البته بعید هم نیست این نوع دوم ضرر، کم کم سرمایه را نیز نابود کند)

دوم آنکه راه میرود، اما شبیه ماشینی که هزار جایش را بستی زده باشند. آنقدر همه ی این فلسفه بافی هایمان با هم جورند، که احساس نمیکنیم شاید جایی از آن بلنگد.
دلمان میخوهد یک سری کار هایی کنیم که در تعریف دانشجو نمیگنجد، خب کاری ندارد: معنای دانشجو را تغییر میدهیم و در نتیجه اش در دانشگاه علوم پزشکی کمپین های سیاسی(با همان تحلیل های قوی ای که راننده تاکسی ها در مورد مسائل اقتصادی دارند!) راه میفتد و در دانشگاه فنی، کمپین های پزشکی!
بعد میبینیم خب اگر دانشجو این است، تعریف دانشگاه هم باید تغییر بکند و این مثل آب خوردن تغییر میکند(از جمله ی "دانشگاه باید دانشگاه باشد" هم جز خندیدن و مسخره کردن چیز دیگری یادمان نمیاید)
بعد میبینیم نمیشود این دانشجوی جدید را با روش های علمی ارزشیابی کرد(ضایع میشویم و میفهمیم مشکلی هست!) پس ارزشیابی را تغییر میدهیم!
این وسط برخی استاد ها میبینند افراد علمی ضرر کرده اند، کمی نمره ی امتیازی وارد کار میکنند؛ اما از آنجا که تعریف "عدالت و برابری" را قبلا تغییر داده ایم، تعریف این نمره ی اضافی را عوض میکنیم و میشویم طلبکار!
حالا یک سری دانشجوی مدرک آکادمیک دار داریم که کار آکادمیکی از دستشان بر نمیاید، تعریف مدرک را عوض میکنیم و (در کنار بند های مختلف تعریف جدیدش از جمله شان اجتماع و لقب و غیره و ذلک) میشود مجوز ورود به ادارات و کار ها.
حالا اداراتی که داریم هم مشخصا باید تعریفشان عوض شود که بتوانند پذیرای این دوستان باشند و به این ترتیب تعریف کار و... هم عوض میشود!!

 

این چنین است که از ریشمان به سبیلمان زده ایم و فکر میکنیم همه چیز خوب است

و این حلقه ی معیوب وصله و پینه زدن ها همچنان ادامه دارد.
و بیچاره آن کسی که بیاید و بخواهد ما را به سوار شدن به ماشینی سالم دعوت کند.
آن وقت است که به تلافی خراب کردن جهان فانتزی ای که برای خودمان درست کرده ایم..........
بگذریم.
فقط از شما میخواهم طوری بکشیدش که درد زیادی نکشد!

 

شاید خواندن مطلب انسان های ویترینی هم خالی از لطف نباشد.

  • ۱ نظر
  • ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۴۹

داشتم دستی به سر و روی کتاب‌هایم می‌کشیدم که به کتاب «با مخاطب‌های آشنا» ی شریعتی برخوردم. به بهانه‌ی عنوان این کتاب که امروز برای دقایقی من را وسط کتاب‌هایم نگه‌داشت و مشغول به خواندن کرد، گفتم کمی راجع به «مخاطب» بنویسم.

مخاطب

وقتی می‌گویم مخاطب، می‌تواند مخاطبی باشد که از دوران کودکی همراه توست؛ می‌تواند دوستی باشد که اخیراً با او آشنا شده‌ای؛ می‌تواند هر نقشی و سِمَتی در زندگی‌ات داشته‌باشد ولی مخاطب توست: کسی که با تو آشناست؛ می‌توانی بنشینی و با او حرف بزنی، بدون ترس از سوء تفاهم‌ها. می‌توانی با او حرف بزنی و مطمئن باشی که او نیز گوش می‌دهد. گوش می‌دهد و همراه توست... شاید مدتی فکر کردن روی تفاوت معنای audience و contact تجربه‌ی آموزنده‌ای باشد؛ شاید بتوانیم در نظرات بیش‌تر با هم راجع به آن صحبت کنیم.

 

من فکر می‌کنم انسانی‌ست شبیه بقیه‌ی انسان‌ها. مخاطب به دنیا می‌آید. آن زمانی که مدادت را نیاورده‌ای و از یکی از بچه‌های کلاس می‌خواهی مدادش را به تو امانت دهد، آن زمانی که در انبوه شنونده‌هایت یک نفر را می‌بینی که با دیگران کمی متفاوت‌تر به نظر می‌آید، آن زمان که وجود برخی افراد، همگن بودن جامعه‌ی اطرافت را برایت به هم می‌زند، زمانی‌ست که یک مخاطب متولد شده. مخاطبِ تازه به دنیا آمده نیاز به مراقبت دارد؛ باید به او توجه کنی. نیاز دارد که برایش وقت بگذاری. نیاز دارد که به آن توجه کنی تا رشد کند و هر چه بیشتر رشد کرد وابستگی‌ات به آن هم بیشتر می‌شود. وقتی مخاطب بزرگ‌تر شد شاید نیاز به آن مراقبت‌های دوران کودکی نباشد، اما همچنان مسئولیت داری؛ مسئولیت در قبال کودکی که به دنیا آورده‌ای. کمی که بزرگ‌تر می‌شود، مانند پدر یا مادری می‌شوی که فرزندش برومند شده؛ به او تکیه می‌کنی و با او احساس آرامش می‌کنی. شاید کمی ترس از‌دست‌دادن این مولود تعالی‌یافته تو را آزار دهد، اما همچنان به امید رشد بیش‌تر او و ایام شاد بعدی مانند پدر یا مادر از «مخاطب بودن» پرستاری می‌کنی.

 

و مخاطب انسانی‌ست شبیه بقیه‌ی انسان‌ها. انسان‌ها می‌میرند؛ مخاطب نیز می‌میرد. گاهی مرگ طبیعی‌ست! البته حداقل الآن فکر نمی‌کنم مرگی طبیعی باشد: گاهی آن قدر روند مرگ کُند است، آن قدر تغییرات آهسته است که تو غافل از «مخاطب» حس نمی‌کنی که دارد می‌میرد... ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرد و او آرام آرام ضعیف می‌شود؛ مغزش، عضلاتش و قلبش، آن قدر ضعیف می‌شوند که روزی می‌بینی دیگر جانی ندارد. و در شناسنامه‌اش می‌نویسی مرگ طبیعی. مخاطب انسانی‌ست شبیه بقیه‌ی انسان‌ها. گاهی مخاطب خودکشی می‌کند. جایی می‌رسد که احساس می‌کند دیگر مجالی برای ماندن نیست؛ دلیلی برای ادامه‌ی مسیرِ تا به اینجا آمده ندارد و شاید تا همین جا هم زیادی آمده و در یک روز تصمیم می‌گیرد دیگر زندگی نکند. انسانی‌ست شبیه بقیه‌ی انسان‌ها. گاهی مخاطب در یک تصادف می‌میرد. شبیه بقیه‌ی انسان‌هایی که تصادف کرده‌اند: یک برخورد، یک ضایعه، زنده می‌ماند؟ بستگی به قدرت و کشش بدنش دارد. بعضی انسان‌ها هستند که با یک از چارپایه به زمین افتادن مدتی بستری می‌شوند و بعد می‌میرند، و گاه بعضی‌ها ماه‌ها در کما به سر می‌برند و بعد دوباره روی پای خود می‌ایستند. بستگی دارد قبل از تصادف چقدر انسان قوی‌ای بوده! انسانی‌ست شبیه بقیه‌ی انسان‌ها. گاهی کشته می‌شود. گاهی تو خودت او را می‌کشی و بعد شاید گریه‌کنی برای سرنوشت چیزی که خود به دنیا آورده‌بودی. و گاهی هم باید مخاطب را کشت! نمی‌دانم چه اسمی روی آن می‌گذاری: مُحاربه، تروریسم، امنیت ملی یا هر چیز دیگری... گاهی انسان به جایی می‌رسد که اگر بماند فاجعه ایجاد می‌کند.

 

و انسانی‌ست با یک تفاوت: زمانی که به دنیا می‌آید، جزئی‌ست از وجود دو نفر. مخاطب‌بودن، جزئی‌ست از وجود تو و از وجود یک انسان دیگر. وقتی او نیز خود را مخاطب تو می‌داند، به تو راهی داده برای آسیب‌زدن به خودش. و مرگ این مخاطب، شاید مرگ، شاید زمینه‌ساز مرگ، و شاید آغازگر فرایند یک مرگ طبیعی برای آن کسی باشد که به خاطرش خودش را آسیب‌پذیر کرده‌بود.

 

مخاطب، فرزند زیبارویی‌ست. انسانی‌ست که بزرگ‌شدنش دو نفر را متعالی می‌کند. زمینه‌ساز اتفاقات خارق‌العاده‌ای می‌شود. و مسئولیتی‌ست که نیاز به توجه دارد.

مخاطب‌های من و تو، جزئی از زندگیمان هستند؛ و ای کاش که به آن‌ها توجه کنیم...

  • ۱ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۵۹

امروز وقتی مشغول کارهام بودم، player تبلتم آهنگی رسید که اون رو از دوم همراه خودم دارم. پیانوی میکس شده با صدای دریا که هر موقع نیاز به فکر کردن، آرامش، یا حتی خستگی درکردن داشتم، برام مفید بوده...

گفتم بد نیست اون رو با شما هم به اشتراک بذارم. میتونید موسیقی Solitary Shores رو که اسم composerش رم نمی دونم، از اینجا دانلود کنید.

  • ۰ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۵۶

کلاس انشا برایم جزء آن دسته کلاس هایی بود که در آن همه جور تجربه ای داشتم!
لذت بردن از نوشته های دوستانم، حرص خوردن از چرت و پرت و یا کلیشه ای نوشتن های بعضی ها و حتی ویرایش نوشته هایم در حین خواندنشان!
سال دوم راهنمایی بود که معلممان از نوشته های بعضی ها شاکی شد و گفت نوشته هایتان باید سه بخش مقدمه، متن و نتیجه گیری داشته باشد.
حالا قالب انشای هشتاد درصد کلاس این شده بود:
مقدمه: در این انشا میخواهم راجع به..... صحبت کنم.
متن: .....
نتیجه گیری: در نتیجه باید بگویم.....
و من و برخی دوستانم که از این رباتیک نوشتن خوشمان نمیامد، هزار جور ترفند و کلمه بازی در نوشته هایمان به کار میبستیم که یک وقت استاد فکر نکند ما در قالبی نادرست مینویسیم!


بعد ها هزاران بار در کتاب های زبان خواندم که هر پاراگراف یک topic sentence باید داشته باشد و تعدادی جمله ی پشتیبان که در راستای جمله ی اصلی هستند و بسته به نوع پاراگراف انواعی دارند، و یک جمله ی جمعبندی.
یادم میاید وقتی بعد از یکی از آن جلسات، یکی از نوشته های سیلورستاین را به استادمان نشان دادم و از او خواستم topic sentence را برایم مشخص کند، بعد کمی کند و کاو گفت که نوشته اش طبق اصول نیست و چنین جمله ای را ندارد.
بیچاره سیلورستاین اگر IELTS میداد، نمره ی بخش writing را نمیگرفت! راستی این را هم به مثال هایم در رابطه با بی معنی بودن نمره و امتحان اضافه کنید!! شاید بعداً بیشتر در رابطه با نمره، این پدیده‌ی زیبا، نوشتم!
بعد ها وقتی در کلاس دیگری همان بحث تکراری، اما این بار از زبان یکی از بهترین استادانم، مطرح شد و من همان نوشته را به او نشان دادم، گفت او میخواست "بنویسد" و حرف بزند نه این که مهارت نوشتنش را به رخ بکشد...


هر چه میگذرد نمود های آن گفته ی استادم را بیشتر میبینم:
هر آنچه در فکر و عمل میاید، کم کم از زبان خارج میشود.
هیچ مدیر لایقی را نمیبینی که در جلساتش حرف از فلان متدهای مدیریتی بزند اما وقتی کنار در کلاسهای مدیریت می ایستی، حس میکنی اینان مادر زاد مدیر هستند و چنان اصطلاحاتی میشنوی که....
وقتی اشعار حافظ را میخوانی، در جهان عرفان غوطه ور میشوی، ولی یادم نمیاید جایی او از اصطلاحات و لغات مربوط به عرفان چیزی به میان آورده باشد.


نمیدانم شاید علاقه به نشان دادن چیزی که در وجودمان نیست، اینقدر ما را معتاد به واژگان تخصصی کرده!
اعتیادی که باعث میشود سعی کنیم حتی دانش افراد را با پیچیدگی حرفهایشان تخمین بزنیم....


و امان از این جنس های ویترینی ای که همچون طبل هایی خوش صدا مینمایند؛


و امان از وقتی که یادمان برود این جنس ها فقط برای پشت ویترین اند، نه استفاده...

 

شاید خواندن نوشته ی مربوط به دلیل اهمیت فلسفه هم خالی از لطف نباشد.

  • ۰ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۰۳

امشب، شب چهارشنبه‌سوری‌ست. این طور که از پدر و مادرم و پدربزرگ مادربزرگ‌هایم شنیده‌ام، چهارشنبه‌سوری شبی بود که در آن یک مهمانی‌ای می‌گرفتند و شعرخوانی می‌شد و بچه‌ها با هم بازی می‌کردند و آخر هم بته‌ای از آتش درست می‌کردند و از رویش می‌پریدند!

یک سور(میهمانی) در چهارشنبه‌ی آخر سال.

صداهایی که از عصر می‌شنوم بیشتر شبیه صداهای جنگ است. از صبح دوستان به شوخی می‌نویسند که وزارت دفاع امشب قرار است استعدادیابی کند یا این که خدا کند با وقایع امشب برجام نقض نشود و...! در این میان برای من سؤالی پیش می‌آید:

 

ما همان‌هایی نیستیم که شب و روز در فضای حقیقی و مجازی گلوی خود را پاره می‌کنیم و از متمدن بودن و روشن‌فکری دم می‌زنیم؟ همان‌هایی نیستیم که با شنیدن یک جمله که ممکن است بار معنایی‌ای داشته‌باشد بر ضد زنان روستایی، کمپین من یک زن روستایی هستم راه می‌اندازیم؟ همان‌هایی که شب و روز عکس رفتگران را در اینستاگرام و فیس‌بوک می‌گذاریم و می‌نویسیم ببینم چندتا لایک داره؟

 

با یک سری از دوستان راجع به این که توروخدا چهارشنبه‌سوری خودتونو نترکونید صحبت می‌کردم. می‌گفتند خیلی حال می‌ده. نه حالا جلوی پای مردم ولی می‌دونی؟ اکلیلو که می‌ترکونی اصلاً خیلی می‌چسبه!

 

معتقدم تمدن و فرایند متمدن شدن(از انسان اولیه تا انسان حال حاضر) نتیجه‌ی فکر، منطق و نوآوری‌ست. انسان اولیه مشکل نامطمئن بودن منبع آب داشت، در کنار منابع آب وسیع مستقر شد؛ مشکل شکار داشت، حیوان اهلی کرد؛ مشکل نقل و انتقال داشت، چرخ را اختراع کرد؛ مشکل سرعت داشت، ماشین و هواپیما و قطار را ساخت. در به‌توافق‌رسیدن به مشکل بر می‌خورد، قانون را ابداع کرد و به همین شکل پیش رفت تا به امروز رسید. اگر زمانی منطق را متوقف کردیم، دست از فکر کردن کشیدیم، و فقط به حس و اتفاقات قبلاً رخ‌داده دل بستیم، زمانی‌ست که خود را از تمدن دور کرده‌ایم. و فکر نمی‌کنم زیاد بشود از این حال‌کردن‌ها و حالا بذار خوش‌باشیم‌ها بویی از منطق را استشمام کرد!

نمی‌توان گفت با منطق نمی‌توان شاد بود. خیلی از طنزها، خنده‌ها و تفریح‌ها، اتفاقات لذت‌بخشی هستند که نه تنها خلاف منطق و تمدن نیست، که حتی با دیدن آن‌ها می‌توان متدن‌بودن را از دور هم حس کرد. شاید علاقه به متمدن بودن فقط محدود به پیج‌های اینستاگراممان است و هنوز به ذهنمان راهی باز نکرده که با این بی‌فکری‌ها خوشیم و نمی‌خواهیم کسی خوشیمان را خراب کند!

 

یاد یکی از مکالمه‌های گاندی، رهبر بزرگ هند، با رادیوی انگلیس می‌افتم.

-What's your opinion about civilization?

-That's a good idea!

خبرنگار، غرق در رؤیای متمدن‌بودن خود، از این مرد بزرگ می‌پرسد نظرتان راجع به تمدن چیست؟ و پاسخ می‌شنود فکر خوبی‌ست!

جدی، گذشته از این حرف‌های خوش قیافه‌ی اینترنتی راجع به تمدن(که طعنه به جملات بی‌پایان کوروش کبیر می‌زند) واقعاً متمدن شدن فکر خیلی خوبی‌ست!

  • ۱ نظر
  • ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۴۵

قرمز، سبز، آبی، RGB
تمام نورها از ترکیب این سه نور تولید میشوند.
جهان چطور؟
آیا جهان را نمیتوان مجموعه ی پیکسل هایی دید که هر کدام ملغمه ای از چند نور است؟
تصاویری زیبا که هر کدام با نورپردازی هایی متفاوت، جلوه ای از هستی را به تصویر میکشند...
و گاهی ویرایشگری تغییراتی در این تصاویر به وجود میاورد به منظور زیبایی بیشتر، اثر گذاری بهتر، یا به یاد ماندن طولانی‌تر.


اما امان از مردمانی که بر روی چشمانشان فیلتر گذاشته اند و فقط یک نور از جهان را میبینند.
از دید آنها جهان یا آبیست یا هیچ نیست!
از دید آن یکی اگر جهانی سبز نباشد سیاه است.
و آن یکی میگوید جهان مگر میشود جز قرمز باشد.
کاری ندارم به آنها، که خود لذت دیدن جهان رنگارنگ و زیبا را از خود میگیرند؛ و چه جدل ها درگرفته بین این چند نفر!
اما تو که ویرایشگر تصاویر متن زندگیت هستی! نکند زمانی سعی در رفع سیاهی تصویری داشته باشی، حال آنکه آن، زیباترین تصویر زندگیت است؛ و فقط آبی نیست.

گاهی اوقات بد نیست با خودمان خلوت کنیم، به تصویر سازی هایمان نگاه کنیم و به خودمان بگوییم خب که چه؟
آیا این همه تلاشم برای "زیبا" کردن تصویرم، واقعا آن را دلرباتر کرده یا افزایش قرمزی پیکسلهاست، برای راضی کردن آنها که چشمانشان فقط قرمزی را میبیند؟
نکند خود نیز این فیلترهای واگیردار را از اطرافیانم گرفته باشم و با ساخت جهانی تک رنگ سرگرم شده باشم؟
نکند خود را مشغول نظر ویراستاران کوررنگ کرده باشم و ناخودآگاه، جهانی تک رنگ ساخته باشم که اگر رنگ دیگری به آن اضافه شود، خود به آن معترض شوم...


چرا نباید جهانمان رنگی باشد؟

  • ۰ نظر
  • ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۲۷